تبلیغات
Just Zeynab:) - خاطره :)
دیروز رفته بودیم دکتر...مطب هم وحشتناک شلوغ بود...حوصله ام هم سر رفته بود داشتم پیام های ت لگرام بغل دستیمو می خوندمماشالله ک چه متن های پرباری بودن
آقا از اولش ک پامو گذاشتم مطب،یه دختر بچه زوم کرده بود رو من...هی از این ور مطب قل می خورد اون ور مطب ،یه نگاه ب من مینداخت و می رفت...
یه احساسی بهم می گفت،این دختره یه شری با خودش داره
از اون گودزیلا زیر پوستی ها بود...
دختره مث ماری ک طعمه شو انتخاب کرده،آروم آروم ب سمت من خیز برداشت...
اومد جلو گفت:سهلاااام
منم گفتم جلو مامانش خیطه اگه جوابشو ندم..گفتم سلام عجیجم

هیچی دیگه،در باغ سبز بهش نشون دادم،اونم از خدا خواسته شروع کرد:اسمت چیه؟؟چن سالته و....
یهو مامانش بهش تشر زد،نازی اگه اذیت کنی،آقای دکتر آمپولت می زنه هاااا...
منم خودشیرین بازی در آوردم ک نه بابا چه مزاحمتی..نازی کاری نمی کنه که...
اینجا دیگه نازی شیر شد و باز شروع کرد به سخن سرایی...
گفت:برا چی اومدی دکتر؟؟؟؟

اومدم با یه تیر دو نشون بزنم،هم دختره رو از سرم باز کنم،هم پند اخلاقی بدم...با زبون بچه گونه گفتم:
مامانمو اذیت کردم،منو آورده دکتر آمپولم بزنه
می دونی که آقای دکتر بچه های بی ادب رو آمپول می زنه...
چشمتون روز بد نبینه،یه نگاه عاقل اندر بیشعوری بهم کرد و گفت:
تو به این گنده گی خجالت نمی کشی مامانتو اذیت می کنی؟؟
من

کل مطب ترکید از خنده...خدا ازش نگذره دختره ی نیم وجبی سنگ رو یخ کرد منو

خو بابا بچه هاتونو درست تربیت کنین...ما بچه بودیم یه نفر می گفت چطوری عمو؟؟تو بیست تا سوراخ موش قایم می شدیم...
والاااااا با این بچه هاشون...غرورمو نابود کرد
منو با اون ابهت خورد کرد.....واقعا کافر نبینه ،مسلمون نشنوه.....

تاریخ : یکشنبه 2 مهر 1396 | 03:39 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---