تبلیغات
Just Zeynab:) - خاطره :)

یبارم کلاس 2بودم تو کوچه باچن تا از دخترا دوست بودم که یکیشون از ما بزرگتر بود خیلیم سروگوشش میجنبید

خاله ش عروسی کرده بود مارو جم کرد تو کوچه که اره مامانم با خالم درمورد دسمال خون حرف میزدن مام عین وزغ نیگاش میکردیم چیزی حالیمون نبود

یروز از این سر اتاق تا اون سر اتاق مهمون داشتیم نصفشونم مرد بودن و همکار بابامو دوسه تا از همسایه ها

رفتم تو اتاق با سوزن نوک انگشتمو خون آوردم مالیدم رو پارچه دادم مامانم گفتم بیا این دسمال خون منه

دیه هیهااات من الذله

مامانم با ویشگون کشوندم اتاق بغلی کی اینو یادت داده گفتم فلانی

منو برد درخونشون اونم ننه ش با دمپایی کبودش کرد



تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1396 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---