تبلیغات
Just Zeynab:) - خاطره :)

خاطره یکی از دوستان :)

میگفت تو دوران عقد یه روز خونه شون خالی بوده و شوهرش اومده بود با هم حموم بودن، خودش زودتر میاد بیرون میبینه خونوادش نشستن تو حال، بعد روش نمیشه بره به شوهرش بگه، چند دقیقه بعد شوهرش میخواسته مسخره بازی دربیاره لخت میپره وسط حال اونجاشو میگیره تو دستش میگه جومووووونگ وارد میشود

بعدم ضایع شدن شوهرش و غش کردن بقیه از خنده! 

تا چند وقت داداشش هر وقت شوهرشو میدید میزد رو شونش میگفت چطوری جومونگ 



تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 08:05 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---