تبلیغات
Just Zeynab:) - :)
یه بار داشتم از پله های چوبی و پیچ پیچی ویلای عمم خیلی با اعتماد به نفس میومدم پایین، چند تا از مردای فامیل هم پایین تو پذیرایی ، رو مبل های روبروی پله ها نشسته بودن مشغول صحبت بودند، من جوراب داشتم از وسط پله ها پام لیز خورد، با زانو های كاملا باز ،تق تق پله ها رو با پشتم میومدم پایین! هی می خواستم زود بلند شم منو نبینن، أما می دیدم طی مسیر همچنان آدامه داشت و تا آخرین پله همینطور اومدم پایین و با همون حالت نشسته افتادم تو پذیرایی! صدای افتادنم أون قدر بلند بود كه همه توجه ها به من جلب شده بود و شوهر عمه أم بلند شد گفت یا علی! أون لحظه كه با چادر و بند و بساط نشسته بودم جلو پله و همه متوجه شدن ، خشكم زده بود و نمیدونستم چی كار كنم ، واقعا می خواستم آب شم برم زمین!

تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | --