تبلیغات
Just Zeynab:) - خبر تکونده :( قدیمی
یه روز عادی بود و منم داشتم تو اشپز خونه غذا درست میکردم میزوگی رفته بود بیرون تلفن زنگ زد جواب دادم:الو؟ سوباسا بود گفت:سلام خواھشا سریع راه بیفت بیا بیمارستان قلبم ریخت گفتم:میزوگی چیزیش شده؟ گفت:بیا خودت میفھمی یخ کرده بودم با دستای لرزون لباس پوشیدم و راه افتادم نمیدونم چه جوری رسیدم ترسون و لرزون وارد بیمارستان شدم ھمه اونجا بودن:سوبا تارو کاکرو...  با صورت گریان نشسته بودن دیگه مطمئن شدم که برای میزوگی اتفاقی افتاده نفسم بالا نمیومد بلاخره تارو حرف زد:اومدن ورزشگاه میزوگی ھم اومد تو زمین ھر چی بھش گفتیم خطرناکه براش از زمین بره بیرون گوش نداد بعد از نیم ساعت یه ھو ایستاد دستش رو قلبش بود رفتیم طرفش  داشت میفتاد که کاکرو گرفتش رنگش پریده بود و بریده بریده نفس میکشید الان اوردیمش بیمارستان بزبونم بند اومده بود و رنگم پریده بود  از دست میزوگی خیلیییییییییییییی عصبانی بودم چرا بی احتیاطی کرده؟؟؟؟؟؟ دکتر اومد به طرفش رفتم قلبم داشت میومد تو دھنم دکتر گفت:حالش خوبه اما باید یه مدتی اینجا تحت نظر باشه بی احتیاطی خطرناکی کرده باید بیشتر مراقب خودش بشه بھم اجازه داد ببینمش و گفت با ملایمت باھاش رفتار کنم انگار دکتر ذھنم رو خونده بود چون میخواستم بیمارستانو رو سرش خراب کنم کاکرو ھم ازم خواست بھش سخت نگیرم اھی کشیدم و وارد اتاق شدم رو تخت خوابیده بود اھسته کنارش رفتم متوجه اومدنم نشده بود شایدم خواب بود شایدم بیھوش کنارش نشستم و دستای سردش رو تو دستم گرفتم چشماش رو وا کرد به من نگاه کرد و با صدای بی رمقی گفت:سلام گفتم:چرا مراقب خودت نبودی؟ گفت:نتونستم جلوی خودم رو بگیرم نمیدونی زمین فوتبال چه کششی داره به شدت دلم تنگ شده بود بعد از ھفت سال...بھم حق بده... گریم گرفت:حق نمیدم اگه از پیشم رفته بودی من چی کار میکردم؟اگه تو بلایی سرت بیاد من میمیرم خواھش میکنم به خاطر منم که شده مراقب خودت باش اونم گریش گرفت:منو ببخش ھمش تقصیر منه تقصیر این قلب ضعیفه تقصیر این قلب بیماره من این زندگی رو نمیخوام مریم منم دل دارم به فوتبال عشق میورزم چه گناھی کردم که باید مریض باشم ھان؟؟؟ به نفس نفس افتاد ترسیدم گفتم:اروم باش احساسات زیاد برات خوب نیست سریع بیرون رفتم و دکتر رو صدا کردم خلاصه بعد از دو روز مرخص شد منم برای اینکه بی احتیاطی نکنه ھر حا که میرفت تا حد امکان باھاش میرفتم تا اینکه یه روز از کوره بدجوری در رفت و بعد از اون دیگه جرئت نکردم دنبالش برم بعد از اون ماجرا بیشتر مراقب خودش بود حرف ھام روش تاثیر گذاشته بود...

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 01:54 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---