تبلیغات
Just Zeynab:)
حالم بده 

من نمیدونم چی شده 

فقط یکی خواس به اسم سونیا  نویسنده  وبم بشه 

کلی از وبم تعریف کرد بعدش گفت من میخوام نویسنده وبت بشم کاری میکنم که وبت هم نظراتش هم بازدیش بره بالا منم از خدا خواسته چون خیلی نیاز داشتم به کمک برای وبم 
منم قبول کردم ... بعد گفت من وب ندارم خودت برام نام کاربری رمز بفرست منم همین کار کردم 
نمیدونستم برای چه قصدی خواست نویسنده ام بشه 

داشتم نظراتم تایید میکردم دیدم همه نظرات از بین رفت 
بعد وبمو باز کردم دیدم پست ثابتم نیس هی دنبالش گشتم دیدم نیست که نیست 
ولی سونیا خانوم اینو بدون هیچ وقت ازت نمیگذرم من دلیل این کارت نمیفهمم بعد از این کار خودتو از نویسندگی حذف کردی که مشخص شد که این کار از قصد کردی 
ولی خیلی برات متاسفم حسود خانوم 
با این کارت باعث شدی به کسی اعتماد نکنم کسی رو نویسنده نکنم ... 
مطمئنم این حرفامو میخونی .... 
امیدوارم یه روزی از کارت پشیمون شی اما هر چقدر هم بیای معذرت خواهی کنی نمیبخشمت البته من آدم کینه ای نیستم حتی اگه من ببخمشت دوستام و دیگران نمیبخشنت چون نظرات تموم دوستامو  رو زدی پاک کردی ... 
راسی ازت تشکر میکنم بهم فهموندی که نباید این قدر احمق و ساده باشم که زود اعتماد کنم اما اینو بفهم نمیخواستم دلتو بشکنم 
همین 


پست ثابتم به کل حذف شده اونم با کلی از نظرات 

50 هزار نظر پرررررررررررر 

حالا نمیدونم چه کنم 

هر کی خواس تو این پست نظر بده 

بزودی پست ثابتم درست میکنم فعلن 

وبم بی نظر شده 

هیچکی هم نظر نمیده 


تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | نظر بدید
201
محرم چند سال پیش تو محله ی مامان بزرگم اینا دسته های عزاداری راه افتاده بودن زنا هم بعضیاشون از پنجره نگاه میکردن مداح برگشته گفته من امشب از خانوما سینه میخوامااااااا( منظورش این بوده که سینه بزنین ) خخخخخخخخخخخخخخخ.

تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 | 01:06 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
200
دوران راهنمایی ، یه دختره بود که تنبل کلاس بود ، یه بار این درس خونده بود و خیلی با اعتماد به نفس رفت جلو که جواب بده . دینی داشتیم . 

درس راجع به همون شبی بود که امام علی در بستر پیامبر خوابید . 


معلم پرسید : وقتی پیامبر به امام علی گفت که در بسترش بخوابه امام علی چه گفت ؟ 
دختره : گفت باشه .... 

باید می گفت : امام علی فرمودند که اگر این کار من باعث نجات جان پیامبر میشه قبول می کنم و ...


تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 | 01:04 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
199
با دوتا از خواهرام رفته بودم بیرون، توی یه کوچه خلوت داشتیم میرفتیم، یه یارو وانتی هم ازینا که لوازم منزل میخره میاد از کنارموون رد میشه یه تیکه بهمون میندازه، من عصبانی میشم فحشش میدم، وانتیه هم خیلی ریلکس پشت بلندگو  داد میزنه میگه ک..ون سوخته خریداریم!!!!!

تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 | 12:51 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
198
من دانشجوی شهر دیگه ای بودم یه بار تنها رفته بودم بیرون و كنار خیابون منتظر تاكسی بودم یه دفعه یه وانتی از اونهایی كه پشتش هم باربند داره جلوم وایساد گفت مخابرات كجاست منم گفتم مستقیم فلان جا فكر كنم یارو گفت میخوای برسونمت یا من مسیرم همونجا بود دقیق یادم نیس 
ولی من سوار شدم فكر كنین دختر تنها شهر غریب توی وانت
یارو فكر كرده بود من اونكارم 
یه كم خواست صحبت كنه دید نه بابا من شوت تر از این حرفام سر میدون بعدی گفت من مسیرم فلان جاست ومنو پیاده كرد
هنوز كه فكرشو میكنم میگم من با چه عقلی سوار اون ماشین شدم 


تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 | 08:20 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----


تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | برو ثابت
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 11 دی 1395 | 12:56 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
197
چند شب پیش خونه مون مهمون داشتیم همه ی اعضاء خانواده به همراه هم بودن خلاصه که شلوووغ 
عمه ام داشت در مورد خرید فلاسک و قیمتش میگفت بعد گفت یه نوع فلاسک دیدم از این فشاریا خیلی قشنگ بود و میخوام بخرمش منم یهو از ته سالن بلللند گفتم نه این فشاریا خوب نیست ما هم اینا داشتیم باید اینقدر بشینی روش و پا شی تا یه قطره ازش بیاد
فقط چهره لبخند زنان بقیه تو ذهنمه


تاریخ : شنبه 11 دی 1395 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
196
ی بار داییم تو ترافیک با ی نفر دعواش شد..خلاصه بحث بالا گرفت.....
 یارو از ماشین پیاده شد هیکلش دوبرابره داییم بود ...
 داییم ی تفنگ رو نفهمیدم از کجا برداشت نشونش داد و تهدیدش میکرد ....
 آقاااا من انقدددر ترسیدم گفتم الان یارو رو میکشه سرمو از پنجره کردم بیرون 
گفتم آقاااا این دیییووونس روانیه تا حالا سه نفرو.کشته  فرار کن... 
یارو دوتا پا داشت دوتا دیگه قرض کرد در رفتااا...
 داییم گفت من میخواسم اونو بترسونم تو چت بود در ضمن این ازین تفنگ الکیاس  
نگو تفنگ اسباب بازی پسرداییم بوده ک تو ماشین جا مونده بوده  


تاریخ : شنبه 11 دی 1395 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
.
ســـــــــــــــــــلام دوستای گلـــــــــــــم 

خوبیـــــــــــــد؟ 

منـــــــم خوبــــــــــم... 

ببخشــــــــــــــید که ایــــــــن چنـــــــد روز نبــــــــــــودما 

عروســـــــــــی خواهـــرم بود ... ســــــــــــرم بســــــــی شـــلوغ ... 

جــــای همـــــــــتون خـــــــــالی عـــروسی خیـــلی خوش گــــــذشت.. 

ولـــــــــی منم خیـــــــلی خســــــــته شـــــدم... 

امــروز سعــــــــی میکـــنم جبــــــــــران کنــــــــــــــم ... 

خــداروشکر زن داداش ســــــــوری هم حـــالش رو به بهـــبوده 

ایشــــــــاله زودتــــــــــر حالش بهــــتر شـــــه  

خـــوب حـــرفی نیــــــــــس 

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــای 




تاریخ : شنبه 11 دی 1395 | 08:00 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
195
یه بارم سال سوم دبیرستان رفته بودیم اردو ..شب اخر همه ی بچه ها دوره هم جمع شده بودیم با مدیر و معاون.معاونمون رفت مثلا از خاطرات خوب این چند روز اردو بگه .یهو وسط سر و صدا گفت : بچه ها ساکت باشید امشب می خوام براتون حرفااای سکسی بزنم!!!!
بعد ما همینطوری شکه شده بودیم و حرف تو دهنمون خشک شد که معاون فهمید چی گفته و فورا گفت: نه! نه! حرفای سکرت!!


تاریخ : سه شنبه 7 دی 1395 | 11:16 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
194
کلاس چهارم که بودم یه ناظم داشتیم که فامیلش قورباغه بود همیشه باخودم میگفتم چرا این نمیره فامیلش رو عوض کنه 
یه روز کارش داشتم و چند بار صداش زدم یهو دیدم اومد و دستمو گرفت و برد پیش مدیر 
خانوم مدیر گفت چرا به ناظم تون بی احترامی کردی 
منم از همه جا بیخبر هی میگفتم چیزی نگفتم صداشون کردم 
مدیرمون جریان رو گرفت و گفت فامیل ایشون پورباقر هست گلابی! 
(جالب اینه که 6 ماه از سال تحصیلی گذشته بوده !)


تاریخ : سه شنبه 7 دی 1395 | 09:57 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
193
یادش بخیر سر کلاس بودیم یکی از پسرامون تو ارایه اش عکسهای خونه باغیشون تو شمال رو نشون میداد یه دفعه یه عکسی نشون داد یه کلبه چوبی وسط یه جای سر سبز بود استادمون گفت چقدر این قشنگه من بازنشست بشم دوس دارم یه همیچینجایی زندگی کنم یه دفعه پسره خل برداشت گفت البته ببخشید استاد اینجا طویلمونه! یعنی ما رو میگی نمیدونستیم چجوری خندمونو کنترل کنیم ....یادش بخیر

تاریخ : سه شنبه 7 دی 1395 | 09:40 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
192
راهنمایی ک بودم ی چند نفر هم محله ای بودیم با برادر یکی از بچها میرفتیم میومدیم...اغا یبار زنگ ک خورد منتظر بودیم بیاد یکی از بچها اومد کلی وسیله داشت همه رد داد دست من ک بگیرم و خودش بره دسشویی وقتی ماشین اومد ما همه رفتیم سوار شدیم اخر از همه اون اومد گف کیف کو...من جاش گذاشته بودم سری به راننده گفتم وایسا ایقد بیشعور بود هنو دو قدمم نگذشته بودیم عین گاو سرشو انداخت پایین رف...سر این جریان عجیب عذاب وجدان گرفتم تا رسیدم خونه مامانمو راضی کردم بریم بیاریمش اخه تقصیر من بود ک کیفش تو مدرسه موند...موقعی رسیدیم دم مدرسه رفتم کیفشو بیارم دیدم ی کیف دیگم اون ته رو صندلی مونده اومدم تو ماشین با خنده گفتم نگا مامان ی نفر دیگم کیفشو جا گذاشته تو مدرسه.........حالا شب ک شد من هرچی میگشتم کیفمو نمیدیدم...نگو اون کیف کیف خودم بود

تاریخ : سه شنبه 7 دی 1395 | 08:36 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
191
19 سالم بود. داشتیم تلوزیون میدیدیم .آدمهایی رو نشون میداد که از بالا پشت بوم میپریدن تو تشت کوچیک آب یا مثلا با اسکیت بورد از رو نرده ها میپریدن همه شون هم با مخ میخوردن زمین ! 
من یهو برگشتم گفتم وااااا!!! اینا چرا خود ارضایی میکنن!!؟ واییییی خاک تو سرم میخواستم بگم خود آزاری ...سر همه جوونها برگشت طرف من ولی خدا روشکر بزرگتر ها متوجه نشدن.
دیگه نمیدونم تا آخر شب چی گذشت...چی خوردیم...کی چی گفت...چون تو این دنیا نبودم...


تاریخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
190
رفتم بانک مهر کوفتی که قسط بدم اعصابمم خورد بود با این درصد زیادش غلطی کردیم وام گرفتیم
تحویلدار:تا حالا چقدر دادین؟
من:نمیدونم هر چی در اوردیم تا حالا دادیمتازه زهی بیشتر
تحویلدار:موقع گرفتن خوبید
موقع دادنبهتون فشار میاد


داشتم از بانک میومدم بیرون با خودم فک کردم درسته عصبی بودم ولی چه دادم دادی ای میگفتم


تاریخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 11:39 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
189
یه بارم تو خیابون داشتم میرفتم یه دیونه داشت خیار میخورد باور کنین اندازه خربزه بود یه لحظه ناخوداگاه تا اینو دیدم لبخند زدم که دیونهه عصبانی شد خیار رو میگرفت طرفم و دنبالم میکرد و فهش که این خیار بره .............عاقا منم داشتم از ترس و خجالت میمردم و نمیدونید چطور میدوییدم الان یادش میوفتم میپوکم از خنده

تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 03:31 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
188
رفتم بیرون واسه خرید خیلی هم به خودم رسیده بودم سر چهار راه وایستاده بودم منتظر تاکسی یه خانومی یه کم جلوتر از من وایستاده بود یه تاکسی اومد خانومه رفت مسیرش رو گفت و گویا تاکسیه گفت مسیرم نمیخوره تا من رفتم دستگیره تاکسی رو گرفتم تاکسیه را افتاد وااای خدا دستگیره رو محکم گرفته بودم و جیغ میزدم عوضی وایستااا وایستا خلاصه یه متری رو زمین کشیده شدم تاکسیه نگه داشت و منم در حال جیغ جیغ کردن بودم تاکسیه کلی معذرت خواهی کرد و گفتم من فکر کردم شما با اون خانومه بودید فکر نمیکردم سوار شید خلاصه با شلوار پاره و زانوهای آش و لاش خونی سوار تاکسی شدم یه پسر جوون هم جلو نشسته بود و زیر لب داشت بهم میخندید حالا منو بگو با اون وضعیت و در حال جیغ زدن و فحش دادن به راننده تاکسی بازم سوار تاکسی شده بودم و گلوله گلوله اشک میریختم دیگه راننده اون پسره رو به مقصدش رسوند و بعدش منو برد دم خونمون پیاده کرد ولی راننده و اون پسره کلی بهم خندیدن

تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
187
موقعی که دوازده سالم بود برای رای گیری همراه مامانم رفتم من ودختردایی مامانم بیرون وایسادیم 
مامانم رفت رایشو داد اومد من بدو رفتم جلوش جلوی اون همه آدم که تو صف بودن با صدای بلند گفتم مامان به کی دادی؟ به کی دادی ؟
هر چی مامانم میگفت ساکت باش همش میگفتم خب تو بگو اون تو رفتی به کی دادی اونم با صدای بلند تا با چشم غرش آروم شدم
الان که بزرگ شدم گرفتم چه سوتی دادم خخخخخخخخخخ


تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 01:09 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
186
یگه اخرای کارمون همه خسته و کوفته بودیم ودیگه حس جوابگویی تلفن رو نداشتیم  من که 

کلاااااا ادم بی حوصله ای بودم تلفنم زنگ خورد میخاستم فوری قطع کنم که یارو ووووول کن نبودش خلاصه اومدم بگم

زنده باشین تو خوابو بیداری گفتم ج......ن........د............ه باشین وگوشی رو از حولم گذاشتم همکارم که کلاااااااااااز خنده 


کف زمین بووووووووووووووود 


تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
185
من سازمان منطقه آزاد قشم کار می کنم .رییس مستقیمم هم مدیر عاملمونه .دیروز جلسه کمیسیون داشتیم مورد مهمی هم باید مطرح میشد که مدیر عامل خیلی منتظر نتیجه جلسه بود . طبق معمول رفتم جلسه وموضوع به خیر گذشت و جلسه که تموم شد به خودم گفتم برم دستشویی بعدش برم بهش بگم که چی شد ... رفتم دستشویی و برگشتم . دقیقا از در دستشویی که داشتم میومدم بیرون با مدیر عامل چشم تو چشم شدیم .بنده خدا از بس هولکی بود فوری پرسید چکار کردی . منم که تو پاشنه در دستشویی بودم واون لحظه آمادگی نداشتم از دهنم پرید: "جیش کردم ". وهنوز جمله از دهنم خارج نشده بود از خجالت حرف بی اختیاری که زده بودم : برگشتم تو دستشویی وتو اینه که به خودم نگاه کردم رنگ انار شده بودم یعنی از سرخی به سیاهی می زد رنگم. واقعا اینکه سکته نکردم عجیب بود.

تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 11:37 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----

هیچ عشق و علاقه ای ارزش خودکشی نداره 
ارزش انتقامم نداره
حتی ارزش فکر کردنم نداره
میدونی ارزش چیو داره؟
فقط یه تجربس
یه تجربه به دست میاری
همین!
من سخت ترین کار دنیارو انجام دادم
بخشیدمت...
نه بخاطر این که تو لایقشی،
فقط بخاطر این که میخوام اروم باشم!
وقتی هم اروم باشم دوباره ...رویا میسازم،
آرزو میکنم...
میمونم کنار خانوادم
منتظر مردی میشم که لایق عشقم باشه :)


تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 10:24 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
184
یه روز سر کلاس بودیم. بعدظهر بود و همه خسته. خلاصه به استاد گفتیم که دیگه درس نده و استراحت بده و خوابمون میاد. استاد گفت: خب منم خوابم میاد دلیل نمیشه. منم بلند گفتم: استاد بیاید با هم بخوابیم

تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 09:07 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
183
راهنمایی بودم کتاب یکی از دوستامو گرفتم نگاه می کردم بین کتاب برگه بود شعر بود آخرش نوشته بود داریوش
رفتم با یه حالت نصیحتانه بهش گفتم عزیزم اینکارا چیه از تو بعیده و از این حرفا
بنده خدا گفت چی شده و گفتم که این برگه بین کتابت بود و من دیدم
 می دونید چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ترانه داریوشههههههه- کلی بهم خندید
اون موقع من داریوش گوش نمی دادم واسه همین متوجه نشدم
به همین راحتی ضایع شدم


تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 09:02 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
182
خانمه میخوند ما دست میزدیم
**** (ماه منیرم، برات بمیرم )****
یه دفعه ای من  پشت سرش  گفتم بمیر
کل جمع رفتیم رو هوا



تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 09:00 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
181
پسرعمه ام یه شب داشت درباره یه موضوع علمی صحبت می کرد وسط صحبتاش یادم اومد که امشب نوبت جمع آوری زباله است ، همینطوری که داشت با جدیت حرف می زد گفتم: اِ! میون کلامت آشغال! آشغالا رو گذاشتی دم در؟
یعنی پسرعمه ام نگاهی به من کرد که "نگه کردن عاقل اندر سفیه بود"!


تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 08:45 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
180
آخرکلاس بودولی انگار استاد (آقا بود) قصدنداشت درسوول کنه! من عجله داشتم  وسایلام جمع کردم که برم. وقتی زیپ کیف  بستم استاد باعصبانیت بهم گفت :خانم زیپتو نبند من که هنوز کارم تموم نشده!
ینی بمب هسته ای توکلاس منفجر میشدصداش کمتر از صدای خنده بچه هابود!


تاریخ : یکشنبه 5 دی 1395 | 08:42 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
[http://www.aparat.com/v/3Qjg1]


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 04:31 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
:)


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 04:22 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----




تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 04:05 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
179
ماه رمضون بود رقته بودیم مولودی امام حسن (ع)خونه دوسته مامانم عاقا من اول کاری به این خانم جلسه ای سلام کردم و احوالپرسی سر افطار دیدم نگاه من میکنه میگه عزیزمممممممممممممم الهی قربونت برم تو اینجا بودی من تورو ندیدممممممممممم؟منم تعجب گفتم حاج خانم سلام عرض کردم خدمتتون مامانمم هی میگه حاج خانم مگه اولش ندیدی دخترمو یهویی خانمه برگشت گفت ای بابا با دخترت نبودم با پرچم پشتش بودم باهاش خاطره دارم

من

خانمه

جمعیت
جند شب بعدش رفتیم احیا نشسته بودیم روبروش خواهرم میگفت تلافی کن بگو الهی قربونت برم کجا بودی ندیدمت وقتی گفت بامنی بگو باتو نیستم با درختچه پشت سرتمممممممینی یه ساعتی تواحیا که همه گریه میکنن من ریسه میرفتم بزور جلو خندموو گرفتم
تو مولودی دیدمش کلی ازم عذر خواهی کرد حلالیت طلبید بنده خدا


تاریخ : شنبه 4 دی 1395 | 03:47 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
تعداد کل صفحات : 18 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...