ولی پارسال و اون شباش هم که نگو ...تو اون سرما مردم از بس که تو پارک و چادر خوابیدم ...صدای باد ..فکرو خیال ...این که چه اتفاقی قراره بیافته ..به دور از عروسکم ...! ..نخند! .. خب هرکی ی چیزی داره که شبا بغلش کنه و ....یا علیییی... هیچی اصلا ولش کنین ...

بگذریم ...

اصلا چطوره دقیقا بگم چی شد ...اره ؟؟؟

پارسال 21 مرداد


اون شب تا صبح بیدار بودم و روزش خواب

همه بیدار بودن الا من ...

مادرم : خب داشت آشپزی میکرد ..

خواهرم نرگس : اونم با صدای بلند که رونرو من بازی میکرد داشت تلویزیون میدید

ومن : توی تخت گرم و نرمم خواب هفت پادشاه و میدیدم

ساعت سه ظهر بود ... دیگه از دست خواهرم کلافه شده بودم ...با نق نق رفتم تو پذیرایی و دراز به دراز بازم خوابیدم ...

می خواستم با خواهرم دعوا کنم هاااا...! ولی خب خواب پیروز شد ...

دیگه صدایی نشنیدم فک کنم تا ساعت چهار ونیم خوابیدم ...!

ولی توی خواب بدترین حس دنیا رو داشتم ...

به قول خواهرم : حالم طعم کوکو سبزی نپخته رو می داد ... خواهره دیگه یک اصطلاح هایی از خودش استخراج می کنه که نگو..

راحت نبودم ...انگار که ی اتفاق بدی قراره بیافته ...!

بی جا نگران بودم ...!

خواستم رو کاناپه جا ب جا بشم که شترق ... افتادم زمین ..

اااااا....باخودم فک کردم یا علی مگه من چند کیلوام که وقتی از کاناپه افتادم زمین همه جا تکون خورد..

که نگام با نگاه خواهرم گره خورد...

هر دو منگ هم دیگه رو نگاه میکردیم بدون هیچ حرکتی ...

مامانم هم اون وسط وایستاده بود و داشت اتفاق افتاده رو تو مغزش حلاجی میکرد ...

خدارو شکر زود به نتیجه رسید و داد زد زلزله ...که منو خواهرم عین چی پریدیم وسط پذیرایی ...!

ی ستون هم بیشتر گیر نیاورده بودیم ...فکرشو بکن منو مامانم و خواهرم سه تایی چسبیده بودیم به ی ستون ..!

هرچی هم صبر کردیم تموم نمیشد!

من که چشامو بسته بودم و فقط صدا های مبهم که فک کنم صدای شکستن هم بود میشنیدم ..!

ای خدا چرا تموم نمیشه؟؟؟!

و بگم از حالت هامون تو اون لحظه ...

خواهرم : جیغ جیغو فقط جیغ زدن بلده هرچی امام بود اورد اون وسط ...یا امام رضا یا امام زمان ..یا .....

مامانم : مامانم هم منو هم خواهرمو تر سوند ...

آخه داشت با جدیت تموم اشهد هاش رو می گفت...! یعنی کلا باور کرده بود که داریم دسته جمعی میریم مهمون خدا بشیم...!

وبگم از وضع خودم ...من مثل همیشه اینجوریم وقتی زلزله میاد یا ی اتفاق بدی میافته مغزم هیچ دستوری جز خفه خون بگیرهیچ چی نمی شه رو نمیده ...ته دلم داشتم به زور صلوات اونم اگه یادم میومد که درستش چیه صلوات میفرستادم حالابه کی و به چی خداداند...

بالاخره تموم شد ...زلزله ی پنج و نیم ریشتری تموم شد...!

من که دیگه داشتم له میشدم بغل مامانم ...!

اخه من چسبیده بودم به ستون مامانم هم منو ستون رو با هم چسبیده بود خواهرم هم از مامانم چسبیده بود !

هه.....بعد زلزله مامانم تازه یادش میافته مریمی هم وجود داره گویا ...

داشت صدام میکرد ...بغلش بودم ها ولی اون منو نمیدید و داد میزد مریم خوبی؟ زود لباس بپوش بپر پایین...!

حالا اینجاش رفته بود رو طنز که تا من اونم به زور گفتم اینجام ...مامان و خواهرم با دیدنم زدن زیر خنده ...!

آخه من با اون لباس خوابم و مو های پخش و پلا و چشمای پف کرده و تازه ی خرس صورتی هم که از گوشش نگه داشته بودم

خیلی خنده دار شده بودم ....خخخخخ...وفا دار به من میگن ...تو سخت ترین شرایط هم خرسیمو ولش نمیکردم ...

و بعدش هم فرار به سوی لباس ها ای خدا مثل این بود که اولین باره که می خوایم بریم سراغ لباسها اصلا جا هاشون رو نمیدونستیم

من داد میزدم شلوارم کووووووووو ... مامانم هم میگفت نمیدونننننننننننننم!




تاریخ : سه شنبه 28 شهریور 1396 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---