تبلیغات
Just Zeynab:) - خاطره :)
یبارم تو دانشگاه تایم استراحت بود من ورفیق صمیمیم نشسته بودیم تو کلاس هیچکس تو کلاس نبود منم اونروز پرئ ود بودم اعصابم نداشتم درد داشتم یکم با دوستم بحثم شد گفت چته امروز اینقد تلخی؟منم بلند گفتم بابا بفهم پرئ ودم نفهم دوستم سرخ شد بنده خدا اومد نشست کنارم زیر گوشم گفت خاااک توسرت فلانی نشسته ته کلاس ..نگو یکی از همکلاسای اقا اومده بوده ته کلاس نشسته اروم..دوستمم فکر نمیکرد که من اینو بگم بهم نگفته بود خلاصه دلم میخواست پاشم ی پرس اون اقارو بزنم که یاد بگیره وقتی دوتا دختر تنها تو کلاسن نیاد یواشکی بشینه ته کلاس..والللا

تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1396 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---