تبلیغات
Just Zeynab:) - خاطره از زلزله رودبار

تو یکی از شهرهای مازندران ساکن شدیم و رفتیم لب دریا ، هوا سرد بود و خیلی کنار دریا حال نداد.به هر حال من خیلی بازی کردم چون اون موقع کوچیک بودم. شب من از همه زودتر خوابیدم و صبح بلند شدم.وقتی که هوشیار شدم ، دیدم همه یه جوری نگام می کنند و مادرم اصلا دوست نداره که تو چشام نگاه کنه، برام جای سوال شده بود ، بعد از مدتی داشتم تلویزیون نگاه می کردم که اخبار گفت شهر رودبار زلزله اومده...دویدم طرف مامانم و گفتم : مامان شنیدی ، رودبار زلزله اومده ، اینجا چی ؟ مادرم بغلم کرد و گریه کنان گفت : اره  ، دیشب موقعی که تو خواب بودی ، زلزله اومد. ما اینقدر که هول شده بودیم دویدیم بیرون ، بعد نیم ساعت که مطمئن شدیم دیگه زلزله تموم شده ، تازه یادمون اومده که تو توی خونه ای..

می دونید بچه ها ، اونجا یاد قیامت افتادم که می گن مادر بچه شو رها می کنه و فرار می کنه ، یعنی چی ؟!! مادرم مشکلی نداشت ، اینقدر اون زلزله بد بود که هر کی جای اون بود ، همون کار رو می کرد.

یاد کشته شدگان زلزله رودبار بخیر... 



تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 10:23 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---