تبلیغات
Just Zeynab:) - :) خاطره تشک بادی
یه بار ما تختمونو مجبور شدیم بندازیم دور دیگه تخت نداشتیم چون جونور زده بود تا دو سه روز بعدشم اصلا وقت نداشتیم بریم تخت بخریم این بود که تصمیم گرفتیم دو سه شب از تشک بادی دونفرمون استفاده کنیم تا سر فرصت بریم بخریم خلاصه شب نامزد جان اینو بادش کردو خوابیدیم که یهو نصفه شب من خوابه خواب بودم احساس کردم دارم پرواز میکنم بعدم به شدت خوردم به دیوار و اخرم عین یه گربه وحشت زده چار دست پا فرود اومدم رو زمین وای از درد داشتم میپیچیدم به خودم خوردم به دیوار با ارنج کوبیدم به دیوار اومدم پایین زانوهام خوردزمینحالا قیافه منو تصور کنید چار دست پا رو زمین بودم اونم نصفه شب رو تختیم پیچیده بود دورم نمیتونستم خودمو تکون بدم تشکم برگشته بود روم خیلی مضحک شده بودمهمه اینام به سرعت برق و باد اتفاق افتاد انقدر که وقتی داشتم فرود میومدم تازه داشتم از خواب بیدار میشدم که اونم به خاطر درد ارنجم بود وگرنه احتمالا فکر میکردم دارم خواب میبینم خلاصه نامزد گرامی منو از اون زیر نجات داده پا شدم نصفه شبی دوتا یی اینجوری بودیمنگو اقا  نصفه شب تشنش میشه تصمیم میگیره اب بخوره بلند شدن همانا و پرواز منم همانا
واحد ما طبقه دهمه شانس اوردم دم پنجره نبودم وگرنه پروازم خیلی دیرتر تموم میشد مقصدم میشد اون دنیا


تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396 | 11:05 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---