تبلیغات
Just Zeynab:)
حالم بده 

من نمیدونم چی شده 

فقط یکی خواس به اسم سونیا  نویسنده  وبم بشه 

کلی از وبم تعریف کرد بعدش گفت من میخوام نویسنده وبت بشم کاری میکنم که وبت هم نظراتش هم بازدیش بره بالا منم از خدا خواسته چون خیلی نیاز داشتم به کمک برای وبم 
منم قبول کردم ... بعد گفت من وب ندارم خودت برام نام کاربری رمز بفرست منم همین کار کردم 
نمیدونستم برای چه قصدی خواست نویسنده ام بشه 

داشتم نظراتم تایید میکردم دیدم همه نظرات از بین رفت 
بعد وبمو باز کردم دیدم پست ثابتم نیس هی دنبالش گشتم دیدم نیست که نیست 
ولی سونیا خانوم اینو بدون هیچ وقت ازت نمیگذرم من دلیل این کارت نمیفهمم بعد از این کار خودتو از نویسندگی حذف کردی که مشخص شد که این کار از قصد کردی 
ولی خیلی برات متاسفم حسود خانوم 
با این کارت باعث شدی به کسی اعتماد نکنم کسی رو نویسنده نکنم ... 
مطمئنم این حرفامو میخونی .... 
امیدوارم یه روزی از کارت پشیمون شی اما هر چقدر هم بیای معذرت خواهی کنی نمیبخشمت البته من آدم کینه ای نیستم حتی اگه من ببخمشت دوستام و دیگران نمیبخشنت چون نظرات تموم دوستامو  رو زدی پاک کردی ... 
راسی ازت تشکر میکنم بهم فهموندی که نباید این قدر احمق و ساده باشم که زود اعتماد کنم اما اینو بفهم نمیخواستم دلتو بشکنم 
همین 


پست ثابتم به کل حذف شده اونم با کلی از نظرات 

50 هزار نظر پرررررررررررر 

حالا نمیدونم چه کنم 

هر کی خواس تو این پست نظر بده 

بزودی پست ثابتم درست میکنم فعلن 

وبم بی نظر شده 

هیچکی هم نظر نمیده 


تاریخ : شنبه 15 مهر 1396 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | نظر بدید
--
Image result for ‫نیاز به کسی ندارم‬‎Image result for ‫نیاز به کسی ندارم‬‎Related imageImage result for ‫نیاز به کسی ندارم‬‎Image result for ‫من نه عشق کسیم‬‎Related imageImage result for ‫من نه عشق کسیم‬‎Image result for ‫من نه عشق کسیم‬‎Image result for ‫من نه عشق کسیم‬‎Image result for ‫من نه عشق کسیم‬‎


تاریخ : یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 | 07:15 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
...

گـریه” آخـریـن چیزیست کہ بـاقی میمـانـد …


و “بـغـض” یکی مـانـده بہ آخـری …


و “امیـد” پیش از بـغض میتـرکـد .




تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 07:56 ب.ظ | نویسنده : -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* | نظرات
ادعایِ بی تفاوتی سخت است....

آن هم

نسبت به کسی که

زیباترین حس دنیا را با او تجریه کرده ای....



تاریخ : چهارشنبه 30 فروردین 1396 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* | نظرات
غــــــــــــــــــــــصه مراکــــــــــــــــــــــــــــشت...!!!


وقتی دیــــــــــــــــــــــدم ،


دست به سینه ایستاده ای !!!


من تمام راه را برای آغـــــــــــــــــوشت دویــــــــــــده بودم ... !

Naghmehsara04



تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1396 | 07:53 ب.ظ | نویسنده : -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* | نظرات
سلووم 

از همــــتون دلخـــورم 

دیروز این همــه خاطره گذاشتـــــــم کسی سرنزد 

نه کسی نظـر داد .. 

میخواستـــم رمــآن رو شـــروع کنم ولی دیگـه متاسفم 

دیگــــــه وبم آپ نمیکنــــم 

اصـــــلن دیگــه به وب هیچکدومتـــونم سر نمیـــزنم دیگه نظر نمیدم ... 

مثـــــــــل خودتون 

بـــــــای بـــرای همیشـــــــــــه 




تاریخ : یکشنبه 27 فروردین 1396 | 08:12 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

من از چشمات دل کندم
با اینکه زندگیم بودی
میدونستم یه روزی میری
ولی نه به همین زودی
من از رویات خط خوردم
من از چشمه تو افتادم
چقد اسون دل کندی
چه راحت بردی از یادم

به دنیای تو وابستم
ولی رد میشیم از حسم

باید باور کنم رفتی؟
میدونم اخره قصه ست.


تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396 | 07:49 ب.ظ | نویسنده : -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* | نظرات
یکی از دوستای خانوادگی مون تازه بینی شو عمل کرده بود.
با شوق و ذوق هم میگفت کار دکترش خیلی خوب بوده و راضیه.
قرار شد وقتی رفت دکتر و خواست پانسمانشو عوض کنه چند تا عکس بگیره از بینیش که ببینیم چطوری شده؟

چند وقت بعدش اومد خونه ما. هنوز چسب رو بینیش بود.
گفتم عکس گرفتی؟
گفت اره. بیا ببین. هم مال قبل از عمله، هم مال بعدش.
گوشی شو داد دستم. داشتم نگاه میکردم. اونم هی میگفت میبینی؟
منم با اعتماد به نفس گفتم اوووه. اره. چقدر بد بوده.
یهو گفت این که عکس بعد از عملمه.
هول شده بودم. نمیدونستم چطوری درستش کنم. آخه خدایی دماغش اصلا تفاوتی نکرده بود. گفتم اره میدونم. قبلیه رو گفتم.
گفت اره. دیدی.
بعد زد عکس قبلی. با تعجب گفت اینو میگی؟ اینم که مال بعد از عمله.

یعنی فقط میخواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.

همین دوستمون تازه نامزد کرده بود. اومد خونه مون. گفتم عکسای پسره رو بده ببینیم.
گوشیشو داد دستم.
دیدم یه اقای جا افتاده و نیمه تاسه. فکر کردم پدر شوهرشه.
چند دقیقه بعد پرسید دیدی عکسشو؟
گفتم نه. ندادی که.
گفت چرا.
گفتم پدرشوهرت رو دیدم ولی نامزدت تو عکس نبود.

وقتی فهمیدم عکس نامزدش بوده نه پدر نامزدش، نمیدونستم چجوری قضیه رو جمع و جور کنم.

البته نامزدیشون به هم خورد ولی من هر وقت میبینمش خجالت میکشم.


تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396 | 08:02 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
این برای هجده سالگیمه !!
داشتیم با دختردایی هفت سالم قایم باشک بازی میکردیم...من چشم گذاشتم ... بعد دیدم صدایِ درِ دستشویی اومد و قفل شدنش ... ما تو دستشویی هم سابقه داشته که قایم بشیم ... تو دلم گفتم فکر کرده دروُ قفل کنه من شک میکنم که کسِ دیگه ای رفته اون تو و نمیرم سُراغِش از این خنده های شیطانی هم تهِ فکرم زدم ... خلاصـه من تا 20 شمردم و یه راست رفتم سمتِ درِ wc ... در زدم و گفتم : خودت بیا بیرون ؛ دروُ قفل کردی که نفهمم این تویی مثلاً؟!

.

.

.

صدایِ پدربزرگم از سرِ چاه اومد که گفت : منم ... اینجا نیستش 
من 


تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396 | 07:57 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
من خیلی بچه بودم یادم نمیاد ولی بزرگترا تعریف میکنن و میخندن

میگن مامانم حامله بوده و یکی از فامیلامون میمیره من فقط شنیدم باید یواش یواش به فلانی(یعنی مامان من)موضوع رو بگن که هول نکنه
منم رفتم در گوش مامانم و گفتم زهرا خانم مرد


فک کنم دقیق نگرفتم منظورشون این نبوده که برو یواشکی در گوشش بگو


تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396 | 07:55 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
دوستم دلش گرفته بود... منم شروع کردم به دلداری دادن ...ببین عزیزم این روزا میگذره باید قوی باشه و به خودت بیا و به درک ک رفته و ازین چرت و پرتا حسابی رفته بودم تو حس کلمات قلمبه سلمبه و ازین قرتی بازیا ... یهو درومدم گفتم ببیییین چارلی چاپلین ی جمله گفته خییلی قشنگه گفته:گفته که اوم(مکث)اع (همچنان مکث) آقاااا دیدم هرررچی فکر میکنم یادم نمیادگفتمم ببین چارلی چاپلین ی جمله ی خیلی خیلی قشنگ گفته ولی من الان یادم نمیاد خلاصه وسط گریه زد زیر خنده تا میتونسیم خندیدم دلش باز شد اصن 

تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396 | 07:49 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---

دلــــــــــم برا روزایی که نمیشناختمت تنگ شده!!!

روزایی که بهم میگفتیم شما!!!

روزایی که دسته همو نمیگرفتیم از خجالت!!!
روزایی که اگه میخواستیم بغله هم بشینیم یه وجب بینمون فاصله بود!!!
روزایی که اسمه همو بی دلیل صدا میکردیم تا اون (جانم) رو بشنویم!!!
روزایی که از یه ثانیه بعدمون خبر نداشتیم ولی برا چند ماهه بعدمون حرف میزدیم!!!

روزایی که از کجا تا کجا میرفتیم تا فقط چند دقیقه همو ببینیم!!!
روزایی که هرروز از هم میپرسیدیم چقدر دوسم داری؟؟؟ تنهام نمیزاری؟؟؟

روزایی که اسمه همدیگرو همه چی سیو میکردیم جز اسم خودمون!!!
روزایی ک تو بارون منتظرت بودم!!
روزایی کـــــــــه…..
کاش هیچوقت نمیشناختیم همو!!!
من که باختم!!! توام باختی؟!! کی برده پس؟؟؟
این دنیای نامرد



تاریخ : جمعه 25 فروردین 1396 | 07:42 ب.ظ | نویسنده : -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* | نظرات
تقدیم به پدری  که ندارم.....

میان تمام نداشتن ها دوستت دارم ... 
شانس دیدنت را هر روز ندارم ...

تقدیم به پدری که ندارم.....

میان تمام نداشتن ها دوستت دارم ... 
شانس دیدنت را هر روز ندارم ...
ولی دوستت دارم...
وقتی دلم هوایت را میكند حق شنیدن صدایت را ندارم...
ولی دوستت دارم...
وقت هایی كه روحم درد دارد و میشكند شانه هایت را برای گریستن كم دارم...
ولی دوستت دارم...
وقت دلتنگی هایم , آغوشت را برای آرام شدن ندارم ...
ولی دوستت دارم ....
آری همه وجودمی ولی هیچ جای زندگیم ندارمت و میان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم...
دوستت دارم  پدرم.....


تاریخ : یکشنبه 20 فروردین 1396 | 11:21 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
Image result for ‫اگه من بمیرم‬‎


تاریخ : شنبه 19 فروردین 1396 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | برو ثابت بگو

 سلام ملت 
 من یعنے مهتابِ مهتاب ها ماہ آسموטּ ها 
 بـہ عنواטּ نویسنـבہ بـہ این وب وارב شـבم! 
 این جا هم از چیزایے ڪـہ آجے گلم،یونا(مـבیر وب) بهم اجازہ میـבہ براتوטּ آپ میڪنم! 
 בرضمن من פֿـوבم یڪ وبلاگ בارم ڪـہ פֿـوش פـال میشم بهش سر بزنیـב! 
 وبم بین لینڪ ها هست اما بازم آבرس رو میـבم! 
 براے این ڪـہ بیاے وبم روے عڪس پایینے ڪلیڪ ڪن!
 


تاریخ : جمعه 18 فروردین 1396 | 02:23 ق.ظ | نویسنده : -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* | نظرات

Just My Love F


تاریخ : چهارشنبه 16 فروردین 1396 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
...
Image result for ‫این لحظه چند‬‎

Image result for ‫این لحظه چند‬‎

Image result for ‫این لحظه چند‬‎
Image result for ‫این لحظه چند‬‎
Image result for ‫این لحظه چند‬‎Image result for ‫این لحظه چند‬‎


تاریخ : سه شنبه 15 فروردین 1396 | 08:49 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
ســـــــــــــــــــــــلام 

ســـــــــــــال نوتون مبــــــــــــــــارک 

ایشــــــــاله ســـــال خوبی داشـــــــــته باشیـــــــــد 

دلم براتون تنگ شده بود 

فقط خواستم ابراز وجـــــــــــــودی کنم ... کــــــــــه زنده ام 

همیــــــــــــن 

بــــــــــــــــــای 


تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1396 | 08:09 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
امروز فقط روز توست،میخوام دنیا بدونه

برای جشن زیبات،می خونم عاشقونه

تو اومدی به دنیا،تو قلب من نشستی

خوش آمدی عزیزم که عشق من تو هستی

منم تا دنیا دنیاست،قدر تو رو می دونم

امروز تولد توست،از ته دل می خونم

تولدت مبارک،مبارک و مبارک

تولدت مبارک،مبارک و مبارک



عکس و تصویر امشب تولد عشقمه ولی پیشم نیست عزیزدلم تولدت مبارک سایه سرم
Image result for ‫سایه تولدت مبارک‬‎

پلک جهان می پرد

دلش گواهی میدهد

امشب اتفاقی می افتد

و

فرشته ای از آسمان فرود می آید


امروز פֿـورشیـב شاבمانـﮧ ‏تریـטּ طلوع פֿـواهـב ڪرב و בنیا رنگ בیگرےפֿـواهـב گرفت

قلبها بـﮧ مناسبت آمـבنت פֿـوشامـב פֿـواهنـב گفت

فرشتـﮧ آسمانے سالروز زمینے شـבنت مبارڪ ...


عسیس دلم تولدت مبارک


ای زیباترین ترانه هستی

بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبیها و زیباییهاست

پس ای سرکرده خوبیها میلادت مبارک . . .


عزیزم آهنگ صدایت با به دنیا آمدنت زیبا ترین ترانه زندگیم

نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است

پس با من بمان تا زنده بمانم ... تولدت مبارک . . .



همیشه دنبال یه بهونه بودم که یه حرفی بهت بزنم

اما امروز خود بهونه اومده سراغم

سالگرد تولدت مبارک عزیزم

تولد بهونه من هم مبارک

دوستت دارم . . .
 


فارسی : تولدت مبارک!
فرانسوی : Joyeux anniversaire

ایتالیایی : Buon compleanno

آلمانی : Herzlichen Glückwunsch zum Geburtstag

هندی : जन्मदिन मुबारक हो

عربی : عید میلادسعید

ژاپنی : 誕生日おめでとう

چینی سنتی : 生日快樂

چینی ساده : 生日快乐

یونانی : Χρόνια πολλά

ترکی : Doğum Günün Kutlu Olsun

اسپانیایی : Feliz cumpleaños

روسی : С Днем Рождения

رومانی : La mulţi ani

ویتنامی : Chúc mừng Sinh nhật

اوکراینی : З Днем Народження

انگلیسی : Happy Birthday

اینم تبریییییک با زبانای مختلف


تولد تو آغازیست برای یك دنیا مهربونی

 

تولد تو همه خوبیهاست

 

تولد تمام زیباییهــــــــــــای زندگی

 

امروز روز تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوست

 

امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی

 

همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه كسی چشمهای تو را رنگ كرده است

 

ه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید ؟

 

فرشته ای فقط در قالب یك انسان !

 

فقط ساده می توانم بگویم

 

تولدت مبارك

 




تاریخ : جمعه 27 اسفند 1395 | 07:42 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
Image result for ‫سارا جان تولدت مبارک‬‎
Image result for ‫سارا جان تولدت مبارک‬‎

سارای عزیزم به اندازه تمام کسانی که نمیشناسم دوستت دارم و سبدی از گلهای یاس و پونه با یه

آسمون ستاره تقدیم تو به خاطر تولد زیبایت.

سارا تولدت مبارک

تقدیم میشود به بهترین دوستم سارا: 

زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت

تا باغچه خالی قلبم جایگاه یک گل باشد گل یاسمنم تولدت مبارک

کیک تولد که روش نوشته شده سارا تولدت مبارک

سارا جان ای عزیز تر از جانم میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل  بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج دستهای من است

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم

عزیزم تولدت مبارک

تولد سارا جون

روز تولد تو روز نگاه باران بر شوره زار تشنه بر این دل بیابان .. روز تولد تو گویی پر از خیال است یاس و کبوتر و باد در حیرت تو خواب است " تولدت مبارک سارا گلی

عکس تولد سارا

تولدت مبارک سارا جونم

کیک تولد نوشته شده اسم سارا



تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 09:40 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
Related image
Image result for ‫ریحانه تولدت مبارک‬‎

آغاز بودنت مبارک

امروز خورشید درخشان‌تر است


و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز جدید می‌سراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترین

در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربان‌ترین

آغاز بودنت مبارک

تمام زندگیم تولدت مبارک



لبخند زدی و آسمان آبی شد/ شب های قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت / تا آخر عمر غرق بی تابی شد …
تولدت مبارک عزیزم



تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
سلام دوستانم 

حــــس و حـــــال آپ کردنـــم نمیــــاد با عـــرض پــــوزش از هــــمه دوســـــتاااااااان 

تا اطـــلاع ثانــــوی آپ نمیکنــــــــم 

فعلـــــن دوســـــــــــتان 


تاریخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 01:30 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
..
سلام بچه ها 

من اومدم فقط همیــن 

حالم تا حدودی خوبه 

بچه ها ببخشید نگرانتون کردم 

دوستتون دارم 

بارانا ببخشید نتونستم تو وبم برات تولد بگیرم شرمنده 

همین

خداسعدی 




تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
346
دانشجو بودیم .کلاس اقتصادبا یه استاد جوان داشتیم .بعداستاد محور مختصات رسم کرده بود و هی نقط Aرو به نقطه Bوصل میکردتا اینکه به نقطه j رسیدو به صورت عامیانه گفت اینم نقطه جیش..خلاصه ماهم از استاد سوتی گرفتیم در گوشی به دوستم گفتم استاد گفت جیش نگو استاد هم تیز صدارو شنید بعدباحرص دوباره تکرارکرد اینم نقطه جی اش.

تاریخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 10:58 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
345
ه بارم بچه بودم در توالتمونو که خراب شده بود داییم طی یک حرکت ابتکاری طوری درست کرد که به داخل باز بشهخلاصه پسرداییم که ازش حسابم میبردیم دستشویی بودمنم بیخبر...همون موقع فشارزیادی احساس کردم و با تمام قوا به سمت دستشویی یورش بردم طوری که هیچی جلودارم نبود..نه تحقیقی ..نه فکری..کسی هست ..نیست ..فقط دویدم و با شدت خودمو به در دستشویی زدم که دیدم صدای ناله و فریادی بلندشد و متعاقب با آن صدای خوردن آفتابه به در و دیوار اومدو فهمیدم که تو خونه فقط پسردایی غایب بود و حتما خود عصبانیشه...اون موقع یه پسرداییم دیگم سه سالش بود..دیگه دستشویی داشتن یادم رفته بود و ترس و لرز گرفتم ورفتم به پای اون داداش کوچیکه افتادم که اگه اومد گردن بگیره بگه من بودم چون کوچیکه کاریش نداره...اونم خوش قلب قبول کرد گردن بگیره ومنم خیالم راحت شد دیگه.. پسرداییم خیس و عصبانی اومد گفت کی بود...منم گفتم این کوچیکه بود..بعد با یه تشری بهش گفت تو بودی ...اونم ترسید گفت نهههه این بود...منو نشون داددیگه یادم نمیاد چه کرد ولی این خاطره لودادنش تو ذهنم موند

تاریخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 10:55 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
344
تو اتاقم بخاری برقی روشن‌کردیم خواهرم بالشو چسبوند بهش و از اتاق رفت بیرون. بعد از یه مدت دیدیم بو میاد بعد فهمیدیم رو بالشی داره میسوزه یکم‌چروکیده شد فقط خدا رو شکر 

بعد از به مدت مامانم گفت اون بخاریو وردار بزار رو میز پاتون میسوزه 
گفتم بیخیال بابا نمیسوزه واسه چی بسوزه
گفت من میگم بزارش رو میززززز
گفتم نهههه من حوصله ندارمممم

مامانمم اومد مثلا حرص بخوره گفت دلم میخواد پاتون بسوزههههه جیگرم کباب شه !!!!!!!!! 
بین جیگرم حال بیاد و دلم خنک شه گیر کرده بود 


تاریخ : یکشنبه 8 اسفند 1395 | 08:24 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
343
یکی از آشناها قبل از انقلاب تو راهپیمایی شرکت میکرده و خیلی خمینی رو دوست داشته. یهو بلندگو رو میگیره داد میزنه میگه : خمینی خمینی  خدا به قربان توسریع بلندگو رو از دستش میگیرن

تاریخ : یکشنبه 8 اسفند 1395 | 08:18 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---


تاریخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 12:53 ب.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
...
[http://www.aparat.com/v/qNuc2]


تاریخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
342
یه خاطره جدید یادم اومده مربوط به دو تا از هم اتاقیام تو خوابگاه یه روز صبح پا شدیم دیدیم یکی از بچه های اتاق که دیشب تا آخرین لحظه که میخوابید شاد وشنگول بود اونقدر گریه کرده کلا ورم کرده اصن چشاش وا نمیشد اول فک کردیم کابوس دیده ترسیده اما بعدا فهمیدیم که بعله جریان ازین قراره که این بنده خدا خواب بوده که نصفه شب از خواب میپره در همون حینی که داشته غلت میزده اینور اونور میشده که بخوابه چشمش میفته به تخت روبرویی میبینه اون یکی هم اتاقی بیداره زل زده داره اینو نیگا میکنه بهش میگه خوابت نبرده ؟جواب نمیده میگه خوبی؟ خواب دیدی؟ اجواب نمیده بدون حتی پلک زدن فقط این بدبختو نگا میکرده میگه فلانی چیزی میخوای؟ جواب نمیده خلاصه هر چی میپرسه اون فقط زل زدهه بوده آخر این بدبخت به قدری میترسه پتوشو میکشه رو سرش تا خوده صبح اون زیر گریه میکنه  
دیگه خلاصه ربعدا میفهمیم اون یکی کلا خواب بوده ولی با چشم باز و تازه تعریف کرد که گاهی با چشم باز میخوابه و یه عارضه عصبیه که بعد از فوت باباش براش پیش اومده و هنوز خوب نشده .تا مدتها بعد ما سر به سر این دو تا میذاشتیم ولی فکرشو میکنم خیلی ترسناکه یکی نصفه شب زیر نور مهتاب مثه بز زل بزنه بهت پلکم نزنه نه ؟


تاریخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 09:05 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
.
Image result for ‫به سلامتی خودم‬‎
Image result for ‫کسی بی من نمیمیره‬‎
Image result for ‫به سلامتی خودم‬‎

Image result for ‫به سلامتی خودم‬‎


تاریخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : MariwO.O:) | ---
تعداد کل صفحات : 18 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...