من ورزش رزمی کار میکردم و لباسمون سفید بود.منم موهای بلند سیاهی داشتم که تو خونه موقع تمرین اکثرا باز میذاشتم.و از پذیرایی مون دوتا در خروج داشتیم.یه روز عصر که  اتفاقا بارونی هم بود من از در دیگه رفتم دستشویی که حیاط بود و خواهرمم که سمت دیگه ی حیاط نشسته بود منو ندیده بود چون چنتا درخت داشتیم.موقعی که من از دستشویی دراومدم یهو دیدم خواهرم جیغ بلندی زدو پرید تو خونه.منکه حسابی ترسیده بودم سریع دویدم تو.مادرم پرسید چی شده.بعداینکه حالش خوب شد گفت به خدا گفتم اگه میخوایی من مومن واقعی بشم یه روح بهم نشون بده و درست همون لحظه تو اومدی.کلی بهش خندیدیم.اخه یکی نیس بهش بگه خواهر من جنبشو نداری چرا آرزوشو میکنی


تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 11:12 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---