تبلیغات
Just Zeynab:) - خاطره :)

معده درد داشتم و گلاب بروتون یبوست مزمن از اونا که تو دشویی میشینی از بالا چنگ میگیری تا پایین،رفتم دکتر قرص داد برا رفع یبوست،حالا

اونشب هیئت رفته بودیم همه چی گل و بلبل بود تا ده دیقه به 11،هی یه چیزی میپیچید تو شکمم خودمو منقبض میکردم دو دسی میکوبیدم سینه،ول میکرد شل میشدم تا 5دیقه دیه،نشسته بودم لب جدول دیدم مامانم اومد روسرم گفت چرا چشات از حدقه دراومده منم فقط با لبخند چادرمو چنگ میزدم،دلمم نمیومد تا اتمام مجلس خواهر مادرمو رابندازم برا خونه،دیه نزدیک 11بود عین چوسونه چسبیده بودم به جدول یذره دیه زور میدادم سنگاش میترکید از هم،یه اشاره به ننه دادم که اضطراریه،حالا درهمین اوضاع احوالم عین سینه سوخته ها سینه میکوبیدم،کش چادرمم افتاده بود پس گردنم پایین چادرمم با دست چپ میچلوندم که بعدا فهمیدم چادر پیرزن بغل دستیم بوده،

فشار نهایی بهم وارد شد یااحسین نجاتم بده سقای حسین میرو علمداار نیاااامد

فقط حسین حسین میکردم وسط راه آبروم نره تا خونه،خواهرم گفت حرکت، منم چادرو زدم زیر بغلم عین میک میک چن تا زن و جا گذاشتم بدو برا خونه،من روبه جلو میدوییم مامان و خواهرمم پشت سرم، صدا خنده شونم رو مخم میرفت فشار بیشتر میشد،رسیدم نیم کوچه یه مرده سیاه پوش جلوم درومد زدم رو ترمز بهش نخورم،فک میکرد کسی دنبالم کرده یه نگا پشت سرم کردم و دوباره عین موشک مرد و پشت سرم گذاشتم، نزدیک خونه م یه پرایده دوتا پسر توش بودن و من اون لحظه فقط به در قهوه ی توالتمون فک میکردم،از پرایدم با سرعت رد شدمو حالا تصور کنین لنگام عین چارلی چاپلین میپیچید توهم با چادریکه زیربغلم زده بودم،دیه رسیدم خونه و وقع ماوقع

خواهر مامانمم تو حیاط ولو شده بودن از خنده نمیتونستن حرف بزنن

بدبختی داریم ها خدا کسی و ذلیل نکنه



تاریخ : شنبه 22 مهر 1396 | 08:56 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---