تبلیغات
Just Zeynab:) - مطالب MariwO.O:)
[https://www.aparat.com/v/efaNc]


من تورو دوست دارمت قد چشمام به خدا
آره خب عشق منی بحث چشمات که جدا
عشقتو جار میزنم له له دیدار 

مخاطب خاص 








تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1396 | 01:46 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

قضیه ازین قراره که یه شب پروژه داشتیم و تا حدودای 8 شب با فریب تو سایت بودیم. من یه دقیقه رفتم WC و وقتی اومدم بیرون یکی از استادامون هم از WC دانشجو ها اومد بیرون

آقا، منم طبق عادت و تیکه کلامم، بر گشتم، گفتم: خسته نباشید!!!!!

و اصلا حواسم نبود که این اصطلاح وقتی یکی از WC میاد بیرون، چقد میتونه ضایع باشه!!!!!!!!!

تو راه سایت تازه فهمیدم که چه سوتی ای دادم. رفتم پیش فریب و ولو شدم کف زمین از خنده و حس خجالت.

و فریب هم همینطور بهم می خندید.

یادمه استاده ازون روز باهام لج کرد.

شاید شاید یکی از دلیلاش این بود.



تاریخ : شنبه 29 مهر 1396 | 03:53 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
  قضیه از این قرار بود که: ظهر روز دوشنبه بود وما ت کارآموزی داشتیم.همه تو اتاق کنفرانس جمع شده بودیم ودور یه میز نسبتا بزرگ به همراه استاد نشسته بودیم...استاد مشغول صحبت ما هم همگی محو صحبتهای استاد بودیم...تو همین حین من (که واسه خودم یه پا دستگاه لرزه نگارم) یه جور لرزش کوچک رو تو پاهام حس کردم (قبل از شروع بگم که همه این اتفاقات تو ۷ ثانیه اتفاق افتاد ولی من براتون بیشتر بازش میکنم..).ولی من پیش خودم فکر کردم حتما باز از خستگیه که پاهام میلرزه...ولی نه ه ه ه...کم کم دیدم میز وسطمونم داره میلرزه،بچه ها آروم به زهرا که سر پا ایستاده بود وبه میز تکیه داده بود اشاره کردن ا.ا.. نکن بچه جون...میزو تکون نده ...زشته بابا جلوی استاد...شوخیت گرفته؟؟... ولی زهرا بیچاره با حالت عجز وناراحتی اشاره کرد من کاری به میز ندارم به جون خودم... یهو دیدیم نه بابا میز باشدت بیشتری داره تکون میخوره وزمین هم زیر پاهامون واقعا داره میلرزه...هنوز بهت زده بودیم ونمیدونستیم واقعا چه خبره...زمزمه ها بلندتر شد و همه با اضطراب به هم میگفتیم چی شده؟؟!!....دیدیم نه بابا دیوارا هم دارن با شدت میلرزن ...یهو  همین که از دهن یکی از بچه ها پرید که  زلزله س؟؟... گفتن این جمله همانا و.....سوتی های ما ...حالا اجازه بدین بگم هر کدوم از ما تو اون لحظه پر استرس در چه حالتی قرار داشتیم...من که از همه ترسو تر بودم  گفتم فرزانه بدددوووو....من و فرزانه  با سرعتی معادل یک هزارم ثانیه از جامون پریدیم وبه سمت در دویدیم...زهرا  هم که دست کمی از ما نداشت چون از ما به در نزدیک تر بود سریع دوید ورفت تو چهارچوب در بایسته...غافل از اینکه پشت سرش کلی آدم هستن که میخوان از اتاق بیرون برن ولی مگه خانم از تو چهارچوب تکون میخوره...همون لحظه من به این فکر میکردم که وای به حال ما که کارمون تمومه آخه طبقه ۲ بودیم وتا اون همه پله رو پایین میرفتیم همون وسطای راه فاتحه مون خونده شده بودپس فرار مشکلی رو حل نمیکنه...مهناز  هم  به گفته خودش محو پرده اتاق شده بود که تکون میخورد واین طرف واون طرف میرفت ،فکر میکنم از شدت شوکی که بهش وارد شده بود از جاش تکون نخورد...فرشته هم  طبق معمول که از ترک دیوار هم خندش میگیره از فرار کردن ما و نمیدونم واقعا از چی فقط خندش گرفته بود بلند بلند میخندید واصلا خنده امونش نداد که از حتی جاش بلند شه...محبوبه هم وسطای فرار کردن بود که زلزله تموم شد...استاد گرامی هم که میخواست ابهتشو حفظ کنه با حفظ همون حالت فقط نشسته بود وداشت مسخره بازی های ما رو نگاه میکرد....خلاصه زلزله تموم شد...وما خجالت زده از رفتار ناخواستمون وقتی برگشتیم تو اتاق کنفرانس دیدیم استاد با تعجب نگامون میکنه ومیگه :حالا کجا میخواستین فرار کنین؟؟....با گفتن این جمله یهو انگار اتاق کنفرانس منفجر شد وهمه از حرکاتی که نا خواسته از خودمون نشون داده بویم خندمون گرفت ...جالب اینجا بودکه  هنوز ترس زلزله تو دلمون بود واستاد محترم یک ثانیه بعد از زلزله با حالتی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده شروع کرد به ادامه توضیحاتش...ولی کی بود که گوش بده...باورتون نمیشه اون روز تا آخر شب اینقدر این لحظه رو تعریف کردیم وخندیدیم که تصمیم گرفتم تو وبلاگ هم بنویسمش...خب اینم یه خاطره دیگه از ما 

تاریخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
یه بار داشتم از پله های چوبی و پیچ پیچی ویلای عمم خیلی با اعتماد به نفس میومدم پایین، چند تا از مردای فامیل هم پایین تو پذیرایی ، رو مبل های روبروی پله ها نشسته بودن مشغول صحبت بودند، من جوراب داشتم از وسط پله ها پام لیز خورد، با زانو های كاملا باز ،تق تق پله ها رو با پشتم میومدم پایین! هی می خواستم زود بلند شم منو نبینن، أما می دیدم طی مسیر همچنان آدامه داشت و تا آخرین پله همینطور اومدم پایین و با همون حالت نشسته افتادم تو پذیرایی! صدای افتادنم أون قدر بلند بود كه همه توجه ها به من جلب شده بود و شوهر عمه أم بلند شد گفت یا علی! أون لحظه كه با چادر و بند و بساط نشسته بودم جلو پله و همه متوجه شدن ، خشكم زده بود و نمیدونستم چی كار كنم ، واقعا می خواستم آب شم برم زمین!

تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | --
:(
[https://www.aparat.com/v/MbdTi]
من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام 
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم 
من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم 
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو منرفته ام
کوله بارمرا بسته ام
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم 
صد قصه مانده بر لبم


تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | --
:)


یه بار تو یه گروه دوستان دانشگاه تو تل گرام یه پسر مجرد  پولدار بود هی مینالید که این چه زندگیه من دارم چرا همش بدشانسی میارم

من خیر سرم خواستم نصیحتش کنم 

می خواستم بنویسم تو پول داری غمت چیه گوشی لامصبم از اوناست که جلوتر کلمه رو مینویسه نوشتم تو دول داری غمت چیه  


یعنی تصور کنید من و اون موقع خدا سر کافرشم نیاره  



تاریخ : شنبه 22 مهر 1396 | 09:49 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

بابام اینا یه مستاجر داشتن همش این زن و شوهره دعوا میکردن از اونایی هم بودن که دو دقیقه بعد آشتی میکردن و قهقهه میزدن ..اینا طبقه سوم بودن ، مامان و بابای منم طبقه اول ..یروز این زنو شوهره شروع میکنن دعوا و کتک کاری و تو پله ها میان سمت پایبن ...زنه درو میزنه و بابای بیجاره ام با پیژامه باز میکنه ..زنه یهو خودش و پرت میکنه و از شلوار بابام میگیره و میره پشت بابام و همزمان تو اون گیر و دار که شوهرشم دنبالش کرده بوده و هی پشت بابام اینور و اونور میپریده ، شلوار بابامو میکشه پایین ..مامانم میگه بابام با یه دست شورتشو گرفته بود نیفته .. با دست دیگه هم شوهر زنه رو گرفته بود نزنه ..از اونور هم داد میزده به مامانم که بیا کش شلوارمو بده دستم ...

من یه ساعت بعد رفتم خونمون دیدم بابام با موی پریشون نشسته رو مبل ..انگار از جنگ برگشته .اونام دو دقیقه بعدش مثل اینکه آشتی کردن و رفتن .



تاریخ : شنبه 22 مهر 1396 | 09:27 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

معده درد داشتم و گلاب بروتون یبوست مزمن از اونا که تو دشویی میشینی از بالا چنگ میگیری تا پایین،رفتم دکتر قرص داد برا رفع یبوست،حالا

اونشب هیئت رفته بودیم همه چی گل و بلبل بود تا ده دیقه به 11،هی یه چیزی میپیچید تو شکمم خودمو منقبض میکردم دو دسی میکوبیدم سینه،ول میکرد شل میشدم تا 5دیقه دیه،نشسته بودم لب جدول دیدم مامانم اومد روسرم گفت چرا چشات از حدقه دراومده منم فقط با لبخند چادرمو چنگ میزدم،دلمم نمیومد تا اتمام مجلس خواهر مادرمو رابندازم برا خونه،دیه نزدیک 11بود عین چوسونه چسبیده بودم به جدول یذره دیه زور میدادم سنگاش میترکید از هم،یه اشاره به ننه دادم که اضطراریه،حالا درهمین اوضاع احوالم عین سینه سوخته ها سینه میکوبیدم،کش چادرمم افتاده بود پس گردنم پایین چادرمم با دست چپ میچلوندم که بعدا فهمیدم چادر پیرزن بغل دستیم بوده،

فشار نهایی بهم وارد شد یااحسین نجاتم بده سقای حسین میرو علمداار نیاااامد

فقط حسین حسین میکردم وسط راه آبروم نره تا خونه،خواهرم گفت حرکت، منم چادرو زدم زیر بغلم عین میک میک چن تا زن و جا گذاشتم بدو برا خونه،من روبه جلو میدوییم مامان و خواهرمم پشت سرم، صدا خنده شونم رو مخم میرفت فشار بیشتر میشد،رسیدم نیم کوچه یه مرده سیاه پوش جلوم درومد زدم رو ترمز بهش نخورم،فک میکرد کسی دنبالم کرده یه نگا پشت سرم کردم و دوباره عین موشک مرد و پشت سرم گذاشتم، نزدیک خونه م یه پرایده دوتا پسر توش بودن و من اون لحظه فقط به در قهوه ی توالتمون فک میکردم،از پرایدم با سرعت رد شدمو حالا تصور کنین لنگام عین چارلی چاپلین میپیچید توهم با چادریکه زیربغلم زده بودم،دیه رسیدم خونه و وقع ماوقع

خواهر مامانمم تو حیاط ولو شده بودن از خنده نمیتونستن حرف بزنن

بدبختی داریم ها خدا کسی و ذلیل نکنه



تاریخ : شنبه 22 مهر 1396 | 08:56 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

خوشحالی یعنی دارم خاله میشم

هوررررررا



تاریخ : دوشنبه 17 مهر 1396 | 09:44 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
یبارم تو دانشگاه تایم استراحت بود من ورفیق صمیمیم نشسته بودیم تو کلاس هیچکس تو کلاس نبود منم اونروز پرئ ود بودم اعصابم نداشتم درد داشتم یکم با دوستم بحثم شد گفت چته امروز اینقد تلخی؟منم بلند گفتم بابا بفهم پرئ ودم نفهم دوستم سرخ شد بنده خدا اومد نشست کنارم زیر گوشم گفت خاااک توسرت فلانی نشسته ته کلاس ..نگو یکی از همکلاسای اقا اومده بوده ته کلاس نشسته اروم..دوستمم فکر نمیکرد که من اینو بگم بهم نگفته بود خلاصه دلم میخواست پاشم ی پرس اون اقارو بزنم که یاد بگیره وقتی دوتا دختر تنها تو کلاسن نیاد یواشکی بشینه ته کلاس..والللا

تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1396 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

یبارم کلاس 2بودم تو کوچه باچن تا از دخترا دوست بودم که یکیشون از ما بزرگتر بود خیلیم سروگوشش میجنبید

خاله ش عروسی کرده بود مارو جم کرد تو کوچه که اره مامانم با خالم درمورد دسمال خون حرف میزدن مام عین وزغ نیگاش میکردیم چیزی حالیمون نبود

یروز از این سر اتاق تا اون سر اتاق مهمون داشتیم نصفشونم مرد بودن و همکار بابامو دوسه تا از همسایه ها

رفتم تو اتاق با سوزن نوک انگشتمو خون آوردم مالیدم رو پارچه دادم مامانم گفتم بیا این دسمال خون منه

دیه هیهااات من الذله

مامانم با ویشگون کشوندم اتاق بغلی کی اینو یادت داده گفتم فلانی

منو برد درخونشون اونم ننه ش با دمپایی کبودش کرد



تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1396 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
حالم بده 

من نمیدونم چی شده 

فقط یکی خواس به اسم سونیا  نویسنده  وبم بشه 

کلی از وبم تعریف کرد بعدش گفت من میخوام نویسنده وبت بشم کاری میکنم که وبت هم نظراتش هم بازدیش بره بالا منم از خدا خواسته چون خیلی نیاز داشتم به کمک برای وبم 
منم قبول کردم ... بعد گفت من وب ندارم خودت برام نام کاربری رمز بفرست منم همین کار کردم 
نمیدونستم برای چه قصدی خواست نویسنده ام بشه 

داشتم نظراتم تایید میکردم دیدم همه نظرات از بین رفت 
بعد وبمو باز کردم دیدم پست ثابتم نیس هی دنبالش گشتم دیدم نیست که نیست 
ولی سونیا خانوم اینو بدون هیچ وقت ازت نمیگذرم من دلیل این کارت نمیفهمم بعد از این کار خودتو از نویسندگی حذف کردی که مشخص شد که این کار از قصد کردی 
ولی خیلی برات متاسفم حسود خانوم 
با این کارت باعث شدی به کسی اعتماد نکنم کسی رو نویسنده نکنم ... 
مطمئنم این حرفامو میخونی .... 
امیدوارم یه روزی از کارت پشیمون شی اما هر چقدر هم بیای معذرت خواهی کنی نمیبخشمت البته من آدم کینه ای نیستم حتی اگه من ببخمشت دوستام و دیگران نمیبخشنت چون نظرات تموم دوستامو  رو زدی پاک کردی ... 
راسی ازت تشکر میکنم بهم فهموندی که نباید این قدر احمق و ساده باشم که زود اعتماد کنم اما اینو بفهم نمیخواستم دلتو بشکنم 
همین 


پست ثابتم به کل حذف شده اونم با کلی از نظرات 

50 هزار نظر پرررررررررررر 

حالا نمیدونم چه کنم 

هر کی خواس تو این پست نظر بده 

بزودی پست ثابتم درست میکنم فعلن 

وبم بی نظر شده 

هیچکی هم نظر نمیده 


تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | نظر بدید
:)
دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم نظــــــــــــــــــر بارون خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــواس 
اینقدر دوس دارم وقتی میام وبم بیش از 10 هزار نظر داشته باشم 
مگه چه ایرادی داره :( دلمو شاد کنید خو 
امروز اومدم دو تا نظر بیشتر نداشتم  دلم گرفت 




تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 10:19 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

بچه ها من یادمه ترم اول دانشگاه بودم  

سر کلاس نقشه۱ بودیم سر این کلاسا چون کشیدنیه استاد میاد بالا سرمون نگاه میکنه کمک میکنه و اینا

بچه ها من عادت دارم برای تمرکز آدامس میجوم دو تا آدامس خرسی رو قشنگ سر کلاس تو دهنم بود 

بعد یه قسمت درسو مشکل داشتم استادو صدا کردم اونم بنده خدا اومد جلو گفت مشکلتون چیه

منننننننهههه احمقققق داشتم با آدامس حرف میزدم یهووووووووو آدامسه با اوننننن حجم از دهنم پرت شد قشنگ افتاد روی لپه استاد با دو کیلو تتتتففف


بعد از صورتش لیز خورد افتاد رو کتابم 

با یه حالت چندش آور صورتشو پاک کرد و رفتتتت 

در حدی بد بود که اومدم کتابمو پاک کنم اون نوشته هام خراب میشدن رنگ پس میدادن 

بعد استادو بچه ها از اون به بعد صدا میکردن دیگه نمیرفت نزدیکشون همونجا پاتخته از دور توضیح میداد هنوزم که ترم اخرمه نگام میکنه بهم میخندددده 

 هووووووف شرمنده ام بخدا شرمنده ام 



تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 08:38 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

خاطره یکی از دوستان :)

میگفت تو دوران عقد یه روز خونه شون خالی بوده و شوهرش اومده بود با هم حموم بودن، خودش زودتر میاد بیرون میبینه خونوادش نشستن تو حال، بعد روش نمیشه بره به شوهرش بگه، چند دقیقه بعد شوهرش میخواسته مسخره بازی دربیاره لخت میپره وسط حال اونجاشو میگیره تو دستش میگه جومووووونگ وارد میشود

بعدم ضایع شدن شوهرش و غش کردن بقیه از خنده! 

تا چند وقت داداشش هر وقت شوهرشو میدید میزد رو شونش میگفت چطوری جومونگ 



تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 08:05 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
من ورزش رزمی کار میکردم و لباسمون سفید بود.منم موهای بلند سیاهی داشتم که تو خونه موقع تمرین اکثرا باز میذاشتم.و از پذیرایی مون دوتا در خروج داشتیم.یه روز عصر که  اتفاقا بارونی هم بود من از در دیگه رفتم دستشویی که حیاط بود و خواهرمم که سمت دیگه ی حیاط نشسته بود منو ندیده بود چون چنتا درخت داشتیم.موقعی که من از دستشویی دراومدم یهو دیدم خواهرم جیغ بلندی زدو پرید تو خونه.منکه حسابی ترسیده بودم سریع دویدم تو.مادرم پرسید چی شده.بعداینکه حالش خوب شد گفت به خدا گفتم اگه میخوایی من مومن واقعی بشم یه روح بهم نشون بده و درست همون لحظه تو اومدی.کلی بهش خندیدیم.اخه یکی نیس بهش بگه خواهر من جنبشو نداری چرا آرزوشو میکنی


تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 11:12 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---


سلام دوستان 

اومدم نظراتون بپرسم ؟ 

آیا وبم مزخرفه ؟ آیا نظرش درسته بهتره وبمو ببندم برم چون مزخرفه ؟ یعنی خاطراتی که مینویسم خوصلتو سر میره ؟ وبم هیچیش مفید نیس مگه نه 

لطفا نظر بدید اگه موافقیت وبمو حذف کنم برم 

ممنون از همه 


تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 08:43 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

تو یکی از شهرهای مازندران ساکن شدیم و رفتیم لب دریا ، هوا سرد بود و خیلی کنار دریا حال نداد.به هر حال من خیلی بازی کردم چون اون موقع کوچیک بودم. شب من از همه زودتر خوابیدم و صبح بلند شدم.وقتی که هوشیار شدم ، دیدم همه یه جوری نگام می کنند و مادرم اصلا دوست نداره که تو چشام نگاه کنه، برام جای سوال شده بود ، بعد از مدتی داشتم تلویزیون نگاه می کردم که اخبار گفت شهر رودبار زلزله اومده...دویدم طرف مامانم و گفتم : مامان شنیدی ، رودبار زلزله اومده ، اینجا چی ؟ مادرم بغلم کرد و گریه کنان گفت : اره  ، دیشب موقعی که تو خواب بودی ، زلزله اومد. ما اینقدر که هول شده بودیم دویدیم بیرون ، بعد نیم ساعت که مطمئن شدیم دیگه زلزله تموم شده ، تازه یادمون اومده که تو توی خونه ای..

می دونید بچه ها ، اونجا یاد قیامت افتادم که می گن مادر بچه شو رها می کنه و فرار می کنه ، یعنی چی ؟!! مادرم مشکلی نداشت ، اینقدر اون زلزله بد بود که هر کی جای اون بود ، همون کار رو می کرد.

یاد کشته شدگان زلزله رودبار بخیر... 



تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 10:23 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
اینو بخونید ما یه شبی خونه یکی از فامیل ها رفته بودیم که خونه قدیمی داشتن بعد از سلامو احوال پرسی نشستیم .و اونا مشغول پذیرایی شدن پدرم سراغ پسر بزرگشو گرفت که گفتند نیستش رفته بیرون در همین حین بود کهناگهان برق رفت و اونا هم فوری توری چراغ پیک نیکو روشن کردندوباره همه نشستیم مشغول گفتگو که ناگهان در باشدت باز شد و پسر بزرگشون افتاد تو میون میوه ها و از هوش رفت اونم با بدن برهنهو بدن کاملا خیس و ما هم شوکه شده بودیم خلاصه با مکافات به هوش اومدو گل گاو زبون بهش دادن و زن ها طلا هاشون تو اب ریختن و با چرکاش دادنش خورد تا کم کم زبون وا کرد گفت که جن ها تو حمام اومدن سراغم منم ترسیدم فرار کردم همین طور اومدم تو اتاق . حالا اصل قضیه چی بود اقا نمی خواسته با ما روبرو بشه می ره حمام بعد همین طور که مشغول شستشوی خودش بودهبرق می ره اونم یه کم هول می کنه و برای این که ما نفهمیم هیچی نمی گه و با کاسه از تو تشت اب می ریخته رو سرش که یهو می بینه یه نفر دست گذاشت رو شونه اش تو تاریکی حموم می پره بالا ومحکم می خوره به در بعدم فرار می کنه حالا نگو که لیف تو تشت حمام بوده اقا با کاسه ابو لیفو می ریزه سرش لیف می افته رو شونش فکر می کنه که یه نفر دست گذاشته رو شونش . بعدش از خجالت دیگه طرفای ما افتابی نشد ما هم به کسی نگفتیم به جز شما


تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1396 | 10:38 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
ییس مستقیمم هم مدیر عاملمونه .دیروز جلسه کمیسیون داشتیم مورد مهمی هم باید مطرح میشد که مدیر عامل خیلی منتظر نتیجه جلسه بود . طبق معمول رفتم جلسه وموضوع به خیر گذشت و جلسه که تموم شد به خودم گفتم برم دستشویی بعدش برم بهش بگم که چی شد ... رفتم دستشویی و برگشتم . دقیقا از در دستشویی که داشتم میومدم بیرون با مدیر عامل چشم تو چشم شدیم .بنده خدا از بس هولکی بود فوری پرسید چکار کردی . منم که تو پاشنه در دستشویی بودم واون لحظه آمادگی نداشتم از دهنم پرید: "جیش کردم ". وهنوز جمله از دهنم خارج نشده بود از خجالت حرف بی اختیاری که زده بودم : برگشتم تو دستشویی وتو اینه که به خودم نگاه کردم رنگ انار شده بودم یعنی از سرخی به سیاهی می زد رنگم. واقعا اینکه سکته نکردم عجیب بود.

تاریخ : چهارشنبه 5 مهر 1396 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
یهوبارم بازخواب بودیم یهودیدم زمین تکون میخوره فهمیدم زلزله ساقامنم ترسیدم یهو طی یه حرکت انتحاری پریدم موبایل روزدم زیربغل پریدم بیرون یهو حین دررفتن دم در یادم اومدیه چیزی درست نیس یکیمون کمه یادم اومد نامزدمو  نبردم همرام خخخ بیچاره خواب موتده بود بیدارش نکرده بودم منم که دیدین خیلی بااحساسم ازهمون دم در عربده زدم .......دررو زلزله اومده وباز د برو که رفتیم الفرار

نامزدم  هنوزمیگه بیچاره من که گیرتوافتادم قیمت پوست پیازادمومیفروشی خخخ




تاریخ : دوشنبه 3 مهر 1396 | 09:57 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
دیروز رفته بودیم دکتر...مطب هم وحشتناک شلوغ بود...حوصله ام هم سر رفته بود داشتم پیام های ت لگرام بغل دستیمو می خوندمماشالله ک چه متن های پرباری بودن
آقا از اولش ک پامو گذاشتم مطب،یه دختر بچه زوم کرده بود رو من...هی از این ور مطب قل می خورد اون ور مطب ،یه نگاه ب من مینداخت و می رفت...
یه احساسی بهم می گفت،این دختره یه شری با خودش داره
از اون گودزیلا زیر پوستی ها بود...
دختره مث ماری ک طعمه شو انتخاب کرده،آروم آروم ب سمت من خیز برداشت...
اومد جلو گفت:سهلاااام
منم گفتم جلو مامانش خیطه اگه جوابشو ندم..گفتم سلام عجیجم

هیچی دیگه،در باغ سبز بهش نشون دادم،اونم از خدا خواسته شروع کرد:اسمت چیه؟؟چن سالته و....
یهو مامانش بهش تشر زد،نازی اگه اذیت کنی،آقای دکتر آمپولت می زنه هاااا...
منم خودشیرین بازی در آوردم ک نه بابا چه مزاحمتی..نازی کاری نمی کنه که...
اینجا دیگه نازی شیر شد و باز شروع کرد به سخن سرایی...
گفت:برا چی اومدی دکتر؟؟؟؟

اومدم با یه تیر دو نشون بزنم،هم دختره رو از سرم باز کنم،هم پند اخلاقی بدم...با زبون بچه گونه گفتم:
مامانمو اذیت کردم،منو آورده دکتر آمپولم بزنه
می دونی که آقای دکتر بچه های بی ادب رو آمپول می زنه...
چشمتون روز بد نبینه،یه نگاه عاقل اندر بیشعوری بهم کرد و گفت:
تو به این گنده گی خجالت نمی کشی مامانتو اذیت می کنی؟؟
من

کل مطب ترکید از خنده...خدا ازش نگذره دختره ی نیم وجبی سنگ رو یخ کرد منو

خو بابا بچه هاتونو درست تربیت کنین...ما بچه بودیم یه نفر می گفت چطوری عمو؟؟تو بیست تا سوراخ موش قایم می شدیم...
والاااااا با این بچه هاشون...غرورمو نابود کرد
منو با اون ابهت خورد کرد.....واقعا کافر نبینه ،مسلمون نشنوه.....

تاریخ : یکشنبه 2 مهر 1396 | 03:39 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

اینم ی سوتی از دوران جاهلیت...
چن سال پیش فیلم "سن پترزبورک"رو دیدم...
تو یه قسمت از این فیلم،آقای بازیگر از یه آقای هنرمند!!می پرسه:اسم هنری تون چیه؟؟؟
اونم گفت:""باران""
آقای بازیگر گفت :باران!!!
باران ک اسم زنه...
آقای هنرمند توضیح داد:""باران بارید و زمین بارور شد""پس باران اسم مذکره...و اینجور بقیه رو قانع کرد...
و این جمله موند تو ناخودآگاه عقل ناقص من

چن وقت بعد تو ی جمع مهمونی،صحبت رسید ب انتخاب اسم برای دخترعمه جان...
این وسط شوهر عمه ی گرام،اسم "باران" رو پیشنهاد داد...
منم ک کلا اگه اظهار نظر نکنم،انگار از کمالاتم کم میشه،فرمودم!!:باران ک اسم پسره..
همه با تعجب گفتن :ن بابادختره...
و منم ب سخن سرائیم اینطور ادامه دادم:آقای.....توجه بنمو::"باران" بارید و زمین بارور شد...خوب بارور شدن کاره خانماس،پس زمین خانمه....باران هم میشه آقا چون........."
یااا خودا

تازه فهمیدم چ حماسه ای آفریدم

در دم خفه خان!!گرفته و گوشه ای تمرگیده و تا آخر مهمونی لام تا کام حرف نزده یم!!!


تاریخ : یکشنبه 2 مهر 1396 | 03:35 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
چن سال پیش اتوبوسا خیلی مقید نبودن که حتما فقط تو ایستگاه درو باز کنن اگه مثلا نزدیک ایستگاه چراغ قرمز میشد یا تو ترافیک میموند به راننده میگفتی درو باز کنه باز میکردن مشکلی نداشتن ومسافر میتونست جلوتر پیاده شه اما این مربوط به زمانی میشه که تازه شروع کرده بودن به سختگیری که راننده ها به هیچوجه نباید قبل از ایستگاه مسافر پیاده میکردن وهنوزم یه عده خبر نداشتن و به روال قدیم عادت داشتن اتوبوس داشت میرسید به ایستگاه یه خانم مسنی از ته اتوبوس اروم اروم اومد جلو در وایساد معلومم بود پا درد داره به سختی راا میرفت از شانس این بنده خدام چن متر پایینتر از ایستگاه چراغ قرمز شد این خانمم یه خورده صبر کرد اخر شروع کرد خیلی مودبانه خواهش تمنا که اقای راننده لطفا دره عقبو باز کن من پیاده شم مادرراننده اصلا توجهی نکرد دوباره چن ثانیه بعد پیرزن مودب، مادر جان خیر از جوونیت ببینی درو بزن .باز راننده محل نذاشت بقیه مسافرام هی میگفتن اقا درو بزن این یه کلمه حرفم نمیزدکلا لال شده بود حتی لااقل نمیگفت نمیزنم ! دوباره پیرزنه خیلی مودب پسرم پیر شی الهی من پام درد میکنه نمیتونم سر پا وایسم درو بزن پیاده شمچن دقیقه این بنده خدا در کمال ادب به التماسش ادمه داد اخر دید راننده گوشش بدهکار نیست یهو کلا شد یه شخصیت دیگهپیرزن خیلی مودب :الهی درد بگیری گوساله درو وا کنقیافه مسافراالهی خبرت بیاد الهی خیر از جوونیت نبینی اینجا دیگه کلا دعاهای قبلیشو پس گرفته بود اخرشم دو سه تا فحش ابدار مردونه خفن بار راننده کرد راننده لال شانس اوورد بالاخره اتوبوس رسید ایستگاه چون کار داشت به جاهای خیلی خیلی باریکی میکشید

تاریخ : یکشنبه 2 مهر 1396 | 12:45 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
نامزدم دم غروب برگشت خونه نون گرفته بود نونا رو بسته بندی کردیم ومن گفتم خودم میزارم توفریزر، یه چهارپایه پلاستیکی گذاشتم زیرم ومشغول چیدن بسته های نون که یه دفه چهارپایه سر خورد ومن خوردم زمین کف آشپزخونه پهن شده بودم که نامزدم ومامانم  سراسیمه اومدن توآشپزخونه منم ناخودآگاه دستمو بردم سمت نامزدم  به عنوان تکیه گاه وتلاش کردم بلندشم حالا اونم خم شده داره بهم کمک میکنه یهو شرت وشلوارش باهم اومد پایینمامانم سریع پرید تو اتاق نامزدم عصبانی
با ک و ن لخت داره به من فحش میده منم
 گفتم اول شلوارتو پات کن
بهم با داد میگفت دوس دارم خفه ات کنم چرا انقد بی عقلی دختر  آخه شورت منم شد تکیه گاه
بعدشم از زور خجالت رفت دوش بگیره بعدشم رفت تو اتاق ودیگه بیرون نیومد حالا مامانم از زور خنده قرمز شده بود میگفت دختر چه کاری بودکردی آخه!فقط ....شوهرتو ندیده بودیم که اونم به لطف کارای تو بر مانمایان شد



تاریخ : یکشنبه 2 مهر 1396 | 12:36 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
یه بار ما تختمونو مجبور شدیم بندازیم دور دیگه تخت نداشتیم چون جونور زده بود تا دو سه روز بعدشم اصلا وقت نداشتیم بریم تخت بخریم این بود که تصمیم گرفتیم دو سه شب از تشک بادی دونفرمون استفاده کنیم تا سر فرصت بریم بخریم خلاصه شب نامزد جان اینو بادش کردو خوابیدیم که یهو نصفه شب من خوابه خواب بودم احساس کردم دارم پرواز میکنم بعدم به شدت خوردم به دیوار و اخرم عین یه گربه وحشت زده چار دست پا فرود اومدم رو زمین وای از درد داشتم میپیچیدم به خودم خوردم به دیوار با ارنج کوبیدم به دیوار اومدم پایین زانوهام خوردزمینحالا قیافه منو تصور کنید چار دست پا رو زمین بودم اونم نصفه شب رو تختیم پیچیده بود دورم نمیتونستم خودمو تکون بدم تشکم برگشته بود روم خیلی مضحک شده بودمهمه اینام به سرعت برق و باد اتفاق افتاد انقدر که وقتی داشتم فرود میومدم تازه داشتم از خواب بیدار میشدم که اونم به خاطر درد ارنجم بود وگرنه احتمالا فکر میکردم دارم خواب میبینم خلاصه نامزد گرامی منو از اون زیر نجات داده پا شدم نصفه شبی دوتا یی اینجوری بودیمنگو اقا  نصفه شب تشنش میشه تصمیم میگیره اب بخوره بلند شدن همانا و پرواز منم همانا
واحد ما طبقه دهمه شانس اوردم دم پنجره نبودم وگرنه پروازم خیلی دیرتر تموم میشد مقصدم میشد اون دنیا


تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396 | 11:05 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
زنگ در خونرو زدن مامانم جواب دادیه دفه دیدم مامانم با عصبانیت داره میگه وایسا الان میام پایین حالیت میکنم گفتم :چی شده مامان ؟میگه نمیدونم کیه داره فحشم میده ؟!من متعجب: وااااااچه فحشی ؟مامانم: بم میگه گوسفندخلاصه بعد فهمیدیم همسایه بغلی گوسفند خریده بوده براش اورده بودن یارو اشتباهی زنگ مارو زده در جواب کیه مامانم فقط گفته گوسفند



تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396 | 10:45 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

ولی پارسال و اون شباش هم که نگو ...تو اون سرما مردم از بس که تو پارک و چادر خوابیدم ...صدای باد ..فکرو خیال ...این که چه اتفاقی قراره بیافته ..به دور از عروسکم ...! ..نخند! .. خب هرکی ی چیزی داره که شبا بغلش کنه و ....یا علیییی... هیچی اصلا ولش کنین ...

بگذریم ...

اصلا چطوره دقیقا بگم چی شد ...اره ؟؟؟

پارسال 21 مرداد


اون شب تا صبح بیدار بودم و روزش خواب

همه بیدار بودن الا من ...

مادرم : خب داشت آشپزی میکرد ..

خواهرم نرگس : اونم با صدای بلند که رونرو من بازی میکرد داشت تلویزیون میدید

ومن : توی تخت گرم و نرمم خواب هفت پادشاه و میدیدم

ساعت سه ظهر بود ... دیگه از دست خواهرم کلافه شده بودم ...با نق نق رفتم تو پذیرایی و دراز به دراز بازم خوابیدم ...

می خواستم با خواهرم دعوا کنم هاااا...! ولی خب خواب پیروز شد ...

دیگه صدایی نشنیدم فک کنم تا ساعت چهار ونیم خوابیدم ...!

ولی توی خواب بدترین حس دنیا رو داشتم ...

به قول خواهرم : حالم طعم کوکو سبزی نپخته رو می داد ... خواهره دیگه یک اصطلاح هایی از خودش استخراج می کنه که نگو..

راحت نبودم ...انگار که ی اتفاق بدی قراره بیافته ...!

بی جا نگران بودم ...!

خواستم رو کاناپه جا ب جا بشم که شترق ... افتادم زمین ..

اااااا....باخودم فک کردم یا علی مگه من چند کیلوام که وقتی از کاناپه افتادم زمین همه جا تکون خورد..

که نگام با نگاه خواهرم گره خورد...

هر دو منگ هم دیگه رو نگاه میکردیم بدون هیچ حرکتی ...

مامانم هم اون وسط وایستاده بود و داشت اتفاق افتاده رو تو مغزش حلاجی میکرد ...

خدارو شکر زود به نتیجه رسید و داد زد زلزله ...که منو خواهرم عین چی پریدیم وسط پذیرایی ...!

ی ستون هم بیشتر گیر نیاورده بودیم ...فکرشو بکن منو مامانم و خواهرم سه تایی چسبیده بودیم به ی ستون ..!

هرچی هم صبر کردیم تموم نمیشد!

من که چشامو بسته بودم و فقط صدا های مبهم که فک کنم صدای شکستن هم بود میشنیدم ..!

ای خدا چرا تموم نمیشه؟؟؟!

و بگم از حالت هامون تو اون لحظه ...

خواهرم : جیغ جیغو فقط جیغ زدن بلده هرچی امام بود اورد اون وسط ...یا امام رضا یا امام زمان ..یا .....

مامانم : مامانم هم منو هم خواهرمو تر سوند ...

آخه داشت با جدیت تموم اشهد هاش رو می گفت...! یعنی کلا باور کرده بود که داریم دسته جمعی میریم مهمون خدا بشیم...!

وبگم از وضع خودم ...من مثل همیشه اینجوریم وقتی زلزله میاد یا ی اتفاق بدی میافته مغزم هیچ دستوری جز خفه خون بگیرهیچ چی نمی شه رو نمیده ...ته دلم داشتم به زور صلوات اونم اگه یادم میومد که درستش چیه صلوات میفرستادم حالابه کی و به چی خداداند...

بالاخره تموم شد ...زلزله ی پنج و نیم ریشتری تموم شد...!

من که دیگه داشتم له میشدم بغل مامانم ...!

اخه من چسبیده بودم به ستون مامانم هم منو ستون رو با هم چسبیده بود خواهرم هم از مامانم چسبیده بود !

هه.....بعد زلزله مامانم تازه یادش میافته مریمی هم وجود داره گویا ...

داشت صدام میکرد ...بغلش بودم ها ولی اون منو نمیدید و داد میزد مریم خوبی؟ زود لباس بپوش بپر پایین...!

حالا اینجاش رفته بود رو طنز که تا من اونم به زور گفتم اینجام ...مامان و خواهرم با دیدنم زدن زیر خنده ...!

آخه من با اون لباس خوابم و مو های پخش و پلا و چشمای پف کرده و تازه ی خرس صورتی هم که از گوشش نگه داشته بودم

خیلی خنده دار شده بودم ....خخخخخ...وفا دار به من میگن ...تو سخت ترین شرایط هم خرسیمو ولش نمیکردم ...

و بعدش هم فرار به سوی لباس ها ای خدا مثل این بود که اولین باره که می خوایم بریم سراغ لباسها اصلا جا هاشون رو نمیدونستیم

من داد میزدم شلوارم کووووووووو ... مامانم هم میگفت نمیدونننننننننننننم!




تاریخ : سه شنبه 28 شهریور 1396 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
:)

من و آقای نامزد هم توی اتاق .
یهووو دیدم تخت وزمین وزمان میره ومیاد 
پاشدم به سرعت نووور جیغ زدم  (یه چادر رنگی هم نصفه پوشیدم)
عاااقا رسیدم توخیابون ملت ریخته بودن توخیابون

خانم همسایه گفت فلانی پس بقیه کوشن ؟

یهوویادم اومد عههه منم یه نامزدی دارم خخخخ

باز به سرعت دویدم بالا   دیدم نامزدم خوابه اصلاااا بیدارنمیشد.منهم گفتم حلالم کن .حلالت کردم
باز اومدم پایین

زن همسایه که انگار مامور اتش نشانی بود باز پرسید پس چرا نیاوردیش خطرناکه
یهووو از دهنم پرید گفتم حمومه
بگو اخه کدوم ادم عاقلی زلزله میاد واسه خودش میشینه زیر دوش ولیف میکشه؟؟؟


تاریخ : دوشنبه 27 شهریور 1396 | 02:22 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
یه بارهم زلزله اومد دستشویی بودم دستمو گرفتم به لوله اب که نیفتم
همسایه  زنگ زد فلانی زلزله رو حس کردین؟

حالا جمعه صبح هم بود
گفتم اره بابا ماکه بدجور وول میخوردیم توخودمون



تاریخ : دوشنبه 27 شهریور 1396 | 01:36 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
تعداد کل صفحات : 17 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...