تبلیغات
Just Zeynab:) - خاطره از زلزله در دانشگاه
  قضیه از این قرار بود که: ظهر روز دوشنبه بود وما ت کارآموزی داشتیم.همه تو اتاق کنفرانس جمع شده بودیم ودور یه میز نسبتا بزرگ به همراه استاد نشسته بودیم...استاد مشغول صحبت ما هم همگی محو صحبتهای استاد بودیم...تو همین حین من (که واسه خودم یه پا دستگاه لرزه نگارم) یه جور لرزش کوچک رو تو پاهام حس کردم (قبل از شروع بگم که همه این اتفاقات تو ۷ ثانیه اتفاق افتاد ولی من براتون بیشتر بازش میکنم..).ولی من پیش خودم فکر کردم حتما باز از خستگیه که پاهام میلرزه...ولی نه ه ه ه...کم کم دیدم میز وسطمونم داره میلرزه،بچه ها آروم به زهرا که سر پا ایستاده بود وبه میز تکیه داده بود اشاره کردن ا.ا.. نکن بچه جون...میزو تکون نده ...زشته بابا جلوی استاد...شوخیت گرفته؟؟... ولی زهرا بیچاره با حالت عجز وناراحتی اشاره کرد من کاری به میز ندارم به جون خودم... یهو دیدیم نه بابا میز باشدت بیشتری داره تکون میخوره وزمین هم زیر پاهامون واقعا داره میلرزه...هنوز بهت زده بودیم ونمیدونستیم واقعا چه خبره...زمزمه ها بلندتر شد و همه با اضطراب به هم میگفتیم چی شده؟؟!!....دیدیم نه بابا دیوارا هم دارن با شدت میلرزن ...یهو  همین که از دهن یکی از بچه ها پرید که  زلزله س؟؟... گفتن این جمله همانا و.....سوتی های ما ...حالا اجازه بدین بگم هر کدوم از ما تو اون لحظه پر استرس در چه حالتی قرار داشتیم...من که از همه ترسو تر بودم  گفتم فرزانه بدددوووو....من و فرزانه  با سرعتی معادل یک هزارم ثانیه از جامون پریدیم وبه سمت در دویدیم...زهرا  هم که دست کمی از ما نداشت چون از ما به در نزدیک تر بود سریع دوید ورفت تو چهارچوب در بایسته...غافل از اینکه پشت سرش کلی آدم هستن که میخوان از اتاق بیرون برن ولی مگه خانم از تو چهارچوب تکون میخوره...همون لحظه من به این فکر میکردم که وای به حال ما که کارمون تمومه آخه طبقه ۲ بودیم وتا اون همه پله رو پایین میرفتیم همون وسطای راه فاتحه مون خونده شده بودپس فرار مشکلی رو حل نمیکنه...مهناز  هم  به گفته خودش محو پرده اتاق شده بود که تکون میخورد واین طرف واون طرف میرفت ،فکر میکنم از شدت شوکی که بهش وارد شده بود از جاش تکون نخورد...فرشته هم  طبق معمول که از ترک دیوار هم خندش میگیره از فرار کردن ما و نمیدونم واقعا از چی فقط خندش گرفته بود بلند بلند میخندید واصلا خنده امونش نداد که از حتی جاش بلند شه...محبوبه هم وسطای فرار کردن بود که زلزله تموم شد...استاد گرامی هم که میخواست ابهتشو حفظ کنه با حفظ همون حالت فقط نشسته بود وداشت مسخره بازی های ما رو نگاه میکرد....خلاصه زلزله تموم شد...وما خجالت زده از رفتار ناخواستمون وقتی برگشتیم تو اتاق کنفرانس دیدیم استاد با تعجب نگامون میکنه ومیگه :حالا کجا میخواستین فرار کنین؟؟....با گفتن این جمله یهو انگار اتاق کنفرانس منفجر شد وهمه از حرکاتی که نا خواسته از خودمون نشون داده بویم خندمون گرفت ...جالب اینجا بودکه  هنوز ترس زلزله تو دلمون بود واستاد محترم یک ثانیه بعد از زلزله با حالتی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده شروع کرد به ادامه توضیحاتش...ولی کی بود که گوش بده...باورتون نمیشه اون روز تا آخر شب اینقدر این لحظه رو تعریف کردیم وخندیدیم که تصمیم گرفتم تو وبلاگ هم بنویسمش...خب اینم یه خاطره دیگه از ما 

تاریخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---