Just Zeynab:) - مطالب MariwO.O:)

جستجوگر سایت

خاطره دیگه از زلزله

ولی پارسال و اون شباش هم که نگو ...تو اون سرما مردم از بس که تو پارک و چادر خوابیدم ...صدای باد ..فکرو خیال ...این که چه اتفاقی قراره بیافته ..به دور از عروسکم ...! ..نخند! .. خب هرکی ی چیزی داره که شبا بغلش کنه و ....یا علیییی... هیچی اصلا ولش کنین ...

بگذریم ...

اصلا چطوره دقیقا بگم چی شد ...اره ؟؟؟

پارسال 21 مرداد


اون شب تا صبح بیدار بودم و روزش خواب

همه بیدار بودن الا من ...

مادرم : خب داشت آشپزی میکرد ..

خواهرم نرگس : اونم با صدای بلند که رونرو من بازی میکرد داشت تلویزیون میدید

ومن : توی تخت گرم و نرمم خواب هفت پادشاه و میدیدم

ساعت سه ظهر بود ... دیگه از دست خواهرم کلافه شده بودم ...با نق نق رفتم تو پذیرایی و دراز به دراز بازم خوابیدم ...

می خواستم با خواهرم دعوا کنم هاااا...! ولی خب خواب پیروز شد ...

دیگه صدایی نشنیدم فک کنم تا ساعت چهار ونیم خوابیدم ...!

ولی توی خواب بدترین حس دنیا رو داشتم ...

به قول خواهرم : حالم طعم کوکو سبزی نپخته رو می داد ... خواهره دیگه یک اصطلاح هایی از خودش استخراج می کنه که نگو..

راحت نبودم ...انگار که ی اتفاق بدی قراره بیافته ...!

بی جا نگران بودم ...!

خواستم رو کاناپه جا ب جا بشم که شترق ... افتادم زمین ..

اااااا....باخودم فک کردم یا علی مگه من چند کیلوام که وقتی از کاناپه افتادم زمین همه جا تکون خورد..

که نگام با نگاه خواهرم گره خورد...

هر دو منگ هم دیگه رو نگاه میکردیم بدون هیچ حرکتی ...

مامانم هم اون وسط وایستاده بود و داشت اتفاق افتاده رو تو مغزش حلاجی میکرد ...

خدارو شکر زود به نتیجه رسید و داد زد زلزله ...که منو خواهرم عین چی پریدیم وسط پذیرایی ...!

ی ستون هم بیشتر گیر نیاورده بودیم ...فکرشو بکن منو مامانم و خواهرم سه تایی چسبیده بودیم به ی ستون ..!

هرچی هم صبر کردیم تموم نمیشد!

من که چشامو بسته بودم و فقط صدا های مبهم که فک کنم صدای شکستن هم بود میشنیدم ..!

ای خدا چرا تموم نمیشه؟؟؟!

و بگم از حالت هامون تو اون لحظه ...

خواهرم : جیغ جیغو فقط جیغ زدن بلده هرچی امام بود اورد اون وسط ...یا امام رضا یا امام زمان ..یا .....

مامانم : مامانم هم منو هم خواهرمو تر سوند ...

آخه داشت با جدیت تموم اشهد هاش رو می گفت...! یعنی کلا باور کرده بود که داریم دسته جمعی میریم مهمون خدا بشیم...!

وبگم از وضع خودم ...من مثل همیشه اینجوریم وقتی زلزله میاد یا ی اتفاق بدی میافته مغزم هیچ دستوری جز خفه خون بگیرهیچ چی نمی شه رو نمیده ...ته دلم داشتم به زور صلوات اونم اگه یادم میومد که درستش چیه صلوات میفرستادم حالابه کی و به چی خداداند...

بالاخره تموم شد ...زلزله ی پنج و نیم ریشتری تموم شد...!

من که دیگه داشتم له میشدم بغل مامانم ...!

اخه من چسبیده بودم به ستون مامانم هم منو ستون رو با هم چسبیده بود خواهرم هم از مامانم چسبیده بود !

هه.....بعد زلزله مامانم تازه یادش میافته مریمی هم وجود داره گویا ...

داشت صدام میکرد ...بغلش بودم ها ولی اون منو نمیدید و داد میزد مریم خوبی؟ زود لباس بپوش بپر پایین...!

حالا اینجاش رفته بود رو طنز که تا من اونم به زور گفتم اینجام ...مامان و خواهرم با دیدنم زدن زیر خنده ...!

آخه من با اون لباس خوابم و مو های پخش و پلا و چشمای پف کرده و تازه ی خرس صورتی هم که از گوشش نگه داشته بودم

خیلی خنده دار شده بودم ....خخخخخ...وفا دار به من میگن ...تو سخت ترین شرایط هم خرسیمو ولش نمیکردم ...

و بعدش هم فرار به سوی لباس ها ای خدا مثل این بود که اولین باره که می خوایم بریم سراغ لباسها اصلا جا هاشون رو نمیدونستیم

من داد میزدم شلوارم کووووووووو ... مامانم هم میگفت نمیدونننننننننننننم!


[ سه شنبه 28 شهریور 1396 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:)


من و آقای نامزد هم توی اتاق .
یهووو دیدم تخت وزمین وزمان میره ومیاد 
پاشدم به سرعت نووور جیغ زدم  (یه چادر رنگی هم نصفه پوشیدم)
عاااقا رسیدم توخیابون ملت ریخته بودن توخیابون

خانم همسایه گفت فلانی پس بقیه کوشن ؟

یهوویادم اومد عههه منم یه نامزدی دارم خخخخ

باز به سرعت دویدم بالا   دیدم نامزدم خوابه اصلاااا بیدارنمیشد.منهم گفتم حلالم کن .حلالت کردم
باز اومدم پایین

زن همسایه که انگار مامور اتش نشانی بود باز پرسید پس چرا نیاوردیش خطرناکه
یهووو از دهنم پرید گفتم حمومه
بگو اخه کدوم ادم عاقلی زلزله میاد واسه خودش میشینه زیر دوش ولیف میکشه؟؟؟

[ دوشنبه 27 شهریور 1396 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

زلزله

یه بارهم زلزله اومد دستشویی بودم دستمو گرفتم به لوله اب که نیفتم
همسایه  زنگ زد فلانی زلزله رو حس کردین؟

حالا جمعه صبح هم بود
گفتم اره بابا ماکه بدجور وول میخوردیم توخودمون

[ دوشنبه 27 شهریور 1396 ] [ 02:36 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

خاظره :)

2 سال پیش میرفتم باشگاه بدن سازی ! عصر سانس زن ها بود ! تا ساعت 5
بعدش ما تموم میشدیم میومدیم بیرون میشد سانس مردا تا 10 شب
یه روز تا تونستیم مسخره بازی درآوردیم با بچه ها ! اصلا نمیدونم چرا این کارارو کردیم
قرار گذاشته بودیم اون روز همه بچه ها که دوست بودیم یه 7-8 نفری بودیم لباس لختی بپوشیم

میخاستیم هیکل های همدیگه رو ببینیم!! اخه اکثرا با تی شرت شلوار یا تاپ و شلوارک بودیم
نیم ساعت اخر منتظر شدیم بقیه بچه ها رفتن! ما موندیم
لباسای عادیمونو درآوردیم دیگه زیرش تصور کنین چیا بود


صدای اهنگ و زیاد کردیم!! اهنگ آرمین نصرتی بود !
شروع کردیم لخت و پتی به قر دادن و مسخره بازی


اینقد مشغول بودیم که نفهمیدیم ساعت از 5 رد شده و الان بیرون مردا منتظرن!

اینقد که صدا زیاد بود هرچی زده بودن به در نشنیدیم!
جالب اینکه مدیر زن باشگاه هم از خودمون بود! 
یهو دیدیم در باز شد یکی پرده رو زد کنار و همزمان 4-5 تا مرد با ساااک ورزشی و لباس و اینا اومدن تو
واااااای هممون خشکمون زد! اونا هم که برگشتن دیدن باشگاه پر زن و دختر لخته


همشون هنگ کرده بودن-وای یعنی جم نخوردن از جاشون بیشعورا

سریع جیییییییغ زدیم و پریدیم تو رخت کن


اونا هم دویدن بیرون با خنده!! خدا میدونه چیا گفته بودن به مردای بیرون سالن 
لباسامون رو هم رو صندلی ها درآورده بودیم! تا ساعت 6 قایم شده بودیم که کسی نیاد و بریم لباسامونو بپوشیم

حالا کی روش میشه بره بیروووون جلو این همه مرد واااااااااای

نه ما میتونستیم بریم بیرون نه اونا میتونستن بیان داخل!! 
این قد منتظر شدیم تا شب شد و همشون رفتن! بعد رفتیم بیرون و الفرار

بعدش رفته بودن به مدیر کل باشگاه گفته بودن

مدیر باشگاه هم اومد گفت از این به بعد 10 دقیقه به 5 همه باید بیان بیرون وگرنه اخرااااج

[ دوشنبه 27 شهریور 1396 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:(

Image result for ‫حالم بده‬‎

[ یکشنبه 26 شهریور 1396 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:)


Image result for ‫من فقط تورو میخوام‬‎

همـہ چیـــ ـــــــ ـــــزش פֿـآصــہ


لبخنــــــ ــــבش


تیپــــــ ــــــشـ


رفـــــــــــ ــــــــــــــ ـــــــــــــ ـــــــــــتارشـ


اפֿـــــ ـلاقـشـ


اפــساســـــ ـاتـشـ


בوسـت בاشتـنشـ؛




مـפֿـاطب نبوבہ ڪـہ פֿـآصـ باشـہ


פֿـاص بوבه ڪـہ مـפֿـاطب شـבه

مخاطب خاصـــ

فقط زینب

[ یکشنبه 26 شهریور 1396 ] [ 08:33 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

عاشقم کرده

Image result for ‫من عاشقتم فقط عاشق تو‬‎


باور کن همه جا شده با تو بهشت
یه چیزا رو نمیشه نوشت تا یه روزی برسی بهش
یه چیزایی مث همین عشق یه چیزایی مث همین عشق
این روزا همه هوش و حواس منی تو که میدونی واسه منی
تویی تو همه خاطره هام تورو دیگه نمیشه نخوام تو یه جور دیگه ای برام
کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده اونی که این دلو میبره با حتی یه کلمه
جای تو اینجاست توی یه گوشه از قلبم من و تو عاشقیم چرا نگم اینو جلو همه
کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده اونی که این دلو میبره با حتی یه کلمه
جای تو اینجاست توی یه گوشه از قلبم من و تو عاشقیم چرا نگم اینو جلو همه


این حسو به تو داره فقط دل من پیش تو بی ارادست
گم کردم خودمو تو چشات آخه من عاشقتم خیلی سادست
میمیرم همه جوره برات تورو من نمیدم ساده از دست
میخوامت هیجان دلم واسه دوست داشتنت فوق العادست


مخاطب خاص 

زینب 

[ شنبه 25 شهریور 1396 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:)

Image result for ‫چرافال حافظ یه جوری میاد که انگار قراره یه چیزی بشه‬‎


چرا پس من اینقدر دلم روشنه

چرا حالم اینقدر به یادت خوشه

چرا فال حافظ یه جوری میاد

که انگار قراره یه چیزی بشه

نپرسیدی اما....

خرابم عزیز..

خرابم عزیزم ، همین کافیه

ردیفم کن ای عطر بارون عصر

ردیفم کن ای بهترین قافیه


[ چهارشنبه 22 شهریور 1396 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:)


باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

[ چهارشنبه 22 شهریور 1396 ] [ 11:18 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

تقدیم :)


من دلم میخواهد ‎
باتو به سرزمین احساسم سفرکنم‎
برایت عاشقانه بسرایم وتو ‎
مست ازاین عشق ‎
خیره به چشمانم ‎
دستانم را بگیری‎
و بابوسه ای ‎
شعری تازه برلبانم بسرایی‎
من دلم میخواهد ‎
من باشم و توباشی و عشق ‎
ودیگرهیچ‎.......

زینبم عاشقـــــــتم 

[ سه شنبه 21 شهریور 1396 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

عاشقت شدم :)


Related image

تو قلب من تویی و جای دیگه نیست دل تو مث خیلیای دیگه نیست
تو هرچی باشی قلب من میمونه بات ببین چقد افاقه کرده خوبیات
کی گفته تو برای قلب من کمی تموم زندگیم تویی تو قلبمی
یه عمره تو دلم اسیر قلبتم تو مقصدی و تو مسیر قلبتم
تو قلبمی تو قلبتم …
عاشقت شدم عمیقه حس بینمون حسرتش میمونه روی قلب خیلیا
دست من که نیست تموم زندگیم تویی حس بینمونو دست کم نگیریا
بودن کناره تو شده تنها آرزوی من فقط
این محاله که یه روزی قلبمو ازت بگیرمو ببینی خسته ام ازت
هیشکی غیر تو نمیتونه قلبمو بگیره از خودم
دیدمت یه لحظه قلبم از تو سینه پر گرفتو تا همیشه عاشقت شدم
تا همیشه عاشقت شدم …
عاشقت شدم عمیقه حس بینمون حسرتش میمونه روی قلب خیلیا
دست من که نیست تموم زندگیم تویی حس بینمونو دست کم نگیریا

عاشقتم زینبمم 

[ دوشنبه 20 شهریور 1396 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

مطلب رمز دار : برای مهتاب :) کد قالب وبلاگ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ دوشنبه 20 شهریور 1396 ] [ 09:01 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:)


Image result for ‫من غدیری ام‬‎

من غدیری ام 

[ چهارشنبه 15 شهریور 1396 ] [ 01:17 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:(


Image result for ‫حالم بده‬‎



[ چهارشنبه 15 شهریور 1396 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:(


چرا حرف نمیزدی
چی تو سرته نمیدونم
چه خبره تو دلت
میگی چه میدونم
من که پیر شدم به لبم رسیده به جونم
کم اوردم بخدا دیگه نمیتونم
برو برو
میسوزنه حالم برو
دل سنگ اجرو
تو این رابطه
نفر سومم بزار
بفهمند همه مردم
کم اوردم
دیگه کم اوردم
چقدر از دست تو
بد اوردم
بسته دیگه خستمه از پس
ادعا عاشقا در اوردم
بیخالش
بیخال این عشق
بیخاله این عشق


Image result for coming soon

[ دوشنبه 13 شهریور 1396 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:(


ی قلب شکسته ی روح پریشون

ی عاشق ی تنها

ی بی کس ی مجنون

از اون مردمغرور ی دیوونه موند

ی ویرونه بی تواز این خونه مونده

تودنیامو بردی سپردی به ماتم

ولی تو خیالم هنوزم باهاتم

هنوزم همونم یکم مبتلاتر

هنوزم همونی یکم بی وفاتر

یکم بی تفاوت ی عالم غریبه

دل نیمه جونم هنوزم غریبه

ی وقتایی گیجم واست گل میارم

میام پیش عکست توگلدون میزارم

حواسم بهت نیست تو که نیستی پیشم

تو یادم میایو پراز گریه میشم

تواز من بریدی من از تو بریدم

خدارو چه دیدی شاید خواب دیدم

که تو رفتی و رفتم از این زمونه

چی به روزم اومد اخه کی میدونه

هنوزم همونم یکم مبتلاتر

هنوزم همونی یکم بی وفاتر

یکم بی تفاوت ی عالم غریبه

دل نیمه جونم هنوزم غریبه

[ یکشنبه 12 شهریور 1396 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:(


سلووووووووووووووووووووووووووم 

خوبید ؟ 


جــــــــــــاتون خالــــــــــــــی دیشب 10 شهریور رفته بودیم کنسرت حامد همایون :) 

خیـــــــلی خوش گذشت جای همتون خــــــــــالی 

دلتون بســــــــــــــــــــوزه 

خیلی شلوغ بود تازه حامد همایون کلی برام دست تکون داد خخخخ 

فیلما رو بعدا آپلود میکنم میزارم خخخخ 

بچه ها به نظرتون قالب وبم و آهنگ وبم عوض کنم 

در ضمن حس و حال رمان نوشــــــتن نیس 

خوب حرفی نیس 

فعلن 

[ شنبه 11 شهریور 1396 ] [ 09:51 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

:)



ســــــــــــــــــــــــــلام 

پس از قـــــــــــــــرنی آپ کــــــــــــــــــردم 

خوبید :) 

میخواســـــــــتم یه چیـــــــــــــــزی رو اعتـــــــــــــراف کــــــــــــــــــنم 

ببینم میفهمیــــــــــد ... 

سال 68 هم جنگ تموم شد هم امام فوت کرد که من دوسالم بود 

زلزله 69 منجیـــــــــــــل و رودبار من 3 سالم بود که اتفاق افتاد ... 

ســـــن واقعی من چند میشه .... خواهر دومیم 25 سالشه ازم 6 سال کوچیکتره 

حدس بزنید سن واقعی منو بفهمیـــــــــد 


در ضمن تازگی ها فوبیای زلزله گرفتم خیلی اوضاعم خراب شده 

دستشویی تو اداره نمیتونم برم میترسم همش میترسم زلزله بیاد باید برم منفی 2 زیرزمین دستشویی  و نمازخونه اس هیچکی هم نیس سوت و کوره حتی در دستشویی رو قفل نمیکنم خیلی بدتر شدم 

خوب دیگه حرفی نیس 

در ضمن دیگه من نه انیمه میبینم نه عاشق کاراکتری تو انیمه هستم 

من فقط عاشق کمال تو فیلم اکیا هستم  البته همچین عاشقش نیستم خخخخ 


خوب زیادی ور زدم بای 


[ چهارشنبه 8 شهریور 1396 ] [ 09:11 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

مهتابم تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع و خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این روز و تو این ماه

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

تولدت مبارک

 



 

 

امروز خورشید درخشان‌تر است


و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز جدید می‌سراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترین

در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربان‌ترین

آغاز بودنت مبارک

 

 

 

پلک جهان می پرد

دلش گواهی میدهد

امشب اتفاقی می افتد

و

فرشته ای از آسمان فرود می آید           

 

c6nf_44.gif

تو وجودت واسه من یه معجزه ست

مثل تو هیچ کجا پیدا نمیشه

روز میلاد قشنگت میمونه

توی تقویم دلم تا همیشه

تولدت مبارک مهتاب جونم

 

 

crdb_52.gifo4z6_52774214408133016542.gifo4z6_52774214408133016542.gif

 

zngb_babol2011-26.gif

 

 

 

امروز פֿـورشیـב شاבمانـﮧ ‏تریـטּ طلوع פֿـواهـב ڪرב و בنیا رنگ בیگرےפֿـواهـב گرفت

قلبها بـﮧ مناسبت آمـבنت פֿـوشامـב פֿـواهنـב گفت

فرشتـﮧ آسمانے سالروز زمینے شـבنت مبارڪ ...

 

i2b_33.gifi2b_33.gifi2b_33.gif

 

ای زیباترین ترانه هستی

بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبیها و زیباییهاست

پس ای سرکرده خوبیها میلادت مبارک . . .

s67o_65.gif

 

امروز روز تولد توست


و من هروز بیش از پیش به این حقیقت پی میبرم


که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی

 

jh25_1365003491.gif

عزیزم روز تولدت را با آسمانی پر از ستاره های چشمک زن

با دشتی پر از شقایق ها و با آرزوی موفقیت برای تو

به تو تبریک میگویم . . . گل من تولدت مبارک

 

 

lw_tarahaan_bahman_masoud.jpg

 

همیشه دنبال یه بهونه بودم که یه حرفی بهت بزنم

اما امروز خود بهونه اومده سراغم

سالگرد تولدت مبارک عزیزم


Image result for ‫مهتاب تولدت مبارک‬‎

[ شنبه 4 شهریور 1396 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

خبر تکونده :( قدیمی

یه روز عادی بود و منم داشتم تو اشپز خونه غذا درست میکردم میزوگی رفته بود بیرون تلفن زنگ زد جواب دادم:الو؟ سوباسا بود گفت:سلام خواھشا سریع راه بیفت بیا بیمارستان قلبم ریخت گفتم:میزوگی چیزیش شده؟ گفت:بیا خودت میفھمی یخ کرده بودم با دستای لرزون لباس پوشیدم و راه افتادم نمیدونم چه جوری رسیدم ترسون و لرزون وارد بیمارستان شدم ھمه اونجا بودن:سوبا تارو کاکرو...  با صورت گریان نشسته بودن دیگه مطمئن شدم که برای میزوگی اتفاقی افتاده نفسم بالا نمیومد بلاخره تارو حرف زد:اومدن ورزشگاه میزوگی ھم اومد تو زمین ھر چی بھش گفتیم خطرناکه براش از زمین بره بیرون گوش نداد بعد از نیم ساعت یه ھو ایستاد دستش رو قلبش بود رفتیم طرفش  داشت میفتاد که کاکرو گرفتش رنگش پریده بود و بریده بریده نفس میکشید الان اوردیمش بیمارستان بزبونم بند اومده بود و رنگم پریده بود  از دست میزوگی خیلیییییییییییییی عصبانی بودم چرا بی احتیاطی کرده؟؟؟؟؟؟ دکتر اومد به طرفش رفتم قلبم داشت میومد تو دھنم دکتر گفت:حالش خوبه اما باید یه مدتی اینجا تحت نظر باشه بی احتیاطی خطرناکی کرده باید بیشتر مراقب خودش بشه بھم اجازه داد ببینمش و گفت با ملایمت باھاش رفتار کنم انگار دکتر ذھنم رو خونده بود چون میخواستم بیمارستانو رو سرش خراب کنم کاکرو ھم ازم خواست بھش سخت نگیرم اھی کشیدم و وارد اتاق شدم رو تخت خوابیده بود اھسته کنارش رفتم متوجه اومدنم نشده بود شایدم خواب بود شایدم بیھوش کنارش نشستم و دستای سردش رو تو دستم گرفتم چشماش رو وا کرد به من نگاه کرد و با صدای بی رمقی گفت:سلام گفتم:چرا مراقب خودت نبودی؟ گفت:نتونستم جلوی خودم رو بگیرم نمیدونی زمین فوتبال چه کششی داره به شدت دلم تنگ شده بود بعد از ھفت سال...بھم حق بده... گریم گرفت:حق نمیدم اگه از پیشم رفته بودی من چی کار میکردم؟اگه تو بلایی سرت بیاد من میمیرم خواھش میکنم به خاطر منم که شده مراقب خودت باش اونم گریش گرفت:منو ببخش ھمش تقصیر منه تقصیر این قلب ضعیفه تقصیر این قلب بیماره من این زندگی رو نمیخوام مریم منم دل دارم به فوتبال عشق میورزم چه گناھی کردم که باید مریض باشم ھان؟؟؟ به نفس نفس افتاد ترسیدم گفتم:اروم باش احساسات زیاد برات خوب نیست سریع بیرون رفتم و دکتر رو صدا کردم خلاصه بعد از دو روز مرخص شد منم برای اینکه بی احتیاطی نکنه ھر حا که میرفت تا حد امکان باھاش میرفتم تا اینکه یه روز از کوره بدجوری در رفت و بعد از اون دیگه جرئت نکردم دنبالش برم بعد از اون ماجرا بیشتر مراقب خودش بود حرف ھام روش تاثیر گذاشته بود...

[ سه شنبه 31 مرداد 1396 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

.خاطره گذشته

یه روز من و میزوگی و تارو  رفتیم بیرون ...
 بعد ازظھر میخواستیم بریم اومدیم پایین..
.من داشتم از خیابون رد میشدم که برم طرف ماشین یھویی میزوگی داد زد:  مریم مواظب باش...!
من برگشتم و دیدم یه ماشین داره با نھایت سرعت میاد طرفم... 
یھویی میزوگی پرید و منو ھل داد ماشین محکم خورد به میزوگی و میزوگی پرت شد...
نفسم بند اومده بود...
خ کرده بودم...
اون چیزی که دیدم باورم نمیشد...
مردم داد میزدن:شمارش رو بردارین داره در میره... ب
ھمه یه جا جمع شده بودن..
.با احتیاط به ھمه نزدیک شدم...ھی میگفتن زنگ بزنین امبولانس تا دیر نشده...ھمه رفتن کنار...تارو کنار میزوگی بود و دستش رو گرفته بود... 
میزوگی از ھوش نرفته بود...به سختی نفس میکشید اما ظاھرا سالم بود...میزوگی کنار رفت تا من کنار میزوگی باشم نشستم و با صدای لرزان گفتم:تو که چیزیت نیست...پاشو...منو اذیت نکن...
 میزوگی با نفس نفس به سختی گفت:ظاھرم...سالمه..اما...از درون...
صورتش از درد پیچید...دستش رو گرفتم...سرد سرد بود...سعی کردم با گرمای خودم گرمش کنم...ذھنم خالی خالی بود.....تارو کنارم نشسته و مواظب من بود یھو چزیم نشه... میزوگی...خیلی درد داشت...صدای امبولانس به گوشمون رسید...مردمی که دورمون بودن میگفتن:خدارو شکر زود اومد... من با شنیدن صدای امبولانس تازه ذھنم شروع به کار کرد...یه ماشین به میزوگی زده بود...اگه...اگه میمرد چی؟ رنگم پرید...چشمانم پر اشک شد...کم کم داشت بلایی که سرمون اومده بود رو درک میکردم کم کم به ھق ھق افتادم...میگفتم:خوب میشی...خوب میشی... امبولانس رسید...نمیخواستم از میزوگی جدا بشم...میترسیدم...تارو منو از میزوگی جدا کرد...پزشک اون امبولانس جلواومد و بعد از معاینه ی میزوگی سری تکون داد...سر تکون دادن دکترا معمولا معنی خوبی نداره... تو بغل تارو زار زدم...تارو ھم اشکش در اومده بود به صورت زمزمه دم گوشم میگفت:خواھر گلم ناراحت نباش... اون حالش خوب میشه گریه نکن... با گریه گفتم:اگه چیزیش بشه چی؟اگه منو ترک کنه چی؟ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... اونو تو امبولانس گذاشتن...خودمو از دست سوبا ازاد کردم...به طرف امبولانس رفتم و خواھش کردم که بذارن منم باھاشون برم... قبول کردن و من سوار شدم وکنار میزوگی نشستم...کلی چیز میز بھش وصل بود دستش رو گرفتم...بی جان بود...رنگش به شدت پریده بود...دستش رو به لبم چسبوندم چشام رو بستم و اروم گریه میکردم...خیلی حالم بد بود دلم میخواست با تمام وجود فریاد بزنم... به بیمارستان رسیدیم...تارو ھم با ماشین پشت امبولانس میومدن...وقتی از امبولانس پیاده شدم یه لحظه سرم گیج رفت و افتادم...فاطمه سریع به طرفم اومد و کمکم کرد بلند شم...ھمدیگرو بغل کردیم و ھمینجوری گریه میکردیم... وارد بیمارستان شدیم...میزوگی رو یه راست بردن اتاق عمل...دکتری ازمون پرسید که ایا مشکل یا بیماری خاصی داره؟ما ھم گفتیم ناراحتی قلبی داره...دکتره ھم ھنگامی که داشت میرفت گفت:عمل سختی در پیشه.... تارو به ھمه زنگ زده بود بعد از یه مدت ھمه رسیدن... اول از ھمه فائزه و فاطمه  و ماتسو...فاطمه و فائزه سریع اومدن و گفتن:چی شده؟داداشم کجاست؟؟؟ من که تازه کمی اروم شده بودم دوباره اشکم در اومد تارو ھمه چی رو توضییح داد...فاطمه اشکش در اومد و پیش من نشست و منو بغل کرد کلی گریه کردیم...تو عمرم انقدر احساس بد نداشتم... کم کم ھمه رسیدن..کیمی و واکی...شیوا و کاکرو...ھانیه و شینگو... سوبا و سانایی تقریباً ھمه اومدن... ھمه نگران بودن...من سرم رو گذاشته بودم روی پای تارو تا تارو ارومم کنه...از بچگی ھمیشه تارو باعث ارامشم میشد...اون با ملایمت دستش رو روسرم میکشید و با به یاد اوری خاطرات بچگی سعی میکرد منو اروم کنه...اما ھیچ فایده ای نداشت... بعد از 5یا6 ساعت دکتر اومد بیرون...سراسیمه به طرفش رفتیم...گفت:تو عمل به مشکلی بر نخوردیم...خون ریزی داخلی داشت...نمیتونیم بگیم حالش خوبه...باید به ھوش بیاد...دعا کنین... من انگار یھو زیر پام رو خالی کردن...تعادلم رو از دست دادم...ضعف کرده بودم...بعد از اینکه اب قند بھم دادن گفتم میخوام میزوگی رو ببیننم... وارد اتاق شدم...میزوگی رو تخت بودو پاش شکسته بود...دوباره گریم گرفت به کنارش رفتم و نشستم...گفتم: میزوگی جونم...مگه قول نداده بودی از پیشم نری...مواظب خودت باشی و تا اخر عمر با ھم باشیم؟مگه قرارمون این نبود؟پس چرا ھمه چی یھو اینجوری شد؟تو چرا تو این تختی؟من الان باید اینجا باشم...تو به خاطر من به این روز افتادی...منو ببخش...ھمش تقصیر منه... و کلی درد و دل کردم... یه مدت گذشت اما ھیچ نشانی از ھوشیاری دیده نشد...دکترا قطع امید کرده بودن...اما من راضی نمیشدم... یه روز تو اتاقش بودم باھیکارو فاطمه که یھویی صدای بوق گوش خراشی به گوشمون رسید...میزوگی ضربان نداشت... ھمه موندیم...باورمون نمیشد...گفتم:نه.....نه امکان نداره...... صدای دویدن اومد...چندین دکتر و پرستار وارد اتاق شدن و مارو بیرون کردن...تارو و ماتسو اومدن و پرسیدن:چی شده؟ اما نیازی به جواب نبود...خودشون فھمیدن...ماتسو گفت:ای وای من...امکان نداره... تاروگفت:نه...این درست نیست... بعد به من نگاه کرد...من به در خیره شده بودم...صدای دستگاه شوک اومد...گریم در اومد و گفتم:نه...نباید اینطوری بشه... رو زمین نشستم و گفت:ھمش تقصیر منه...من الان باید به جای میزوگی باشم اون به خاطر من به این روز افتاده من ھرگز خودمو نمیبخشم... ناگھان فکری به ذھنم رسید بلند شدم و به طرف در رفتم وباز کردم و گفتم:چی میخواین؟ھر چی بخواد بھش میدم...فقط ندارین بمیره...حتی قلبمو بھش میدم...ھر چی میخواین بگین...فقط نذارین بمیره نذارین بمیره...التماستون میکنم... فاطمه امد و گفت:چی میگی مریم؟زیاده روی نکن...این حرفا چیه میزنی؟ گفتم:اگه اون بمیره منم میمیرم...ھمش تفصیر منه...اگه میزوگی نباشه وجود منم بی فایدست... ھمونجا دم در نشتم و زار زار گریه کردم که ناگھان................. ضربان برگشت...ھمه با ناباوری به ھم نگاه کردن....میزوگی برگشت...... ارامشی وصف ناپذیر بھم چیره شد...چشام رو بستم و خدا رو شکر کردم...ھمه نفس راحتی کشیدن... من یک لحظه ھم از اتاق بیرون نمیومدم...به شدت لاغر شده بودم.. اما بالاخره بعد از یه ھفته از اون ماجرا میزوگی چشمانش رو باز کرد... حالا ھمه از خوشحالی گریه میکردیم...منکه اصلا یه لحظه ھم از میزوگی جدا نمیشدم...حسابی درب و داغون شده بود میزوگی...بیچاره اصلا ھیچ کاری نمیتونست بکنه...دکتر گفت که قلبش ھم به شدت ضعیف شده و باید از ھر ھیجانی دوری کنه یه مدت خونه نشین بشه...بعد از یه مدت طولانی بلاخره مرخص شد اما فعلا نشسته تنگ دل من...البته منکه از خدامه ھمیشه پیشم باشه... اون طرفی ھم که به میزوگی زد پیدا نشده ھنوز ولی پلیسا ھنوز در حال جست وجو ھستن... خدا نکنه این اتفاق برای کسی بیفته که واقعا زھر مار

[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

الگوی بچگی من (علی دایی )

عکس های علی دایی,عکس های علی دایی و همسرش,عکس های علی دایی با همسرش,[categoriy]

عکس دیروز 

عکس های علی دایی,عکس های علی دایی و همسرش,عکس های علی دایی با همسرش,[categoriy]
عکس امروز 

این عکس رو گذاشتم به یاد زمان بچگیم که الگوی من علی دایی بود 

الانم تلویزیون نشون میده بهم میگن مریم بیا الگوت داره حرف میزنه 

[ یکشنبه 29 مرداد 1396 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ -- () ]

فالو کنید پیج قبلیم هک شده




برای ورود به پیجم  MariwO.0@ کلیک کنید

یا روی این عکس کلیک کنید 

بعد روی فالو کلیک کنید ممنون از همه 

خواهش میکنم 
 

پیج قبلی هک شد متاسفانه 

[ شنبه 28 مرداد 1396 ] [ 04:14 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

تیزر جدید کم آوردم مهدی احمدوند

[http://www.aparat.com/v/j02Hi]

تیزر آهنگ کم آوردم  مهدی احمدوند بزودی


Image result for coming soon 


[ شنبه 28 مرداد 1396 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

.


تیزر اگه بارون بباره کنسرت مهدی احمدوند 
[http://www.aparat.com/v/d4XcC]
اینم آهنگ لیلی مهدی احمدوند 
[http://www.aparat.com/v/RqtiP]
تا اطلاع ثانوی این وب بخاطر نداشتن موضوع و انگیزه و حوصله و نداشتن نظر آپ نمیگیردد میدونم چرا نظر نمیدید چون وبم مزخرفه حتی رمانایی که مینوشتم بخاطر همین دیگه رمان نمینویسم 

تصمیم دارم وبمو ببندم نه که برای موقت میخوام دکمه حذفو بزنم برای همیشه انگیزه نداررررررررم هیچ وقت 

با اجازه همتون 

[ شنبه 28 مرداد 1396 ] [ 09:55 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

.


Image result for ‫خوشحالی یعنی چپ دست باشی‬‎


Image result for ‫خوشحالی یعنی چپ دست باشی‬‎
Image result for ‫خوشحالی یعنی چپ دست باشی‬‎
عکس و تصویر خوشحالی یعنی چب دست باشی


شادی یعنی .......♥♥
چپ دست باشی مثل خودمs32.gif

[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ 10:44 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

برای پنجمین سالرد زلزله ورزقان - اهر 91/5/21

[http://www.aparat.com/v/lRhQK]

قسمت اول .... 

[http://www.aparat.com/v/s51hE]
 

قسمت دوم 






[ شنبه 21 مرداد 1396 ] [ 05:05 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

جاتون خالی

[http://www.aparat.com/v/h8LW4]

سلام 

جاتون خالی رفتیم رامسر 

سوار پاندول فضایی شدیم 

من باعث شدم دامادمون و خواهرم سوار شن 

دامادمون انیقدر ترسیده بود خواهرم هم همین طور 

وای یکی داد میزد غلط کردم 
یکی داد میزد گوه خوردم 

دامادمون که خواهرم حسابی فحش داد 
بعد خواهرم از ترس سکوت کرده بود دامادمون فک کرده سکته کرده 
هی میگفت فاطمه یه چیزی بگو 
نرگس که همون اول هنوز حرکت نکرده بود پیاده شده بود 
من که کلن فقط میخندیدم 
ولی خیلی دیر تموم شده بود البته برای ما این طوری بود وگرنه چند دقیقه بیشتر نیستا 

البته این فیلم مال ما نیس 

و ما شب رفته بودیم خخخخخ 

ولی خیلی حال داده بود 

در ضمن حوصله آپ کردن وبمو ندارم 

با عرض پوزش از همه 

البته شما هم نظر نمیدید که من انگیزه آپ کردن داشته باشم 

[ دوشنبه 16 مرداد 1396 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

--


ســــــــــــلام 

خوبیـــــــــــد 


نظرررررات وبمو باز کردم البته میدونم کسی نظر نمیده هااااااااا 

ولی بی خیال خواستید نظر بدید نخواستید ه ندید 

برام مهم نیس 

منم برای شما مهم نیستم 

بای 

[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

روز دخــــــــــــــــــــــتر:)

Image result for ‫روز دختر مبارک‬‎

Related image



روز عزیزای دل بابا
ناموس داداشا
هووی مامانا
دخی منگولا
جینگول مینگولا
روز دختر خوشگلا مبارک

[ سه شنبه 3 مرداد 1396 ] [ 10:27 ق.ظ ] [ MariwO.O:) ] [ --- () ]

آخرین مطالب

صفحات سایت