تبلیغات
Just Zeynab:) - .خاطره گذشته
یه روز من و میزوگی و تارو  رفتیم بیرون ...
 بعد ازظھر میخواستیم بریم اومدیم پایین..
.من داشتم از خیابون رد میشدم که برم طرف ماشین یھویی میزوگی داد زد:  مریم مواظب باش...!
من برگشتم و دیدم یه ماشین داره با نھایت سرعت میاد طرفم... 
یھویی میزوگی پرید و منو ھل داد ماشین محکم خورد به میزوگی و میزوگی پرت شد...
نفسم بند اومده بود...
خ کرده بودم...
اون چیزی که دیدم باورم نمیشد...
مردم داد میزدن:شمارش رو بردارین داره در میره... ب
ھمه یه جا جمع شده بودن..
.با احتیاط به ھمه نزدیک شدم...ھی میگفتن زنگ بزنین امبولانس تا دیر نشده...ھمه رفتن کنار...تارو کنار میزوگی بود و دستش رو گرفته بود... 
میزوگی از ھوش نرفته بود...به سختی نفس میکشید اما ظاھرا سالم بود...میزوگی کنار رفت تا من کنار میزوگی باشم نشستم و با صدای لرزان گفتم:تو که چیزیت نیست...پاشو...منو اذیت نکن...
 میزوگی با نفس نفس به سختی گفت:ظاھرم...سالمه..اما...از درون...
صورتش از درد پیچید...دستش رو گرفتم...سرد سرد بود...سعی کردم با گرمای خودم گرمش کنم...ذھنم خالی خالی بود.....تارو کنارم نشسته و مواظب من بود یھو چزیم نشه... میزوگی...خیلی درد داشت...صدای امبولانس به گوشمون رسید...مردمی که دورمون بودن میگفتن:خدارو شکر زود اومد... من با شنیدن صدای امبولانس تازه ذھنم شروع به کار کرد...یه ماشین به میزوگی زده بود...اگه...اگه میمرد چی؟ رنگم پرید...چشمانم پر اشک شد...کم کم داشت بلایی که سرمون اومده بود رو درک میکردم کم کم به ھق ھق افتادم...میگفتم:خوب میشی...خوب میشی... امبولانس رسید...نمیخواستم از میزوگی جدا بشم...میترسیدم...تارو منو از میزوگی جدا کرد...پزشک اون امبولانس جلواومد و بعد از معاینه ی میزوگی سری تکون داد...سر تکون دادن دکترا معمولا معنی خوبی نداره... تو بغل تارو زار زدم...تارو ھم اشکش در اومده بود به صورت زمزمه دم گوشم میگفت:خواھر گلم ناراحت نباش... اون حالش خوب میشه گریه نکن... با گریه گفتم:اگه چیزیش بشه چی؟اگه منو ترک کنه چی؟ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... اونو تو امبولانس گذاشتن...خودمو از دست سوبا ازاد کردم...به طرف امبولانس رفتم و خواھش کردم که بذارن منم باھاشون برم... قبول کردن و من سوار شدم وکنار میزوگی نشستم...کلی چیز میز بھش وصل بود دستش رو گرفتم...بی جان بود...رنگش به شدت پریده بود...دستش رو به لبم چسبوندم چشام رو بستم و اروم گریه میکردم...خیلی حالم بد بود دلم میخواست با تمام وجود فریاد بزنم... به بیمارستان رسیدیم...تارو ھم با ماشین پشت امبولانس میومدن...وقتی از امبولانس پیاده شدم یه لحظه سرم گیج رفت و افتادم...فاطمه سریع به طرفم اومد و کمکم کرد بلند شم...ھمدیگرو بغل کردیم و ھمینجوری گریه میکردیم... وارد بیمارستان شدیم...میزوگی رو یه راست بردن اتاق عمل...دکتری ازمون پرسید که ایا مشکل یا بیماری خاصی داره؟ما ھم گفتیم ناراحتی قلبی داره...دکتره ھم ھنگامی که داشت میرفت گفت:عمل سختی در پیشه.... تارو به ھمه زنگ زده بود بعد از یه مدت ھمه رسیدن... اول از ھمه فائزه و فاطمه  و ماتسو...فاطمه و فائزه سریع اومدن و گفتن:چی شده؟داداشم کجاست؟؟؟ من که تازه کمی اروم شده بودم دوباره اشکم در اومد تارو ھمه چی رو توضییح داد...فاطمه اشکش در اومد و پیش من نشست و منو بغل کرد کلی گریه کردیم...تو عمرم انقدر احساس بد نداشتم... کم کم ھمه رسیدن..کیمی و واکی...شیوا و کاکرو...ھانیه و شینگو... سوبا و سانایی تقریباً ھمه اومدن... ھمه نگران بودن...من سرم رو گذاشته بودم روی پای تارو تا تارو ارومم کنه...از بچگی ھمیشه تارو باعث ارامشم میشد...اون با ملایمت دستش رو روسرم میکشید و با به یاد اوری خاطرات بچگی سعی میکرد منو اروم کنه...اما ھیچ فایده ای نداشت... بعد از 5یا6 ساعت دکتر اومد بیرون...سراسیمه به طرفش رفتیم...گفت:تو عمل به مشکلی بر نخوردیم...خون ریزی داخلی داشت...نمیتونیم بگیم حالش خوبه...باید به ھوش بیاد...دعا کنین... من انگار یھو زیر پام رو خالی کردن...تعادلم رو از دست دادم...ضعف کرده بودم...بعد از اینکه اب قند بھم دادن گفتم میخوام میزوگی رو ببیننم... وارد اتاق شدم...میزوگی رو تخت بودو پاش شکسته بود...دوباره گریم گرفت به کنارش رفتم و نشستم...گفتم: میزوگی جونم...مگه قول نداده بودی از پیشم نری...مواظب خودت باشی و تا اخر عمر با ھم باشیم؟مگه قرارمون این نبود؟پس چرا ھمه چی یھو اینجوری شد؟تو چرا تو این تختی؟من الان باید اینجا باشم...تو به خاطر من به این روز افتادی...منو ببخش...ھمش تقصیر منه... و کلی درد و دل کردم... یه مدت گذشت اما ھیچ نشانی از ھوشیاری دیده نشد...دکترا قطع امید کرده بودن...اما من راضی نمیشدم... یه روز تو اتاقش بودم باھیکارو فاطمه که یھویی صدای بوق گوش خراشی به گوشمون رسید...میزوگی ضربان نداشت... ھمه موندیم...باورمون نمیشد...گفتم:نه.....نه امکان نداره...... صدای دویدن اومد...چندین دکتر و پرستار وارد اتاق شدن و مارو بیرون کردن...تارو و ماتسو اومدن و پرسیدن:چی شده؟ اما نیازی به جواب نبود...خودشون فھمیدن...ماتسو گفت:ای وای من...امکان نداره... تاروگفت:نه...این درست نیست... بعد به من نگاه کرد...من به در خیره شده بودم...صدای دستگاه شوک اومد...گریم در اومد و گفتم:نه...نباید اینطوری بشه... رو زمین نشستم و گفت:ھمش تقصیر منه...من الان باید به جای میزوگی باشم اون به خاطر من به این روز افتاده من ھرگز خودمو نمیبخشم... ناگھان فکری به ذھنم رسید بلند شدم و به طرف در رفتم وباز کردم و گفتم:چی میخواین؟ھر چی بخواد بھش میدم...فقط ندارین بمیره...حتی قلبمو بھش میدم...ھر چی میخواین بگین...فقط نذارین بمیره نذارین بمیره...التماستون میکنم... فاطمه امد و گفت:چی میگی مریم؟زیاده روی نکن...این حرفا چیه میزنی؟ گفتم:اگه اون بمیره منم میمیرم...ھمش تفصیر منه...اگه میزوگی نباشه وجود منم بی فایدست... ھمونجا دم در نشتم و زار زار گریه کردم که ناگھان................. ضربان برگشت...ھمه با ناباوری به ھم نگاه کردن....میزوگی برگشت...... ارامشی وصف ناپذیر بھم چیره شد...چشام رو بستم و خدا رو شکر کردم...ھمه نفس راحتی کشیدن... من یک لحظه ھم از اتاق بیرون نمیومدم...به شدت لاغر شده بودم.. اما بالاخره بعد از یه ھفته از اون ماجرا میزوگی چشمانش رو باز کرد... حالا ھمه از خوشحالی گریه میکردیم...منکه اصلا یه لحظه ھم از میزوگی جدا نمیشدم...حسابی درب و داغون شده بود میزوگی...بیچاره اصلا ھیچ کاری نمیتونست بکنه...دکتر گفت که قلبش ھم به شدت ضعیف شده و باید از ھر ھیجانی دوری کنه یه مدت خونه نشین بشه...بعد از یه مدت طولانی بلاخره مرخص شد اما فعلا نشسته تنگ دل من...البته منکه از خدامه ھمیشه پیشم باشه... اون طرفی ھم که به میزوگی زد پیدا نشده ھنوز ولی پلیسا ھنوز در حال جست وجو ھستن... خدا نکنه این اتفاق برای کسی بیفته که واقعا زھر مار


تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 08:27 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---