تبلیغات
Just Zeynab:)
حالم بده 

من نمیدونم چی شده 

فقط یکی خواس به اسم سونیا  نویسنده  وبم بشه 

کلی از وبم تعریف کرد بعدش گفت من میخوام نویسنده وبت بشم کاری میکنم که وبت هم نظراتش هم بازدیش بره بالا منم از خدا خواسته چون خیلی نیاز داشتم به کمک برای وبم 
منم قبول کردم ... بعد گفت من وب ندارم خودت برام نام کاربری رمز بفرست منم همین کار کردم 
نمیدونستم برای چه قصدی خواست نویسنده ام بشه 

داشتم نظراتم تایید میکردم دیدم همه نظرات از بین رفت 
بعد وبمو باز کردم دیدم پست ثابتم نیس هی دنبالش گشتم دیدم نیست که نیست 
ولی سونیا خانوم اینو بدون هیچ وقت ازت نمیگذرم من دلیل این کارت نمیفهمم بعد از این کار خودتو از نویسندگی حذف کردی که مشخص شد که این کار از قصد کردی 
ولی خیلی برات متاسفم حسود خانوم 
با این کارت باعث شدی به کسی اعتماد نکنم کسی رو نویسنده نکنم ... 
مطمئنم این حرفامو میخونی .... 
امیدوارم یه روزی از کارت پشیمون شی اما هر چقدر هم بیای معذرت خواهی کنی نمیبخشمت البته من آدم کینه ای نیستم حتی اگه من ببخمشت دوستام و دیگران نمیبخشنت چون نظرات تموم دوستامو  رو زدی پاک کردی ... 
راسی ازت تشکر میکنم بهم فهموندی که نباید این قدر احمق و ساده باشم که زود اعتماد کنم اما اینو بفهم نمیخواستم دلتو بشکنم 
همین 


پست ثابتم به کل حذف شده اونم با کلی از نظرات 

50 هزار نظر پرررررررررررر 

حالا نمیدونم چه کنم 

هر کی خواس تو این پست نظر بده 

بزودی پست ثابتم درست میکنم فعلن 

وبم بی نظر شده 

هیچکی هم نظر نمیده 


تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | نظر بدید
241
یه روز سر ظهر خلوت بود از سرکار میرفتم خونمون که از چند قدم دورتر یه وانتی دیدم رانندش لبخند به لبه یکم مشکوک شدم گفتم شاید میخاد تیکه ای بپرونه.خلاصه ژست مغروری بخودم گرفتم دست از پا خطا نکنه.نزدیک من که شد لبخندبه لب گفت ببخشید خانوم..میتونم یه چیزی بهتون بگم ..منم فقط نگاش میکردم که چی میخاد بگه...بعدسکوت منو که دید گفت ببخشیدااا یه ملخ گنده ه ه رو سرتون نشسته...منم چندلحظه توی بهت بودم سرکارم میذاره یا واقعا..بعد گفتم یه دستی حالا به سرم بزنم چیزی نمیشه...بعد به حالت جارو یه دستی به کلم کشیدم یه دفه جلو پام یه ملخ خیلی گنده اندازه مشت دست افتاد...وانتی هم داشت منظره را همچنان با خنده تماشا میکرد...من هم تنها کاری که کردم گفتم ممنون و زود از صحنه دور شدم...ولی فکر کنم این ملخو بچه های تخس همون خیابونای اطراف روی سر من اوارش کرده بودن...منم سربه زیر...سوژه خنده مردم شدم..

تاریخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 08:59 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
.


Image result for ‫روحم درد میکنه‬‎Image result for ‫روحم درد میکند‬‎


تاریخ : دوشنبه 2 اسفند 1395 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
سلام  برهمه 

روز عشق بر همه دوستای گلم و آجی های گلم و عشقم مبارک باشه 

امیدوارم روزای خوبی داشته باشی 

اینم کادو من 

کلیک کنید

اینم یه کادو برای عشقم 



همتون دوس دارم 
 


بای 





تاریخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | 11:33 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
.
Image result for ‫زندگی بدون من خر است‬‎

Image result for ‫زندگی بدون مریم  خر است‬‎


تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 09:47 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----

ما بــــــــــــــــــــــــردیـــــــــــــــــــــــــــــــم 

ای حــــــــــــــــــــــال کردم 

واااااای استقلاللللللل عشقـــــــه منــــــــــــــــــه 

ﺑﻨﺎﻡ ﺍﺳﺘقلال ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ

¤*¨¨*¤.¸¸…¸.¤\

\¸..ESTEGHLAL..\

.\¸.¤*¨¨*¤.¸¸.¸.¤*

..\

…\☻

…..▌\

…./.\..


اونـــــــــــــــــــــــــــــم با ســـــــــــــــــه تا گل 


Related image
Related imageRelated imageImage result for ‫تبریک استقلال‬‎Image result for ‫تبریک استقلال‬‎


تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 08:21 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | برید ثابت
Image result for ‫عکس دختر باس استقلالی باشه‬‎




Image result for ‫عکس دختر باس استقلالی باشه‬‎

Image result for ‫استقلال میبره‬‎
دیگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

عشق من فقـــــــــــــــــــــــــــــــــط استقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلال 


تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
240
 تو مسیر برگشت به خونه سوار تاکسی شدم بعد پیاده شدن یهو دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست اصلا ذهنم قفل کرد 
دقیقا همینطوری
دوییدم سمت ی وانتی که دو پسر جوون کنارش ایستاده بودن
مکالمه من واونا
من: اقا شما گوشی داری
- بله 
من: میشه به موبایل من زنگ بزنین فکر کنم گوشیمو تو تاکسی زدن
- آبجی هول نکن اگه تاکسی باشه پیدا میشه
من: نههههه تو رو خدا دزدین گوشیمو
پسره درحال گرفتن شماره من بود که در همون حین قفل ذهن من باز شد دست کردم تو کیفم دیدم گوشیم اونجاست
من: ببخشید آقا نمی خواد گوشی تو کیفم بود 
قیافه من
قیافه دو تاجوونه


تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 | 09:02 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
239
قالیشویی مرده اومد بالا فرشارو جمع کنه گفت این فرشا رو قبلا هم بردم گفتم آره من پنج ساله فقط به شما میدم.... هیچی دیگه بعد چند ثانیه فهمیدم چی گفتم سرمو نمیتونستم بلند کنم

تاریخ : شنبه 23 بهمن 1395 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
[http://www.aparat.com/v/ONSwG]


تاریخ : جمعه 22 بهمن 1395 | 10:39 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | برو ثابت

دوستـــــــــــان عزیز بــــــــــرام دعـــــــــــــــــا کنیـــــــــــــــــــــد 

فقــــــــــــــــط همیــــــــــــــــــــــــــــن 




تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 10:58 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
238
یه آهنگ بود میگفت آی تو گلی من خارم نمیدونی چقدر دوست دارم، پسر داییم ۵-٦سالش بود اینجوری تو جمع میخوندش:آی دودولم میخاره نمیدونی چقدر دوستت داره

تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 08:15 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
سر این قسمتاش خیلی گریه کردم 

[http://www.aparat.com/v/KHhWB]


[http://www.aparat.com/v/YLez6]







تاریخ : سه شنبه 19 بهمن 1395 | 02:14 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
237
یه همسایه داشتیم شوهرش خیلی مرد جذابی بود 
از بابام یه خورده جوونتر 
یه بار دم درشون به دخترش گفتم سمانه جیگرم کجاست؟؟اونم میدونست باباشو میگم گفت جیگرت ماشینشو برده تعمیرگاه و....هی جیگرم و جیگرم 
نگو مامانش آیفون رو برداشته گوش میدهسمانه میگفت مامانم سر شام میگفت این دوستت خیلی شیطونه بابام گفت چطور؟منم تعریف کردم بابا کلی خندید
باباش الانم به من میگه دختر گلم


تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
236
من با صمیمی ترین دوستم که از پنجم ابتدایی باهمیم خیلی خیلی شوخی دارم 
یه باز تو راهرو خونه اشون منتظرش بودم دوستم یه داداش داره که الان عقد کرده 
دوستم دیر اومد برگشت گفت ببخشید داشتم با رضا (داداشش) حرف میزدم گفتم ای جون چی میگفت؟؟فداش بشم شوهرمو خسته کردی چی میخوای از جونش آخه 
شب باید ماساژش بدم خستگیش دربیاد
دوستمم هی میگفت عووووق چندش و ......
بعععععععله داداش سرفه کرد درو باز کردمن فقط تونستم دربرم 
مدتها سمت خونه اشون نرفتم بعدشم منو میدید چشماش برق میزد فکر کنم به ماساژ فکر میکرد


تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
235
قدیما مامانا تو عروسیا یه دامنایی می پوشیدن تا روی زانو پشتش زیپ میخورد خیلی مد بود 
تو فامیلمون زنعموم یکی خوشگلشو داشت خودشم تپلیه و دوست داشتنیحنابندون یکی از فامیلای بابام بود 
زنعموم نشسته بود گفت دامنم تنگه زیپ پشتشو باز کرد و راحت نشست 
خلاااااصه موقع اومدن دوماد شد همه بلند شدن برا سلام علیک
بععععععله درست حدس زدین
زنعموم یادش نبود زیپش بازه یهو پاشد دامنش افتادطفلی از خجالت رفت موند تو اتاق


تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 04:07 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
234
با یکی از دوستام رفته بودیم فیلم بگیریم دوستم
فیلم زبان اصلی میخواست برا تقویت زبان داشتیم نگاه میکردیم یه فیلم اسمش پیشنهاد بی شرمانه به نقاش مرده بود داشتیم با هم شوخی میکردیم ریز ریز میخندیدیم که گفتم خوب بپرس ببین چنده؟زبان اصلیشو داره؟؟
دوستم خطاب به پسر فروشنده:آقا این فیلم خیلی بی شرمانه اس سانسور نشده اش رو دارین؟


تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 10:51 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
233
یكی از همكارای اقا الان برام دو تا از این جا تقویم رومیزی ها اورده بود كه تقویممو بزارم روش اخه قبلی كهنه بود بدم میومد.بعد رفت و برگشت من درستش كردخ بودم اومد گفت ا خب میزاشتی رو این یكی .منم گفت نه اون یكی سوراخش تنگ بود هر چی فشار دادم نرفت توش منم اینو برداشتم 
ینی محو شدم رفت خودشم ی جوری نگام كرد


تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 | 12:53 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
232
بچه ها یه ساعت پیش من تو اتاق بودم داشتم لاک میزدم مامانم و خالم تو هال نشسته بودن تلوزیونم روشن بود من داشتم گوش میدادم . دیدم صدای تلوزیون قطع شد ...از داخل اتاق داد زدم مامااااان...برقها قطع شد؟ چرا تلوزیون صداش رفت !؟ توجه داشته باشید که شبه و چراغ های اتاق و هال و همه جا روشنه خخخخخ 
مامانم اینا از خنده نمیتونستن جواب بدن. نگو گوشی خالم زنگ خورده صدای تلوزیون رو قطع کردن که راحت حرف بزنه. اینگونه بود که من سوتی دادم.


تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
231
مامانم میخواست زنگ بزنه ۱۱۸شماره مطب زنان بگیره زنگ میزنه اقاهه ور میداره مامانه منم الووو شماره مطب دکتر فلانی متخصص زنانو میخواستم تو خیابون فلان اصلا نزاشت اقاهه حرف بزنه یهو دیدم مامانم شد رنگ گچ قطع کرد میگم چیشد میگه مرده میگه خانم صبر کن من حرف بزنم زنگ زدی صدو ده جالبه اولش اعلام میکنه صدوده تماس گرفتین مامان من اصلا هوووش نبود من که دیگه پخش بودم رو زمین
مامانم
اقاپلیسه


تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 | 11:22 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
.


تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
فیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلم از لایتـــــــــــــــــــــو در حال فوتبــــــــــــــــــــــال بــــــــــازی کردن 







تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
230
نمی دونم یادتونه یا نه فیزیک دبیرستان یه قانون بود به نام کیریشف من قرار بود این مبحثو تدریس کنم دبیر فیزکمون اقا بود خلاصه من می دونستم همه منتظرن اسم مبحثو بگم بخندن اولشو نگفتم وشروع کردم به توضیح یعنی فقط گفتم شف یکدفعه دبیرمونم گفت صبر کن صبر کن خانم چرا ک .ی .ر .ش و خوردی یکدفعه کلاس رفت روهوا همه دیگه زمینو گاز میزدن خود دبیرمونم از خجالت کبود شد

تاریخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | 12:15 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
229
دوران دانشجویی یه روز میخواستم به دوستم کتاب بدم خونه مامان بزرگش بود منم رفتم اونجا کتابو دادم و دم در وایستاده بودیم دوستم تو وایستاده بود من بیرون در،داشتیم حرف میزدیم یه لحظه سرمو برگردوندم دیدم یه مرد تلو تلو خوران با کلی ریش و با یه بلاستیک بزرگ سیاه زباله تو دستش داره میاد سمت من،منو میبینی یه جیغ بنفش کشیدم کفتم یاااااااااااااااااا علییییییییییییییی دویدم رفتم تو خونه دوستم اینا درو بستم!دوستم گفت چی شده،گفتم نمیدونم یه دیوونه داشت میومد سمت من،گفت برو کنار ببینم درو باز کرد نگاه کرد گفت مریم این داییمه!!!!!!نگو بیچاره داییش معلولیت جسمی داره یه بقالی داره یه سری وسایل تو دستش بوده داشته میاورده.
آغا منو میبینی داشتم هم از خجالت میمردم هم از خنده،یعنی اشک از چشمام جاری شده بود،داییش اومد تو فقط بهش گفتم ببخشید بعدم به دوستم گفتم من دارم میرم و به سرعت نور از اونجا دور شدم!!!!!!!


تاریخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | 12:07 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
228
چند وقت پیش یه جا مهمونی دعوت بودیم . عاقا خلاصه اخر مهمونی یکی یه جوکی گفت که جمع ترکید حالا منم  که هم به علت سر ماخوردگی (باعرض پوزش) بینی هام کیپ بودن هم اینکه وقتی میخندم جوری میخندم که صدای خنده مو 7 تا محله اونور تر میشنون . 
حالا من داشتم میخندیدم که دیدم وای یه صدای خیلی فجیعی که شباهت بسیار زیادی به خرناسه ی خرس داشت ازم بیرون آمد همه یه نگاهی به من کردند و دوباره زدند زیر خنده و من در جستجوی افقی برای محو گشتن بودم  اما چه سود که افق رو به علت ازدیاد جمعیت اجاره میدن اجاره اشم گرونه . مجبور شدم برم توی هسته ی مرکزی زمین اب بشم


تاریخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
227
یکی از فامیل هامون 2قلوا داره دختر و پسرن اسم پسره حسین 
ی بار خواهرم برگشت به پسره اون فامیله که داشت آب میخورد گفت عزیزم قیل آب خوردن بگو سلام بر حسین اینم گفت سلام داداشفکر کرد منظورش از حسین داداششه بعد بهش گفت نه عزیزم منظورم امام حسینه
خیلی خندیدیم به سلام داداش گفتنش


تاریخ : سه شنبه 12 بهمن 1395 | 01:30 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
226
تو کلاس  بودیم استادمون داشت راجع به دکترا حرف میزد و حسابی واسه خودش که خارج از کشور درس خونده بود کلاس میزاشت. تو حرفش فهمیدیم دکتراشو ۶ ساله تموم کرده .یکی از بچه ها پرسیدم استاد مگه دکترا ۴ ساله نیست ؟استاده گفت ببینید بچه ها .... بستگی داره یهو یکی از ته کلاس گفت بستگی به ای  کیو داره.یعنی ما ریسه میرفتیم .مردم از خنده.
الهی بمیرم واسش اصلا به روی خودش نیاوردم.به حرفش ادامه دید
خدا رحم کرد هممون و ننداخت


تاریخ : سه شنبه 12 بهمن 1395 | 01:28 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | --
225
یه شب  . عمه هام و مادربرزرگم و دایی هام اینا  خونمون بودن. 
بعد رفتن عمه اینا مامان بزرگم گفت پسر عمه ات  کی لیسانسشو تموم کرده؟؟ گفتم همین ترم. 
گفت تو چی؟ گفتم منم همین ترم تموم کردم
گفت عه شما دو تا با هم‌کردین؟؟ من به نوه هام افتخار میکنم باریکلا باریکلا همه تو جاهای خوب...  
خب عزیز دل من بگو با هم‌تمووووووم کردین.
پسر عمه ام خیلییییی مذهبیه خوب شد جلو اونا نگفت 


تاریخ : دوشنبه 11 بهمن 1395 | 10:45 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
قیافه لایتو که خیلی شاده 

لایتو وقتی که خجالت میکشه 

قیافه لایتو که ناراحته 

لایتو وقتی عصبانیه


وقتی لایتو خسته اس 

وقتی میخنده 

وقتی ازم ناراحت میشه 

لایتو وقتی خیلی شاده 

وقتی لایتو خیلی خوابش میاد 

قیافه الان لایتو 

قیافه الان من 


تاریخ : یکشنبه 10 بهمن 1395 | 10:39 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---


حال من خوب نمیشه نه با سرم نه  با قرص


تاریخ : پنجشنبه 7 بهمن 1395 | 04:41 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | برو ثابت
.
ســــــــــــــــــلام 

خوبیــــــــــــــد؟ 

من خوبـــــــم ... 

بچـــــــــه ها فقــــط یه خبر میخــــوام بدم البتــــــــــــه فعلن زوده ... بمونیـــــــــد تو خـــــــماری ...  

فقـــــــط دعـــا کنیــــــد هـــر چی خیـــــــره پیـــش بیـــــــاد .. 

پیـــــــــج اینســـــــا عوض شــــــده به دلایـــــلی که ربط به اون خبـــــــــره داره ... که نمیشـــه گفت ... 

راستــی به احتمـــال زیاد اسفنـــد ماه میخـــوام برم کربلا ولی فعلن اونم به خـــاطر اون خبــــره معلـــوم نیس .... 

قالبــــــــــــــ وبم چطوره ؟ 

به نظــــرتون آهنگ وبمو عــوض کنم ...؟ 

خوب نظــــــــر  بددید دیگههه 

منتظـــــــر انتقادات و پیشنهـــــادات هستـــــم 

دوستـــتون دارم 

بـــــــــــــــــــــــــــــای 

یا به قـــــــول عشقم سایـــه 

خداســـــعدی 


تاریخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | 09:21 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ----
تعداد کل صفحات : 18 :: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...