تبلیغات
Just Zeynab:)
حالم بده 

من نمیدونم چی شده 

فقط یکی خواس به اسم سونیا  نویسنده  وبم بشه 

کلی از وبم تعریف کرد بعدش گفت من میخوام نویسنده وبت بشم کاری میکنم که وبت هم نظراتش هم بازدیش بره بالا منم از خدا خواسته چون خیلی نیاز داشتم به کمک برای وبم 
منم قبول کردم ... بعد گفت من وب ندارم خودت برام نام کاربری رمز بفرست منم همین کار کردم 
نمیدونستم برای چه قصدی خواست نویسنده ام بشه 

داشتم نظراتم تایید میکردم دیدم همه نظرات از بین رفت 
بعد وبمو باز کردم دیدم پست ثابتم نیس هی دنبالش گشتم دیدم نیست که نیست 
ولی سونیا خانوم اینو بدون هیچ وقت ازت نمیگذرم من دلیل این کارت نمیفهمم بعد از این کار خودتو از نویسندگی حذف کردی که مشخص شد که این کار از قصد کردی 
ولی خیلی برات متاسفم حسود خانوم 
با این کارت باعث شدی به کسی اعتماد نکنم کسی رو نویسنده نکنم ... 
مطمئنم این حرفامو میخونی .... 
امیدوارم یه روزی از کارت پشیمون شی اما هر چقدر هم بیای معذرت خواهی کنی نمیبخشمت البته من آدم کینه ای نیستم حتی اگه من ببخمشت دوستام و دیگران نمیبخشنت چون نظرات تموم دوستامو  رو زدی پاک کردی ... 
راسی ازت تشکر میکنم بهم فهموندی که نباید این قدر احمق و ساده باشم که زود اعتماد کنم اما اینو بفهم نمیخواستم دلتو بشکنم 
همین 


پست ثابتم به کل حذف شده اونم با کلی از نظرات 

50 هزار نظر پرررررررررررر 

حالا نمیدونم چه کنم 

هر کی خواس تو این پست نظر بده 

بزودی پست ثابتم درست میکنم فعلن 

وبم بی نظر شده 

هیچکی هم نظر نمیده 


تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | نظر بدید
178

ما تو شرکتمون 2 تا نرم افزار کاری داریم اسم یکیش کاسموس هست 

خلاصه دیروز داشتم تلفنی با مدیر یکی از نمایندگی ها حرف میزدم خیلی هم متشخص هست گفت الان درحال حاضر از چه نرم افزاری استفاده میکنید من هم که خیلی داشتم لفظ قلم حرف میزدم بسیار شیک و خوشحال گفتم

کسموس !!!!

یه دفعه گفتم ببخشید کاسموس

1چند ثانیه ای یارو ساکت بود و بعد گفت ببخشید من چند لحظه دیگه بهتون زنگ میزنم

نامرد مطمئنم 1 ساعت بهم خندیده بود بی جنبده ک... ندیده


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 03:28 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
177
1 بار خونه عمم اینا بودم منو پسر عمم و عمو و بابابزرگم نشسته بودیم از قضا همسایه بابابزرگم اینا هم اومده بود 

  چند وقته خونه  مزاحم تلفنی داریم که همون لحظه تلفن زنگ خورد من تو آشپزخونه داد زدم من جواب میدم خیلی هم جدی و به نوعی عصبانی اما بی خبر ازینکه صداش خیلی واضح تو حال میپیچه

گوشی برداشتم نگو مزاحمه گفته بود خانوم این مثل چوب خ ش ک شده چیکارش کنم ( ببخشید دیگه بی ادبیه)  من هم که آتیش گرفته بود داد زدم بکن تو ک .... ننت !!! تق گوشی رو گذاشتم


خودتون قیافه من رو بین اون همه مرد تصویر کنید دیگه 




تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 02:09 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
176
وارد یه مغازه شدیم که خیلی شلوغ بود . و پسره ی فروشنده هی زیر چشمی ما رو نگاه می کرد اما نمی گفت چی می خواین.
خلاصه گفت بفرمائید :
می خواستم از ویترین پشت سرش یه سری فنجون رو بهم بده که یهو چشمم به یه لب افتاد ( یه قرمز و یه مشکی ) ، جا شمعی بود اما از دور معلوم نبود که دکوریه یه کارایی هم داره .
خلاصه من هول شدم و گفتم اون فنجونا ...پسره تا برگشت فنجونا رو بهم بده درجا گفتم آقا لبم میدید ؟؟؟ 
پسره دستش مـــحکم کوبید به سینه اش و تا کمر خم شد و با خنده گفت : رو چــــشـــمـــم .
مشتری های مغازه یه لحظه شوک شدن و بعد چند ثانیه یهو مغازه رفت رو هوا .
البته منم با پرورویی دو تا از اون لبا خریدم و الان کنار تختمه .
ولی نشون به هم نشون که 2 سال وقتی میریم گچین از جلوی اون مغازه رد نمیشم می ترسم قیافه ام یادش مونده باشه.
روز روشن وسط مغازه جلوی این همه مشتری پیشنهاد بی شرمانه به یه پسر روستایی دادم .


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
175
زمانی که دانشجو بودم امتحانای اخر ترم بود یه استاد داشتیم خدای خونسردی وبی خیالی بود جلسه امتحان ما با این استاد بود که ما نیم ساعت تا 45 دقبقه سرجلسه نشسته بودیم اما از استاد خبری نبود بعد کلی پیگیری کاشف به عمل اومو اقا یادش رفته امتحان ما را من هم برا بعد اامتحان کلی برنامه داشتم وقتی اومد شروع کرد به دادن برگه های امتحان اونم از صف جلو که تا من فاصله زیادی داشت اینقدر حرصم گرفته بود که بلن داد زدم استاد چرا از جلو میدین خب بیاین از عقب بدین که دیدم دخترا و مخصوصا پسرا دارن تو خودشون منفجر میشن تازه فهمیدم چه حرفی زدم من

تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
174
یه بار رییس ادارمون از دستشویى اومد بیرون منم همون موقع از جلو دستشویی رد شدم و خیلی خوشحال مثلاً خواستم احترام بذارم گفتم خسته نباشید!!!!!
دیگه همکارا هم دست گرفتن هر موقع از دستشویی میام بیرون بهم میگن خسته نباشی قهرمان خو چیکار کنم  حالا یه چی گفتما ول نمیکنن


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 12:13 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
173
مامانم با چند تا از همسایه ها صمیمی بود.
یه بار اومدن خونه ی ما مثلا دور هم باشن.منم خودمو زدم بخواب
اگه بیدار میشدم مامانم هی می خواست بگه برو قندون بیار برو نمک دون بیار

بحث به جاهای حساس رسید.یکی از زنای همسایه گفت سرکه خیلی خوبه.خیلی تنگ میکنه.شوهر من یه بار استفاده کردم انقدر خوشش اومده رفته یه دبه خریده

منم اینو ضبط کردم.

خلاصه یه روز مامانم پیش خاله هام گفت می خوام ترشی بذارم.اون یکی خالم گفت نه بابا من از سرکه متنفرم و هر چی با سرکه درست میشه.مخصوصا شرکتیا مزه اسید میده
منم خواستم ابراز وجود کنم.گفتم عوضش خاصیت تنگ کنندگی داره.(حالا اصلا حالیم نبود چی رو تنگ میکنه)
دیگه جز ضربه ای که به به کمرم وارد شد و بعدش سریعا شوت شدم تو حیاط پیش بقیه بچه ها چیزی حس نکردم

بعدا فهمیدم چه حرف بدی زدم.


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 09:55 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
172
موقع امتحانای ترم بود...
مارو هم همیشه به ترتیب حروف الفبا پشت هم میشونن...
من و یه پسره و یه خانمه که شاگرد زرنگمونه اکثرا کنار همیم... 
حالا باتوجه به نوع چیدنمون خانمه یا جلوی پسره میفته یا پشتش..
یه امتحان داشتیم این خانمه جلوی پسره بود.. من به پسره گفتم خوشبحالتونه دیگه... فلانی جلوتونه...
پسره هم گفت نه... اینجوری نمیتونم تقلب کنم، پشتم بود بهتر بود...
منم گفتم اهان!! پس شما از پشت راحت تری!!!!!!! 
اونم با خنده گفت بـــــــله.... 
به زور جلو خندمو گرفتما...
فقط خدا خدا میکنم واسه بقیه پسرا تعریف نکرده باشه.... 


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
171
دبیرستانی بودم با مامانم رفتیم خونه دوستش
از دوست مامان پرسیدم دخترش کجاس اونم گفت حمامه
منم رفتم پشت در حمام صورتمو چسبوندم به شیشه مات در حمام بلند بلند میگفتم الان میبینمت
بشور فلان جاتم بشور و........
بعد یهو دیدم دخترشون اوم تو اتاق گفت سلام
پرسیدم حمام نبودی گفت چرا بعد من داداشم رفت خخخخخخخخخخخخ
چه همه حرف زشتی زدم


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 09:00 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
170
چند روز پیش سوار تاکسی شدم...
کرایم میشد 500 تومن و پولای من همش 5 هزاری و 10 هزاری بود...
فقط به اندازه 400 تومن خورد داشتم....

به راننده گفتم 5 هزار تومنی بدم؟آخه پولای خوردم 400 تومن بیشتر نیست...

راننده گفت اشکالی نداره 400 تومنی رو بده.....

منم که حس کردم درحقش اجحاف شده گفت:ببخشید...دفعه بعد که دیدمتون به اندازه 100 تومن بهتون میدم!!!!

تا این حرفو گفتم چهار دست و پا از تاکسی پیاده شدم و فرار کردم ولی اصلا قیافه راننده رو یادم نمیره که وقتی این حرفو زدم چجوری نیشش تا بنا گوش باز شد کصافط 



تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 08:24 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
169
پریروز داشتم با تاکسی می رفتم جایی. من عادت دارم حتما همه تابلوها و نوشته هایی رو که توی خیابون می بینم بخونم. طبق عادت داشتم تابلوها رو می خوندم. روی یه بنر نوشته بود بر روی ماه قائم آل محمد صلوات. یه لحظه به خودم اومدم دیدم همه مسافرا و راننده دارن هر هر می خندن و من هم بلندددددد مشغول صلوات فرستادنم. نگو من با صدای بلند اون تابلو رو خونده بودم یعنی یهویی وسط تاکسی گفته بودم بر روی ماه قائم آل محمد صلواتتتتتتتتت بعد هم خودم سریع صلوات فرستاده بودم.

تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 08:07 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
168
خلاصه من ازش یه سوال پرسیدم و اون جواب داد و گفت البته هر کی یه جور آموزش میده شما به حرف مدرس خودتون گوش بدید .... در ادامه گفت من فن احمدی و سلیمانی رو بلدم وهر کی یه جور آموزش میده منم مثل اوملا گفمه اینا رو به ما یاد نداده ...... بعد دیدم داره یه جور نیگام میکنه خلاصه تشکر کردم و اومدم کنار استخر یهو به خودم اومدم دیدم چه گندی زدم ...اون داشت اسم مدرس ها رو میگفت من فکر میکردم داره اسم فن ها رو میگه..........به دوستم گفتم سوتی رو داشتی دوستم گفت دیدم داری چرت و پرت میگیا کلی باهم خندیدیم بعد هم رفتم به اون ناجی گفتم.....جالبه اونم گفت باخودم گفتم این چی داره میگه....

تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 07:59 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---


تاریخ : پنجشنبه 2 دی 1395 | 05:57 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | بپر بالا
:)


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 03:19 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
167
با مامی رفته بودیم خرید و من که پشت رول بودم موندم تو ماشین مامی رف میوه بخره و بیاد. میوه خرید و اومد نشست عقب. منم حرکت کردم . 
بعد چند مین به مامی گفتم واسه مادر بزرگ چی خریدی؟ جواب نداد ! فهمیدم مث همیشه داره آیه الکرسی و دعا میخونه تو ماشین. 
بعد از چند دقیقه باز پرسیدم مامان از اینور برم که پلاستیک فروشی هم بریم؟ باز جواب نداد. 
بعد چند دقیقه باز گفتم تموم نشد این ایه الکرسی؟؟؟؟؟ 
باز جواب نداد! 
باز گفتم ماماااااااان چرا جواب نمیدیییییییییییی؟ 
اقلا یه اوهومی چیزی بکن بفهمم هستی !!!! 

بعد تو آینه نگاه کردم دیدم مامانم نیس . این ور و بگرد اون ور و بگرد نییییییست!!!! 
زدم کنار سریع زیر صندلی و گشتم نبود! کفتم شاد رفته زیر چیزی ورداره! 
دیگه فهمیدم بیچاره رو جا گذاشتم و رفتممممممم 
تو راهی که بر میگشتم کبود شدم از خنده 
مامی بیچاره کنار خیابون مات ومبهوت واساده بود 
می گفت کیفمو گذاشم تو ماشین یهو رفتی! 


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
166
2 سال پیش میرفتم باشگاه بدن سازی ! عصر سانس زن ها بود ! تا ساعت 5
بعدش ما تموم میشدیم میومدیم بیرون میشد سانس مردا تا 10 شب
یه روز تا تونستیم مسخره بازی درآوردیم با بچه ها ! اصلا نمیدونم چرا این کارارو کردیم
قرار گذاشته بودیم اون روز همه بچه ها که دوست بودیم یه 7-8 نفری بودیم لباس لختی بپوشیم 
میخاستیم هیکل های همدیگه رو ببینیم!! اخه اکثرا با تی شرت شلوار یا تاپ و شلوارک بودیم
نیم ساعت اخر منتظر شدیم بقیه بچه ها رفتن! ما موندیم
لباسای عادیمونو درآوردیم دیگه زیرش تصور کنین چیا بود

صدای اهنگ و زیاد کردیم!! اهنگ آرمین نصرتی بود !
شروع کردیم لخت و پتی به قر دادن و مسخره بازی 

اینقد مشغول بودیم که نفهمیدیم ساعت از 5 رد شده و الان بیرون مردا منتظرن! 
اینقد که صدا زیاد بود هرچی زده بودن به در نشنیدیم!  جالب اینکه مدیر زن باشگاه هم از خودمون بود! 
یهو دیدیم در باز شد یکی پرده رو زد کنار و همزمان 4-5 تا مرد با ساااک ورزشی و لباس و اینا اومدن تو
واااااای هممون خشکمون زد! اونا هم که برگشتن دیدن باشگاه پر زن و دختر لخته 

همشون هنگ کرده بودن-وای یعنی جم نخوردن از جاشون بیشعورا 
سریع جیییییییغ زدیم و پریدیم تو رخت کن

اونا هم دویدن بیرون با خنده!! خدا میدونه چیا گفته بودن به مردای بیرون سالن 
لباسامون رو هم رو صندلی ها درآورده بودیم! تا ساعت 6 قایم شده بودیم که کسی نیاد و بریم لباسامونو بپوشیم

حالا کی روش میشه بره بیروووون جلو این همه مرد واااااااااای 
نه ما میتونستیم بریم بیرون نه اونا میتونستن بیان داخل!! 
این قد منتظر شدیم تا شب شد و همشون رفتن! بعد رفتیم بیرون و الفرار
بعدش رفته بودن به مدیر کل باشگاه گفته بودن 
مدیر باشگاه هم اومد گفت از این به بعد 10 دقیقه به 5 همه باید بیان بیرون وگرنه اخرااااج 


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 12:47 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
165
13-14سالم بود اون موقع ها یه خونه داشتیم که یه حیاط خیلی بزرگ داشت حموم خونمون هم اونموقع توی حیاط بود( نمیدونم معمار چه ذهن کوچیکی داشته بود که حمومو گذاشته بود تو حیاط) یعنی در کوچه که باز میشد سمت چپش اول دستشویی بود بعد حموم بعد هم انباری
خلاصه چند روزی بود که زنگ خونمون خراب شده بود اگه کسی میخواست در بزنه باید گوم گوم میکوبید تا از تو خونه متوجه بشیمو بریم درو باز کنیم
یه روز من سرخوش رفته بودم حمومو حسابی سرگرم شستشو بودم که دیدم دارن در میزنن ... اهالی خونه هم متوجه نبودن چون انتظار مهمون نداشتنو داشتن تلویزیون می دیدن
عاقا اونطرفم خودشو کشت بس که در زد 
منم خیلی شیک در حمومو کاملا باز کردم و سرمو به سمت خونه چرخوندمو داد زدم دارررررررررررن در میزنن درو باز کنید
بعدش اومدم درو ببندمو برم تو 
که دیدم یه آدمیزاد متعجب با چشمای کاملا گرد داره منو از بالای در خونه نگاه میکنه (منی که حتی دریغ از یه تیکه لباس)
میدونید کی بود؟؟؟ داییم ( مطمئن بود ما خونه ایم نگران شده بود چرا درو باز نمیکنیم اومده بود که از بالای در بیاد پایین)
تازه خندشم گرفته بود من اسکولم شوکه شده بودم نا نداشتم درو ببندم
خلاصه که اونروز اینقدر تو حموم موندم تا داییم از خونه رفت باوورتون میشه هنوزم بعد 13-14 سال به داییم که میرسم تندو سریع سلام میکنمو میرم
مامانم اینا هم نامردی نمی کنن هر چند وقت یه بار تعریف میکننو میخندن


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 12:44 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
164
سال اخر راهنمایی بودم که منو به عنوان نماینده دانش اموزان دختر توی مجمع عمومی برنامه ریزی اوقات فراغت تابستانه مسئول کردن.جلسه ایی توی اداره اموزش و پرورش برگزار شد،همه بودن از رئیس اداره تا معاون و مسئول امور تربیتی و تربیت بدنی و…از من خواستن به عنوان نماینده دانش آموزان دختر پیشنهاداتم و برای برنامه های تابستون بیان کنم.گلو صاف کردمو سعی کردم جملاتی که توی تلویزیون شنیده بودمو به کار ببرم که مثلا خیلی حالیمه.یه کلمه رو تازه شنیده بودم ولی بیشتر اهنگشو بلد بودو تا نحوه تلفظشو.گفتم حتما منظورمو میفهمن.خلاصه من گفتم:کلاسایی که توی طول تابستون برای اوقات فراغت برگزار میکنید خوبن اما سعی بشه از اساتید مجرد ((که درستش مجرب بود))استفاده کنید خیلی بهتر و جواب میده.همه با تعجب نگاه من میکردن و منم به شدت اصرار داشتم حتما مجرد باشن

تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 12:41 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
163
ترم دوم دانشگاه بودم امتحان پایان ترم بود و یکی از دوستام صندلی جلوی من نشسته بود و قرار بود از روی برگه اون تقلب کنم خخخخ
خلاصه برگه هارو دادن و یه نیم ساعتی از امتحان گذشته بود و یه چند تا سوال رو بلد نبودم و با خودکار به پشتش زدم که برگتو باز کن تا بتونم ببینم خم شدم تا بتونم ببینم هی خم شدم و خم شدم که بهتر ببینم که یهوووییییییی نتونستم تعادلم رو حفظ کنم گوووووووووووووووووروووووووووممممممممم با صندلی خوردم زمییییین حالا فک کنید تو اون سکوت محض سالن با همچین صدایی همه کپ کرده بودن که چه اتفاقی افتاده همه مراقبااا دوئیدن سمت صدا و میگفتم چی شد چی شد منم پخش زمیننننننن از یه طرف خجالت از یه طرف پهلوم اینقده درد گرفته بود که اشکم درومده بود هیچی دیگه مراقبا دستم رو گرفتن و من از جام بلندم کردن و گفتن چطوری شد افتادی حالا مونده بودم چی بگم و یه به خودم اومدم و گفتم خودکارم افتاده بود خم شدم که بردارم صندلیم برگشت ولی مطمئنم که باور نکردن از خجالتم برگمو دادم و تندی از اون محل متواری شدم ...همه ترکیده بودن از خنده منم رفتم تو افق محو شدم تا مدتها تو همون افق بودم هههههههه


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 12:05 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
162
خلاصه میخواستم برم که مامانم گفت من مسیرم باهات یکیه بزار باهات بیام . خلاصه ما هم با چشمای نیمه باز از خستگی سوار اتوبوس شدیم و دم ایستگاه هم پیاده . اتوبوس خیلی شلوغ بود. منم زودتر پیاده شدم و منتظر مامانم بودم که دیدم یه خانومی داره جلوتر من حرکت میکنه . خلاصه منم رفتم که بهش بگم مامان کجا میری که دیدم اااااا مامان من کی این مانتو رو خریده بود که من ندیدم؟؟؟ بعدشم گفتم حتما یه بار خریده دیگه . خلاصه دستمو گذاشتم روی شونه اش و خیلی ریلکس گفتم مامان کجا میری؟؟
یهو دیدم که وای من مامان من که نیست هیچ یه خانوم خیلی جوونه . بیچاره 2 متر از جا پرید. خلاصه منم یه لبخند ملیح تحویل دادم و برگشتم
حالا دارم دنبال مامانم میگردم که یهو دیدم بقلم وایساده داره متحر منو نگاه میکنه . منم وسط خیابون زدم زیر خنده
حالا اصلا مامان من چادر سرش بود .خخخخخخخخخخخخخ
حالا مامانم میگه چرا میخندی؟؟ براش که تعریف میکنم میگه من فکر کردم دوستته داری سر به سرش میذاری
حال که دارم فکر میکنم چه توهینی به اون بنده خدا کردم . مطمئنم الان داره با خودش فکر میکنه یعنی من انقدر پیرم که یه بچه ی انقدری دارم؟؟؟؟؟ افسردگی نگیره یه وقت دیه اش بیوفته گردن من


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 11:05 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
161
انتخاب واحد دانشگاهمون بود. یکی از بچه های دانشکده تو ف ی س بوک پست گذاشته بود که گندش بزنن این سایت مدیریت آموزش دانشگاه رو که اینقدر سرعتش پایینه. ۲ ساعت طول کشید انتخاب واحد کنم.
منم اومد تریپ همدردی و دلداری بیام کامنت زدم و گفتم: قسمت دردناکش اونجاس که دوست آدم مسیج بده و بگه برا منم بکن!‏ 
منظورم این بود که برای منم انتخاب واحد کن.

در چشم به هم زدنی کامنتم ۴۸تا لایک گرفت و کلی پاسخ که:
تقبل الله، خوش به سعادتت، :‏|‏ ، جای ما خالی ، حالا چرا دردناک؟ ، قربون دوست بامرام و و و
یه برادر نکته سنجی هم گفته بود مگه میتونی؟

کامنتمو از بیخ برکندم کلا.


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 10:20 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
160
قند شیکونی پسر عمه ام بود منم بچه بودم این فامیلای شوهر عمه ام رسم دارن وقتی که بله رو میگیرن و فرداش میان که مهریه و شیربها رو تعیین کنن چند تا کله قند هم با خودشون میارن که اخر مراسم بشکنند و به این مراسم میگن قند شیکونی و کل فامیل رو دعوت میکنن البته قنده رو اقایون تو یه طبقه دیگه میشکوندن و خانوما بالا بودن با عروس
خلاصه خانوما که بالا بودن هی میزدن میرقصیدن که اخراش دیدم   یکی یکی غیب میشن تا که رسید دیدم مجال نشستن نیست فک کردم اینا دارن میرن قند شیکونی اقایون رو ببینن همین که دم در زن عمو م دیدم گفتم کجا رفتن؟
گفت دستشویی 
گفتم ا؟قندو تو دستشویی میشکونن؟
تا ینو گفتم زن عموم ترکید از خنده برا عموم هم تعریف کرد خلاصه از اون روز تا امروز هر مراسمی میشه این جریان یاداوری میشه و من
با عقل ناقصم فک کردم نمیخوان خونه مردم کثیف شه دیگه چه میدونم


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 09:43 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
159
یه بارم مامان و بابام در حال پروژه بودن منم 15سالم بود...
 خوابم نمیبرد...صدای مامانم اینا از اتاق بغلی تو مخم بود اخه من بغل در خوابیده بودم...
یهو حرصم گرفت محکم درو وا کردم گفتم اه چیه انقد حرف میزنید بذارید بخوابیم دیگه...
دیدم وای بغل هم خوابیدن ولی چون تاریک بود چیز دیگه ای ندیدم سریع درو بستم...
کپه مرگمو گذاشتم...
البته زیاد از این چیزا سر درنمیاوردم ولی خوب فهمیدم که خبرای بو داری بود تو اتاق...


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 09:20 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
158
به مادربزرگم گفتم مادر جون توبه این خاطر پادردت خوب نمیشه که قرص هارو برعکس میخوری،گفت پس چجوری بخورم؟
گفتم.باید قرص رو طوری بذاری کف دستت که خط قرص روبه بالا باشه کف دستت وهمونطوری قورتش بدی ،
صاف هم.باید همونطوری بره تاپایین تو.شکمت
یه.بار مهمونی بودیم دیدم مادرجون تندتند راه میره میخوابه روی شکم دوباره پامیشه بهکمر میخوابه. گفتم.مادرجون.چی شده؟
گفت والا حواسم.نبود قرص رو خط به رو نخوردم.حالا میگم شاید تکون بخورم توشکمم خطش رو به بالابیاد پا دردم خوب بشه


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 08:24 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
157
یه زن دایی دارم خیلی حواس پرته همیشه چیزی جا میذاره یه بار روسریش و جا گذاشته بود خونه ما و از قضا لازمش میشه زنگ زد که بدین اژانس بیاره مامانمم گفت زشته تو ببر من رفتم بهش دادم و موقع خداحافظی بهم گفت دستت درد نکنه ببخشید زحمت کشیدی منم برگشتم گفتم نبخشم چکار کنم حالا این دفعه رو باشه بعدم خداحافظی کردم و اومدم تازه یادم افتاد چی گفتم ولی ازون به بعد دیگه خونمون چیزی جا نذاشت...

تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 07:58 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
156
یه شب یه عروسی دعوت بودیم بعد مامانم طفلک میخواست آماده بشه وقت نداشت غذا درست کنه 
ناهار بهمون نیمرو داد 
گفت اینو بخورید ته دلتونو بگیره تا عصری
تو عروسیام که شامو زود میدن 
منم شب تو عروسی سر میز به همه گفتم وای شام چرا نمیدن من ناهار نیمرو خوردم میخوام کلی شام بخورم 
مامانم سرخ و سفید شد طفلک 


تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | 07:51 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
.

ســـلامـ دوستانــ گلـــمـــ
 
خوبیــد؟ 

مــن بـــد نیســــتم فکر کنیــــد خوبم

یلــــــــــــــداتــــونـــ مبـــــــــــارکــــــــ  امیــــدوارمـــ  شبـــــــــ خوبیـــ داشـــــــتهــ باشیــــــد 

راسی آهــنگــ وبــــــــمــ عوضیــــدمـــ  بهــ حالـــ الانمــ میخــورهـ 

میخــوامــ بزودیــ یهــ داســـتانــ بسیــــار غمگیــــنـــ رو شـــروعــ میـــ کنمـــ 

راســـتیـــ شایــد واســهــ مدتـــ زیاد نیــــامــ وبــ 

بخـاطر قلبمـــ برمـــ بیمــارستــآنـ بستـــریـــ شمــ 

قلبمــ داغونهــ دکـــتر گفتـــهــ شاید.....

خوبـــ زیادیـــ زر زدمــ  

اینــ  ایــ دیـــ ایسناگــرامــ منـــ بیـــاینــ فالومــ کنیــــــد 



ممنـــونــــ از همــهــ  

فعـــلنـــ بایــــ



تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
خیلی وقت بود عکسای لایتو رو نذاشتم دلم تنگید براش 




تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 10:42 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
[http://www.aparat.com/v/BUq18]

دستتو ول میکنم اگه میتونی برو یه قدم تجربه کن بی من این آینده رو
بعد من هر کی بیاد من ازش عاشقترم
بعد من هر کی بیاد من ازت نمیگذرم

تو نمیتونی بری وقتی عاشقی هنوز
هر چی از تو بشنوه به خودم گفتی یه روز
زندگی کردم تو رو تا نگاه آخرت
من همین نزدیکیام یه قدم پشت سرت  

بعد من هر کی بیاد باید از من بگذره
تا کجا باید بری تا منو یادت بره
رفتنت عذابته خاطرات با کیه
هر چی تجربه کنی بعد من تکراریه



تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 09:42 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
..


“تو روز و روزگار من
بی تو روزای. شادی نیست
تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست
“یه بی نشونم تو این خزون
یه بیقرارم یه نیمه جون
منو از خودت بدون
سلام ای ناله ی بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من
هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه تو آیینه
سلام شب های دل کندن
 هنوزم دوستش دارم




تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 08:55 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
Image result for ‫ّF روی شیشه بخار گرفته‬‎


تاریخ : دوشنبه 29 آذر 1395 | 03:23 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
تعداد کل صفحات : 18 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...