تبلیغات
Just Zeynab:) - خاطره :)

بابام اینا یه مستاجر داشتن همش این زن و شوهره دعوا میکردن از اونایی هم بودن که دو دقیقه بعد آشتی میکردن و قهقهه میزدن ..اینا طبقه سوم بودن ، مامان و بابای منم طبقه اول ..یروز این زنو شوهره شروع میکنن دعوا و کتک کاری و تو پله ها میان سمت پایبن ...زنه درو میزنه و بابای بیجاره ام با پیژامه باز میکنه ..زنه یهو خودش و پرت میکنه و از شلوار بابام میگیره و میره پشت بابام و همزمان تو اون گیر و دار که شوهرشم دنبالش کرده بوده و هی پشت بابام اینور و اونور میپریده ، شلوار بابامو میکشه پایین ..مامانم میگه بابام با یه دست شورتشو گرفته بود نیفته .. با دست دیگه هم شوهر زنه رو گرفته بود نزنه ..از اونور هم داد میزده به مامانم که بیا کش شلوارمو بده دستم ...

من یه ساعت بعد رفتم خونمون دیدم بابام با موی پریشون نشسته رو مبل ..انگار از جنگ برگشته .اونام دو دقیقه بعدش مثل اینکه آشتی کردن و رفتن .



تاریخ : شنبه 22 مهر 1396 | 09:27 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---