تبلیغات
Just Zeynab:)
حالم بده 

من نمیدونم چی شده 

فقط یکی خواس به اسم سونیا  نویسنده  وبم بشه 

کلی از وبم تعریف کرد بعدش گفت من میخوام نویسنده وبت بشم کاری میکنم که وبت هم نظراتش هم بازدیش بره بالا منم از خدا خواسته چون خیلی نیاز داشتم به کمک برای وبم 
منم قبول کردم ... بعد گفت من وب ندارم خودت برام نام کاربری رمز بفرست منم همین کار کردم 
نمیدونستم برای چه قصدی خواست نویسنده ام بشه 

داشتم نظراتم تایید میکردم دیدم همه نظرات از بین رفت 
بعد وبمو باز کردم دیدم پست ثابتم نیس هی دنبالش گشتم دیدم نیست که نیست 
ولی سونیا خانوم اینو بدون هیچ وقت ازت نمیگذرم من دلیل این کارت نمیفهمم بعد از این کار خودتو از نویسندگی حذف کردی که مشخص شد که این کار از قصد کردی 
ولی خیلی برات متاسفم حسود خانوم 
با این کارت باعث شدی به کسی اعتماد نکنم کسی رو نویسنده نکنم ... 
مطمئنم این حرفامو میخونی .... 
امیدوارم یه روزی از کارت پشیمون شی اما هر چقدر هم بیای معذرت خواهی کنی نمیبخشمت البته من آدم کینه ای نیستم حتی اگه من ببخمشت دوستام و دیگران نمیبخشنت چون نظرات تموم دوستامو  رو زدی پاک کردی ... 
راسی ازت تشکر میکنم بهم فهموندی که نباید این قدر احمق و ساده باشم که زود اعتماد کنم اما اینو بفهم نمیخواستم دلتو بشکنم 
همین 


پست ثابتم به کل حذف شده اونم با کلی از نظرات 

50 هزار نظر پرررررررررررر 

حالا نمیدونم چه کنم 

هر کی خواس تو این پست نظر بده 

بزودی پست ثابتم درست میکنم فعلن 

وبم بی نظر شده 

هیچکی هم نظر نمیده 


تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | نظر بدید
224
دوستم7 ماهه حامله ست.یه پسر 5ساله هم داره كه به شدت شیطون و فوضوله..باهم رفته بودیم توی مغازه لباس فروشی.دوستم یه لباس انتخاب كرد و رفت تو اتاق پرو.من موندم و این پسرش.پسره هی دست میزد به سینه ی مانكنا و هی تِر تِر میخندید و میگفت:خاله مریم نگاااه..فروشندهه هم كه پرروتر ازاین بچه بود باهاش همراهی میكرد و میخندید..داشتم از خجالت آب میشدم.برای اینكه بحث عوض بشه بهش گفتم: اگه گفتی نی نی مامانت الان كجاست؟؟
اون بچه هم نه گذاشت و نه برداشت سریع گفت:خب معلومه.تو كـ.ـ.و نشه!!
یه دفعه فروشنده با صدای بلند و قاه قاه زد زیرخنده!!
خلاصه آبروم رفت.نمیدونم دقیقا مشكل سواله من بود یا بی ادبیه این بچه


تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 | 11:49 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
223
چند روز پیش صبح با ماشین رفتم دانشگاه. كلاسام كه تموم شد خواستم برگردم خونه رفتم سوار تاكسی های ون شدم! همون اولای مسیر یهو یادم اومد عجب سوتی دادم، خیلی ریلكس به راننده گفتم آقا نگه دار. راننده چپ چپ نگام كرد و گفت واسه چی؟ منم خیلی ریلكس جواب دادم "من خودم ماشین دارم!" جاتون خالی كل ون از خنده رفت رو هوا. منم بعد از دادن كرایه پیاده شدم و سوت زنان برگشتم طرف پاركینگ دانشگاه...

تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
222
یه دفعه سر كار روز اول پریودیم بود ... خعللللللللللی حالم بد بود ... خسته و بیحال بودم و چشام باز نمیشد ... 

باید نبات داغی چیزی میخوردم ... 

همكار خانم نداشتیم تو بخش ما رفتم بخش حسابداری گدایی نبات اونجا هم نداشتن ... 

یكی از همكارای مرد كه خیلی آدم خاكی و خوبیه گفت چیزی شده ؟ 

گفتم نه .... خب هی پیچ و تاب میخوردم تو جام ... 

یكم گذشت فكر كنم خودش متوجه شدم .. رفته بود برام خرما و نبات گرفته بود بنده خدا :))

آبروم رفت خلاصه :D ولی سخت نگرفتم خب چیكار كنم یه چیزی طبیعیه دیگه ... 

انقدرم بهم چسبید همه ی قوطی خرمارو تا عصر تموم كردم ... 


تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 | 10:35 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
221
من همیشه یه چوب داشتم كه عین مسافر كوچولو بقچه ی شنام رو میبستم بهش و میرفتم استخر ... 

چند بااااااااااااااااار این بقچه تو راه افتاده بود و من متوجه نشده بودم ... دیگه بس كه همیشه من تو این راه استخره رویت شده بودم سوپورها ی محل و مغازه دارها هم منو میشناختن ... بقچه مو نگه میداشتن برام تا دفعه ی بعد كه میرفتم ازشون میگرفتم ... :D 

یادمه بلیت استخر 10 تومن بود ... بعد شد 15 ... بعد شد 25 ... همینطور رفت بالااااااااااااااااا 

یه بار مهمان برامون اومد دخترش همسن من بود ... به زوووووووووووور بردمش استخر ... 

نزدیك بود خفه بشه بمیره .. كلی آب خورده بود ... حالا خوبه تو عمیق نبردمش !!!

به زور رسوندیمش خونه ... 

یه استخر رفتاااااااااااااااااا همرو عاصی كرد ... :))))))

تا همین الانم كه با همیم براش تعریف میكنم همیشه :D

یه بارم آبجیمو به زور بردم :)))) یهو دیدم اومد طرفم زد تو سرم و صورتمو و دستمو ... هی میزد گفتم چی شده ؟؟؟؟؟؟ گفت اون زن گنده رو میبینی ... شیرجه زد رو سر مننننننننننننننننننن داشتم خفه میشدم ... 

:))) از اون روز شد كه آبجیم از آب یه خورده میترسید و با استخر دیگه میونه ی خوبی نداشت :)))

ولی زنه واقعا هیكلی بود واسه خودش ... چطوری جرات كرده بود شیرجه بزنه واقعا .... 




تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 | 10:27 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
220
وقتی مامانم به آبجیم گفت چایی بیار... آبجیم از دوماد شروع كرد به پذیرایی چایی :)))))))))))))))

وااااااااااااای هول كرده بود .... ههههههههههه ... مامان بابای دوماد خیلی بدشون اومده بود ... رفتن و دیگه خبری ازشون نشددددددددددد :)))))))))))))))))))))))))))) وای چقدر خندیدیم سر این موضوع


تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 | 10:23 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
219
یه بار رقته بوذیم باغ از این خیار سالادیا آوردیم خوردیم من یهو بلند جلو همه گفتم من عاشق خیار تخم دارم ولی خداییش هیشكی به روش نیاورد ولی معلوم بود تركیدن

تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 | 09:21 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
.
ســـــــــــــلام دوستـــانم 
خوبیــــد؟ 


منـــم خوبـــــــــم 

بابــــــــــت قضـــــــــــیه پلاســکو خیــلی ناراحـــــــتم ... 

کلـــــــــن الانم اصــــــلا حال و روحیــــــــــــــم خوب نیــــــــــس ... 

وبـــــــم که  بزودی بســــــــــته میشـــه 

چون دیـــگه نه نظـــــــــری دارمـ 

احســــــاس میکنم دیگـــه وبم قدیمـــی و بدرد نخـــورو شده و زیاد بازدیـــدی نداره همـــون بهــــتر بستــــه شه 

در ضمــن اینسا رو یه پیج دیــــــگه بزنم البتـــه فعـــلن همین قدیمییییی رو هستــــم 

خوب حــــرفی نــــــدارم 

بقول عشقــــــــم سایــه ... 

خداســــعدی 


تاریخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
Image result for ‫سعیده تولدت مبارک‬‎

فارسی : تولدت مبارک!
فرانسوی : Joyeux anniversaire

ایتالیایی : Buon compleanno

آلمانی : Herzlichen Glückwunsch zum Geburtstag

هندی : जन्मदिन मुबारक हो

عربی : عید میلادسعید

ژاپنی : 誕生日おめでとう

چینی سنتی : 生日快樂

چینی ساده : 生日快乐

یونانی : Χρόνια πολλά

ترکی : Doğum Günün Kutlu Olsun

اسپانیایی : Feliz cumpleaños

روسی : С Днем Рождения

رومانی : La mulţi ani

ویتنامی : Chúc mừng Sinh nhật

اوکراینی : З Днем Народження

انگلیسی : Happy Birthday

صـِدای ِ یک پـَرواز

فـُرود یک فرشتـه

آغـآز یک معـراج

و ...

شـُروع ِ یک زندگـی ...

تولـُدت مـُبارک

کلیک کن 


امروز به تو فکر میکنم
به زمانی که چشم گشودی
و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود
دنیایم با تو آغاز شد

تولدت مبارک

عزیزم در پناه مهربانی ات جوانه زدم و با نسیم صداقتت به بار نشستم 
و معنا و مفهوم زندگی را در با تو بودن یافتم ، بهترین بهانه زندگیم ، 
یک دنیا عشق و محبت خالصانه مرا به مناسبت روز تولدت پذیرا باش . . 


هیچ چیز دلنشین تر از این نیستکه مدام نامت را صدا بزنم

با یک علامت سوال  “؟”

و تو با حوصله جواب بدهی جـــــــــــون ِدلــــم !؟





وجود تو تنها هدیه ی گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست

و هدیه ی من به تو نازنین قلب عاشقیست که فقط برای تو میتپد...

عاشقانه و صادقانه دوستت دارم!

جشــــــــن میلادت را به پرواز میروم

در این خانگی ترین آسمان بی انتها...

آسمانی که نه برای من

نه برای تو..

که تنها برای "ما" آبیست!





چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر که دنیای من شدی

عزیزم تولدت مبارک …
 





تولدت مبارک …
 




 اکنون عسیس دلم، فرشته مهربان آرزوهایم!

بدان که وجود من لبریز شوق بودن توست

چنان سرشارم از بودنت

که...

که فقط خدا میداند

و وجود جهان نیز

       در زیباترین روز سال

               شادی خود را از وجود کوچک من وامدار است

چرا که من در این زیباترین روز

عاشق ترینِ مردمان زمینم...

و باز الی خانم من

لبخند بر لبانت جاودانه

و عشق در دلت ماندگار باد

زیبا بمانی

عاشق بمانی

بودنت مبارک

بر من و بر جهان !



تاریخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 08:49 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
سلام 
خوبید 

من خوبم ... 

بابت حادثه دیروزم متاسفم 

تسلیت میگم به همه هموطنانم 

راستی ببخشید زیاد پست نمیزارم چون سرم این روزا شلوغه 

در ضمن به احتمال زیاد دیگه زیاد نمیام .... شایدم نیام 

دیگه حرفی ندارم 

دوستتون دارم 

بای


تاریخ : جمعه 1 بهمن 1395 | 10:40 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | برو ثابت
+پسر: میخوام باهات بهم بزنم ...
-دختر :چی ؟؟؟
+واضح گفتم .. میخوام برم زندگیمو بسازم 
- زندگیت!! مگه نمیگفتی من زندگیتممم
+اره ولی الان زندگیم از تو مهم تره ..
-  پس این چن سال چی میشه؟
+ این لوس بازیا جدی نیس .. ادم یکار جدی میکنه  اگه بخواد با طرف ازدواج کنه 
-اخه چرااا
+بیا همون کافه همیشگی ساعت ۵ میخوام گردند بندی که بهم دادیو  و خودتم ازش داری و پس بدم بهت .. 
-باوش:)

 چن ساعت بعد دختر با یه  دست مشت شده و لیوان اب جلوش توی کافه ..
پسره خیلی شیک و خوش تیپ  که معلومه خیلی به خودش  رسیده وارد کافه میشه ..
عطرش توی فضا پخش میشه همون عطری۶ که دختره براش گرفته بود ...
دختره نفسشو تو سینه حبس میکنه .. 
با چشای سیاه و گود رفته نگاش میکنه ..
پسر تا میبینش   قیافش تو هم میره 
+سلام
-هه سلامم..
+گریه کردی؟
-برات مهمه؟
+سوال منو با سوال ج نده 
-  خوش تیپ کردی ..این زندگیت یه نفر دیگه نیس ..
+ زدی به هدف .. میدونم باهوشی
گارسون میاد :چیزی میل دارین ؟
+دوتا چایی و یه کیک روز ..
-من هیچی نمیخورم 
+بره  زندگیم میخوام بگیرم
-پس باهاش قرار داری
+اره
دختری با حالتی  عصبی 
-چجوری این ده سالو میتونی فراموش کنی...
+ میتونم به جرات بگم بهترین سالای عمرم بود ..
دختر مشت بستشو بیشتر فشار میده ..
+ ولی الان وقتشه به زندگیم سرو سامون بدم 
گردند بندو در میاره و میزاره رو میز ...
-واقعا میخوای بریییی؟
+اره این رابطه وقتشه تموم بشه
-واقعا میخوای تمومش کنی ؟
+چن بار بهت بگم اره ...
دختر مشتشو باز میکنه! دو تا قرص!
میزاره تو دهنش ! و اب میخوره ...
+چی خوردیییییی
-تو که برات مهم نیس
+کصاافط میگم چه قرصی خوردی 
پسر پا میشه میاد رو به روش صندلیشو میچرخونه داد میزنه سرش چی خوردی
-ق ق قر ص ببرنج ج
 دختر اشک تو چشاشه 
پسر مات و حیرون نگاش میکنه 
ادمای توی کافه   ترسون نگاه میکنن
اشک پسر در میاد و میاد پایین روی گونش
دختر با بغض
-تو که برات مهم نی  زندگیم گریه نکن .... من واقعا بدون تو نمیتونم!
برو با جدیده زندگیتو بساز تازه داماد 
+ لعنتی چه غلطی کردییییی  پاشو بریم بیمارستاننن احمق روانی همش شوخی بود ! من امکان نداره  با کسی جز تو اینجا قرار بزارم ....  میخواستم رابطمون  تموم بشه تا بتونم ازت خواستگاری کنم...
دختر ترسیده و میخکوب فقط به پسره نگاه میکنه ..
 پسره یه جعبه کوچیک قرمزه میده به دختره و بلندش میکنه  میبرتش بیرون از کافه ...
 میزارش تو ماشین ...
دختر ترسیده و لرزون فرو میره تو صندلی ماشین ...
 پسره سوار میشه ... تا بیمارستان جفتشون گریه میکنن 
-من نمیخوام بمیرمم 
+ خیلی احمقی منمم نمیخوام بمیری واس چی خوردیششش ...  فقط اگه دو دقیقه صبر میکردی ... من دلم نمیومد اذیتت کنم 
پا رو گاااز
هق هق دختر 
سرفش  دستش جلو صورتش 
و دستاش خونی
 پسر  تند تر میره ..
بیمارستان 

 خون اشک ترس..
 جواب منفی دکترا به شستشو معده 
×شرمندم برید باهاش خدافظی کنید وقت زیادی نداره  قرص برنج اثرشو گذاشته ...
پسر تکیه به دیوار و سرشو فشار میده ...
دختر رو تخت  
لباساش خونی 
پسر میره تو اتاق 
+عشقم؟
-جونم
جفتشون میزنن زیر گریه ..
پسره میره بغلش میکنه ..  جعبه انگشتر و ازش میگیره 
+عشقم  من چجوری میتونستم ترکت کنم اخه ..  مگه تو زندگیم نبودی مگه بهت نگفتم من بهت دروغ نمیگم مگه نگفتم یه روز میشی خانومم خانوم خونم مامان بچه هام ... مگه تو نگفتی فقط منو میخوای مگه نگفتم بدون تو نمیتونم
دختر و بلند میکنه و میزاره رو پاهاش 
دختر    همین جوری که اشکاش میریخته  سرشو به سینه پسره تکیه میده ...
چنتا سرفه و  لباس پسره خونی میشه 
 پسره سفت فشارش میده 
  در جعبه رو باز میکنه با گریه میگه ... 
دختره کم کم بیحال میشه و رنگش سفیییید ...
+خانوم خونم میشی ؟ با من ازدواج میکنی؟
-بله 
گریه جفتشون 
چنتا سرفه و خون زیاد ...
  خون از بینی دختر سرازیر میشه ...
پسره انگشترو دست دختر میکنه ...
دختر درش میاره و پسش میده 
-   من منننن  ... ت ت تووو باااید زز زندگیتو بککنی بدوون من !!
ببخشید که اینجوری شد تقصیر من بود 
+نه تقصیر من بود گلم ...
گریهه و بغض که راه نفس جفتشونو سد کرده..
-نه تتو بایید دیهه منو فرامووشش کنییی...
+ نه نمیتونم 
-دوست دارم 
+منم دوست دارم
چشای دختر میره و شل میشه ...
و اخرین نفسش از دهنش میاد بیرون...
+زندگیم؟؟؟
+اییی خدااا 
جسد دخترو  سفت بغل میکنه و گریه میکنه ...
 پرستا را و دکترا که این صحنه ها رو دیده بودن سعی میکنن پسره رو اروم کنن تا اجازه بده جسد دختره رو ببرن سرد خونه ..
پسره اجازه نمیده و  از اتاق بیرونشون میکنه
 نگشترو دوباره دست دختره میکنه!
+تو همیشه زندگیه من میمونی


تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 11:09 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
218
ما پنجشنبه ها تعطیلیم 
خواهرم مدرسه نمیره پنجشنبه ها 

حواسم نبود ساعت 7 نشده بیدار شدم دیدم وای خواب موندم 

خواهر بدبختم تکون دادم واااااااااااای خواب موندیم بیداررررر شو 
بیچاره خواهرم از خواب پرید 

یه دفعه ای یادم اومد پنجشنبه اس ... زدم تو سرم گفتم امروز که پنجشنبه است بگیر بخواب اشتباه شد ... 


تاریخ : دوشنبه 27 دی 1395 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
217
این سوتی رو یه جا تعریف کردم 

یادش بخیر اول راهنمایی بودیم 

برای نماز رفته بودیم نمازخونه 

نوبتی متکبر میشدیم نوبت من بود که متکبر بشم 

داشتم میگفتم که رسیدم به قنوت هر چی فکر میکردم یادم رفته بود قنوت چی میگن 

یه دفعه ای گفتم هذا کتاب ... 

نمیدونم از کجا در آورده بودم ... 

همه از خنده غش کرده بودن حاج آقا که محو شده بود تو افق   
-----------------------------------------------------------------------------------------------

خوب حالا حرفای دوستامو بخونید 

آش رشته 

متکبر یعنی مغرور 
منظورت مکبر هست دیگه
----------------------------------------------------------------------------------

خودم : 
آره 

اینم خودش یه سوتی بود خخخخخخخ 
---------------------------------------------------------------------------------
maryam

اشکال نداره اینم میزاریم پای هذا کتاب 
---------------------------------------------------------------------------------

زهرا 

متکبرت تو حلقم ... تو تعریف سوتی سوتی دادی عزیزم کلی بهت خندیدم
--------------------------------------------------------------------------------------

دیبا

متکبر
-------------------------------------------------------------------------------------

وقتی به قنوت میگی هذا کتاب دیگه به مکبرم میگی متکبر 
--------------------------------------------------------------------------------------------

ما اینیم دیگهههههههههههههه  در تعریف سوتی هم سوتی میدیم دیگهههههههههههههه 



تاریخ : یکشنبه 26 دی 1395 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
216
به مناسبتی .. تو حسینیه شام می دادن قراربود اول خانما برن طبقه بالا شام بخورن بعد آقایون برن.
بعد رفتن خانوما و خوردن شام یکی از آقایون میکروفن و میگیره ومیگه:
خانمای محترم لطفا جلوهاشونو تمیز کنن آقایون بیان بخورن
قیافه ی خانما
آقایون 


تاریخ : شنبه 25 دی 1395 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
215
دبیرستان بودیم هروقت سرکلاس معلم یکی از بچه ها رو بلند میکرد ازش درس بپرسه سعی میکردیم یه جوری جواب رو بهش برسونیم 
یه بار معلم تاریخمون یکی از دوستامو بلند کرد و ازش اسم یه شخص رو پرسید
این دوست ما هم چون بلند نبود منتظر بود یکی جواب رو بهش برسونه
منم این وسط داشتم تمرینای ریاضیمو حل میکردم  یه جارو اشتباه نوشته بودم اومدم با پاک کن پاکش کنم به این دوستم گفتم پاک کن( یعنی پاک کنت رو بده) حالا این فکر کرد من دارم جواب رو بهش میگم
گفت خانم پاک کن حالا هی معلم متعجب میگفت چی؟ این میگفت پاک کن 
وای که چقدر اونروز با بچه ها خندیدیم معلم آخرش گفت بشین بابا قاطی کردی


تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 10:24 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
فرا رسیدن سالروز تولدت 
رادر گوش قاصدک های عشق و زندگی زمزمه خواهم کرد
تا برف زمستانی از شوق حضورت بهار را لمس کند
آغاز بودنت مبارک

پلک جهان می پرید
دلش گواهی می داد
اتفاقی می افتد
اتفاقی می افتد
و
فرشته ای از آسمان فرود آمد
♥ ♥ ♥ سالروز زمینی شدنت مبارک آبجی نرگس عزیزم ♥ ♥ ♥




واژه هـا، عکـس ها، نگاه ها و لبـخنــد ها
در طنین آهنگین نبض حضـورت
تنـها بهـانه ای هستـنـد
که حـس های خوب بودنــت را
به تـوان شـادی ها می رسـانند.
زادروزت شـادبـاش.

با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن





آرزویم این است دلت خوش باشد
نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند
نشود غصه دمی نزدیکت
لحظه هایت همه زیبا باشند
از خدا می خواهم
که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر
و نباشی دلتنگ
[​IMG]نازنینم تولدتمبارک


تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 08:44 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
214
من یه زن عمو دارم كه خیلی دوستم داره و همش بفكر پیدا كردن یه خواستگار خوب واسه منه طوری كه دیگه منو كلافه كرده!
الان واسم یه مسیج داد نیگا كردم دیدم نوشته: "امروز دو نفر آدرس و شماره تلفن تو رو خواستن كه بیان پیشت,منم دادم"
انقد عصبانی شدم كه بقیه مسیجشو خونده و نخونده reply كردم: زن عمو جان من كه گفتم نمیخوام ازدواج كنم؛چرا هركی از راه رسید هی بعنوان خواستگار راهیش میكنی خونه ما؟
بعدشم با داد و فریاد گوشیمو دادم به مامانم كه اونم مسیجو بخونه؛ دیدم مامانم هاج و واج هی یه نیگا به من میكنه یه نیگا به گوشیم و از خنده ریسه میره؛
گرفتم دیدم بقیه مسیج اینجور نوشته:" یكیشون خوشبختی بود, یكیشون موفقیت؛سال دیگه میان سراغت" !!!



تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 02:27 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
[http://www.aparat.com/v/tCSFu]



عاشقشممممممممممممممممممممم به شدت 


تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 02:34 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
213
بچه بودم و ماه رمضان بود من حدودا 9 ساله بودم سحری که خوردیم من چون خیلی خوابم میومد زودتر خوردم و رفتم خوابیدم 

نیم ساعت بعد دیدم مامانم اومد بیدارم کرد گفت پاشو نماز بخون اذان گفتن / منم با اعتماد بنفس تمام گفتم من خوندم 
مامانم گفت اخه اونموقع که هنوز اذان نگفته بودن !!!

منم گفتم خب بابا خودم اذان گفتم و نمازمو خوندم بعد خوابیدم  

مامانم


تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 08:01 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
212
یه نصفه شبی بمباران که میشه اونایی که مثل خانواده دایی مامانم پناهگاه نداشتن میدویدن تو کوچه. زن دایی مامانم هم بچه 1ساله شو میگیره بغلش و میره بیرون. 

زندایی مامانم میگفت بیرون وایستاده بودم دیدم صدای گریه بچه میاد ولی انگار دورتر از حالت عادیه. دست زدم به سر بچه که ببینم بچه منه که گریه میکنه. دیدم بچه سر نداره .داد زدم ای وای سر بچه م کنده شده. دایی مامانم اومد بچه رو گرفت گفت خاک بر سرت بچه رو سروته گرفتی.


تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 07:57 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
211
ترمای آخر دانشگاه بودم یه روز که از صبح تا شب کلاس داشتم و خییییییلی خسته داشتم از دانشگاه برمی گشتم برای اولین بار هوس کردم تو اتوبوس آهنگ گوش بدم اونم برای اینکه ذهنم خسته بود و اتوبوسم فوق العاده شلوغ !!! گفتم به آرامش برسم مثلا، حالا هندزفری رو زدم به گوشی و پلی کردم و بعد گوشی رو گذاشتم تو جیبم، گویا وقتی می خواستم بذارم تو جیبم یه گوشه ی هندزفری جدا شده (اون موقع گوشیم سونی اریکسون بود که می دونید دیگه کابلش چه شکلیه) و موسیقی با صدای بلند داشت تو فضا پخش می شد و من با خودم هی می گفتم ببین از بس سر و صدا زیاده اصلا واضح نمی شنوم!  
حالا این بغل دستیمم هی زل زده بود به من ! من باخودم می گفتم چیه به من نمی یاد موسیقس گوش بدم ؟لابد اونم با خودش می گفته اینو باز نیگا تو این شلوغی اینو کم داشتیم!!!
اینم بگم که من خودم همیشه از اونایی که تو جمع موبایلشونو روشن می کنن و آهنگ مورد علاقه ی خودشونو می ذارن خیلی بدم می یومده!
خلاصه از اوتوبوس اول که پیاده شدم برم ایستگاه برای اتوبوس بعدی گفتم یه چیزی بخرم بخورم خیلی گشنمه! 
حالا رفتم تو مغازه دیگه خودتون تصور کنید  تو اون لحظه هم داشت اینو می خوند... لات لات لاتم من ... تا آخرش پاتم من ... مغازه داره هم با یکی دیگه بود دوتاشون سن بالا ... اینقدر بد نگام کردند که دیگه هیچوقت از جلوی مغازش ردم نشدم تا حالا!!
بعد رفتم سوار اتوبوس بعدی شدم و هنوزم نمی دونستم که من دارم صدای این اهنگارو از فضای بیرون می شنوم!
سوار که شدم خاموشش کردم تاااااااا مقصد ( ینی خدا بهم رحم کرد چون این مسیره هم اتوبوسش خلوت بود و هم مسیرش طولانی) 
وقتی پیاده شدم باز روشن کردم که تا خونه سرم گرم باشه ... در خونه رو که باز کزدم و رفتم تو داداشم تو حیاط بود و شنیدم که داره شعری رو می خونه که من دارم گوش می دم و دقیقا همون بیتاشو...!!! اول با خودم گفتم چه جالب ولی بع که گوشی رو از گوشم درآوردم تازه فهمیدم ببببببببببببببله چه خبره!!!


تاریخ : شنبه 18 دی 1395 | 02:40 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
210
عاقا  درس دفاع مقدس داشتیم 
استادمون از این بزرگای زمان دفاع مقدسه
  میخاست با پاور پوینت تدریس کنه
گفت اولش چن تا عکس از زمان جنگ خودم میزارم.
بعدش خودش ک نشسته بود رو صندلیشو داشت با موس اینا رو میزد جلو تا ما یکی یکی نگا کنیم.
سومین عکس ی عکس تمام قامت از عکس استاد بود و داشت دربارش توضیح میداد
دیدین بعضا شکل موس بجای این فلشه شکل دست میشه

ییهو کلاس رفت رو هوا
سرمو بلند کردم دیدم 
این شکل دست مانند موس درست روی اونجای استاده رو عکس
و خودشم خبر نداره هی با موس ک بازی میکنه در حین توضیح داد
دستم اونجا هی تکون میخوره

بنده خدا خبر نداشت چی شده 
ولی کل کلاس اشکشون درومده بود رسما 
همین ک استاد میخاست بگه چیشده همه شروع میکردن ب سرفه

اصن یه اوضاعی بود


تاریخ : شنبه 18 دی 1395 | 02:33 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
209
یه بار عمم اینا که خونشون یه شهر دیگه بود امده بودن خونه ما یه چند روزی پیشمون بمونن خلاصه یه روز ظهر که همه نشسته بودیم برقا رفته بود ابجیم حواسش نبود برق رفته یه چیزی ریخته بود روی فرش رفت جارو برقی رو اورد که جمعش کنه! منم اصلا حواسم نبود فقط زود میخواستم زرنگ بازی در بیارم یه چیزی بگم ابجیمو دست بندازم 
رو به ابجیم کردمو گفتم وا برقا که رفته مگه جارو برقی رو به برق سه فاز عمت وصل کنی که روشن بشه!!!!!! وای یهو اون طرفو نگاه کردم دیدم عمم داره با تعجب منو نگاه میکنه از خجالت اب شدم دیگه اون چند روزی که خونمون بودن نمیتونستم تو جشم عمم نگاه کنم!!!


تاریخ : شنبه 18 دی 1395 | 02:01 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
208
چندسال پیش ازدندونپزشکی برمیگشتم،دهنم بی حس،یه پسره احمق راه افتاد دنبالم،حالم بدبود،باعصبانیت برگشتم بادهن کج:عاباضی اسقال ییسور،،عوضی،اشغال،بیشعور،لبهام هنوزبی حس بودن،پسره فکرکرد راه افتاده دنبال یه معلول جسمی،در رفت ها

تاریخ : شنبه 18 دی 1395 | 08:37 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
207
یه بار یه خواستگار با كلاس و خیلی خاص برام اومد خواهرم برام یافته بود كلی هم استرس داشت كه كم نذاریم من دانشجو بودم و اصلا به ازدواج فكر نمی كردم به خواهرمم گفتم بیخود خواستگار آوردی خلاصه قرار شد اونا بیان و منم برای خالی نبودن عریضه بیام بعد از ظهر شد و اونام اومدن من پسره رو یواشكی دید زدم خوشم نیومد گوش هاش مثل آیینه بغل مینی بوس بود منم رو این قضیه حساس ،خلاصه من گفتم چای نمیبرم میندازم رو مردم می سوزن ،قرار شد میوه بیارم خلاصه ظرف میوه رو آوردم تا وسط مجلس اومدم هی تپ تپ میوه ها از تو ظرف میوفتاد منم حواسم رفت به میوه ها حواسم پرت شد ظرف میوه كج شد میوه ها ریخت تو سر داماد بدبخت اونم پرتقال و خیار و بیچاره پسره همون گوشاش سرخ شده بود ، منم مثل مارمولك افتاده بودم رو زمینو میخندیدم خواهرم میزد تو سر خودش ،مامانم كم مونده بود بزنم ، ولی مادر و خواهره داماد انقد باحال بودن با خنده من غش كرده بودن از خنده ، انقدر با شخصیت بودن كه نیم ساعت بعد از رفتنشون مامانه زنگ زد به زور جواب بله رو از من بگیره ،یادش به خیر

تاریخ : شنبه 18 دی 1395 | 08:17 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
206
دبیرستان بودم به گوشم رسیدپسرهمسایه خواستگارمه،حواسم بودچطورجلوش رفتارکنم،داشتم حیاط ومیشستم شلنگ اب تودستم،درحیاطوبازکردم جلوی در روبشورم،که دیدم پسره پشت دربوده وشد مووووش اب کشیده،الان میفهمم چرانیمد خواستگاری

تاریخ : شنبه 18 دی 1395 | 08:14 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
سلوووم 
خوبید 

نظر سنجی شرکت کنید ممنونم 


با تشکر 

فعلن  بای 


تاریخ : جمعه 17 دی 1395 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ....
205
زمان دانشجوییم یه بار بارون شدید میومد. منم چنان غرق فکرام بودم که همونجور با چتر بالاسرم وارد ساختمون کلاسا شدمو همونجوریم تا طبقه بالا از راپله ها بالا رفتم. بعد تازه با خودم میگفتم این پسرا خل شدن اینجوری نگام میکننا 
خلاصه رفتم تا پشت در کلاس خواستم درو باز کنم که دیدم ای داد این چتره هنوز تو دستمه  
دیگه هیچی مجبور شدم کلی بمونم تو کلاس تا اثری از دانشجوهایی که سوتیم رو دیدن نباشه و تا خونه سینه خیز برم


تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395 | 10:12 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
204
من یه سوتی دادم که بعد کلی وقت، تازه، فهمیدم سوتی بوده،خخخ
چند وقت پیش تی وی قاط زده بود، شبکه پویا و نسیم جا به جا شده بود، خواهرم پویا رو میخواست من زدم شبکه پویا ولی شبکه نسیم بود و برعکس، من خنگم که نمیفهمیدم چی میگم جلو کلی ادم، هی میگفتم، إوا چرا اینجوریه، نسیم رو پویاس، نه پویا رو نسیمه، یه بارم نه چندین بار، اصلا هم تقصیر من نیس یعنی چی اسم شبکه ها رو اسم دختر و پسر میذارن،خخخ

ولی خدایی اصلا حواسم نبود بعد مدتها نمیدونم چی شد یادم افتادو تازه فهمیدم سوتی بوده،خدایی منظور دیگه داشتم نمیدونستم میشه بد برداشت کرد!!!


تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395 | 09:51 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
203
یه سوتی باحال دیگه اینکه رفته بودم کتابخونه 
چند سال پیش فرهنگسرای دختران طبقه اولش پسرا بودن دوم دخترا 
همیشه یه گله پسر وامیستادن دم درش 
یبار اومدم از درش بیام بیرون یدفه فعمیدم دگمه شلوارم باز شده داره همینطوری میاد پایین!!!! 
انقد اومده بود پایین که نمیتونستم جمش کنم کل شلوارم شده بود چینو واچین دستمم به شلوارم رنگمم مثه گچ ! وسط خیابون که رسیدم دیدم صدای خندشون بلند شدو چنتاشون با هم داد زدن شلواااااارتوووووووووو بکشششششش بالااااااااااااااااااااااااااااااا 
به سرعت متواری شدم و تاکنون به آن محل مراجعت نکردم 


تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 | 01:16 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
202
بچه ها این یه سوتی تقریبا تصویریه یعنی باید اجراش کنم ولی میگم یکم بخندین 
تاحالا واسه هرکی تعریف کردم از خنده روده بر شده 
راهنمایی که بودم یه روز با دوستم داشتیم میرفتیم مدرسه چنتا پسر هم همیشه سر خیابون بغلیمون بودن که از یکیشون خوشم میومد، همیشه دم سوپر مارکت وایمیستادن 
من یه کاپشن پوشیده بودم که جیباش سوراخ شده بود 
رفتیم تو مغازه با دوستم، خواستیم بیایم بیرون دستمم هر دوتاش تو جیبم بود، یدفه پام گیر کرد به چارچوب در با مخ رفتم تو زمین! دستامم از سوراخ جیبم رفته بود تو اعماق کاپشنم درم نمیومد!!! فکر کنید افتاده بودم رو زمین مثه کرم میلولیدم به خودم !نمیتونستم پاشم یا حتی تکون بخورم 
دوستمم از خنده ترکیده بود نمیومد کمکم! اون چنتا پسرم که دیگه نگوووووو 
خلاصه بعد این اتفاق دیگه اون طرفا آفتابی نشدم 


تاریخ : یکشنبه 12 دی 1395 | 01:14 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
تعداد کل صفحات : 18 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...